تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب ابر عشق واقعی
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی جمعه 16 آذر 1397 12:41 ق.ظ نظرات ()
    به نوشته زیر دقت کن:

    تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.
    کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. 
    تجربه، عشق را باطل می کند. 
    بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند.
    عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار.
    عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است...

    "نادر ابراهیمی"

    به همین دلیله که میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نیست. چون فقط همون یه باره که آدم، کسی رو با تمام وجودش میخواد. با هر چه هست و نیست. بی هیچ ترسی از پایان راه. بی هیچ محدودیتی. حاضره جون بده برای معشوقش. اما همراه که نباشه، از عشق که یک بار دست خالی برگرده، دیگه از تمام بودن ها دست میکشه. از این به بعد انتخاباش محتاطانه تر میشن. بودن هاش، موندن هاش، عشق ورزیدن هاش، کوتاه اومدن، راه اومدن، منتظر موندن، وفاداری، صبر و طاقتش محدود و تعریف شده میشه. تا یه حد خاصی تحمل میکنه. نمیره تا ته قصه... نمیره تا ته دلتنگی...

    همه میدونن در حریم عشق، محدودیتی نباید باشه. حجابی نباید باشه. محدودیت در عشق، یعنی نقص، کاستی، نبودن چیزی، لنگیدن یک پای کار! نبودن چیزی که شاید به معنای تمام عشق باشه. چیزی به نام دیوانگی! یعنی دیوانه وار خواستن. یعنی تمام عیب ها رو دیدن و ادامه دادن، یعنی با تمام عیب ها و مشکلات، نترسیدن. یعنی تمام تلخی ها رو چشیدن. یعنی صد سال رنج و درد رو به یک لبخند یار از یاد بردن. یعنی هر جا که باشی، دلت کنار اوی قصت باشه. یعنی بی خیال نشدن. 

    به همین علته که میگم احساسات بعدی، لذت نداره. اونقدرها هم لیاقت موندن و جنگیدن نداره. تو نمیتونی برای رسیدن به کسی بجنگی که حتی در عمق وجود خودتم به طور کامل نمیخوایش یا "محدود" میخوایش. عشق زمانی تعریف میشه که "نامحدود" باشه. اما تو نمیتونی نامحدود بخوایش چون دیگه ترسیدی و قدم هات آهسته تر و محتاطانه تره. با برنامه ریزی همراهه. با مقصد و هدف مشخص همراهه. با منفعت طلبی همراهه. هر جا مطابق با خواسته هات نباشه، قیدشو میزنی. 
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 آذر 1397 01:34 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دوستام میگفت: بهت نمیخوره با کسی رابطه ای داشته باشی. گفتم چطور؟ گفت آخه همش سرت تو کار خودته. نه به کسی محل میزاری، نه حتی به کسی نگاهی میکنی.
    گفتم نه... ندارم.
    گفت آخه چرا؟ دیگه سنت داره میره بالا. اصلا تا حالا عاشق شدی؟
    یکی دیگه از رفقا اونجا بود. گفت: اونایی که رابطه ای ندارن، همه عشقشونو گذاشتن برا یه نفر...
    یکم رفت توی فکر. وقتی اون دوستم رفت بیرون، ازم پرسید: اگه یکی رو دوست داشته باشی، چیکار کنه از چشمت میفته و ازش دل میکنی؟ (فکر میکنم میخواست مشورت بگیره)
    گفتم اگه من یکیو دوس داشته باشم، هرکاری هم بکنه، بازم از چشمم نمیفته. نمیتونم ازش دل بکنم...
    بر و بر منو نیگا میکرد. نمیدونم توی ذهنش در موردم چه فکری میکرد. ولی حدس میزنم در مورد من فکر نمیکرد. احتمالا داشت همین تصمیم رو در مورد خودش به صورت ذهنی تست میکرد. 
    بعد از مدت کوتاهی برگشت و پرسید: اگه راه رسیدنت بهش خیلی سخت یا ناممکن باشه، بازم برای رسیدن بهش تلاش میکنی؟
    گفتم ببین، اگه یکی باشه که من اینقدر دوستش داشته باشم، حتی اگه مطمئن باشم که بهش نمیرسم، بازم رهاش نمیکنم. ازش دل نمیکنم...
    این بار تعجبش بیشتر شد. گفت آخه چرا؟ زندگی خودتو خراب بکنی بخاطر چی؟ 
    گفتم تمام لذت زندگی به بودن کنار کسیه که از عمق قلبت، با تمام وجودت دوستش داری. همونی که نمیتونی ازش دل بکنی، همونی که هر کاری ام بکنه، بازم ازش دلزده نمیشی. پس ارزش اینو داره که کل زندگیتو برای رسیدن بهش فدا کنی. راه رسیدن به خوشبختی، کمتر از خود خوشبختی لذت بخش نیست. حتی اگه توی این راه بمیری! 
    گفتم: من اگه یکیو دوست داشته باشم، واقعا دوست داشته باشم، از ته قلبم، حاضرم تمام زندگیمو تنها بمونم تا فقط کنار اون باشم. تمام دوستت دارم هام رو نگه دارم برا همون یه نفر... حتی اگه مدت کوتاه عمرم کفاف نداد به این هدف برسم، بازم ازش جدا نمیشم...
    گفت آدم اینجوری نابود میشه. چرا باید زندگی خودمو خراب کنم؟
    توو دلم گفتم، آخه رسم عشق همینه... اگه قرار باشه تا به سختی رسید، رهاش کنی، دیگه هیچ ارزشی باقی نمیمونه که بشه بهش افتخار کرد. تا فراق پیش نیاد، تا مشکل به وجود نیاد، تا بی طاقتی و بی صبری تمام وجودتو نگیره، تا تنها نمونی و نبینی که بازم همون یه نفر رو انتخاب میکنی یا نه، که نمیشه گفت عشقت واقعیه یا نه...


    اگه به خدا توکل کنی، خدا کارت رو به سرانجام می رسونه و از جایی که فکرشو نمیکنی بهت کمک میکنه. منم که از همون لحظه اول، قبل از نوشتن همون پیام، به خودش توکل کردم. سست شدم، ناامید شدم اما دست نکشیدم... امیدوارم که تو ای خدا، تو هم دست نکشیده باشی. میگن خدا آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه... "آه" های حسرتتو فراموش نمیکنه... میگن خدا از چیزایی که بهش سپرده میشن، محافظت میکنه... میگن خدا جبران کننده از دست رفته هاست... میگن خدا برای دلی که محبت خودشو توش جا داده، ارزش قائله... همش میگن اما میخوام مطمئن بشم... میخوام دلم آروم بگیره...

    یکی از باورایی که داشتم این بود که اگه عشقت به یکی واقعی و از ته قلب باشه، این عشق در طرف مقابلت هم اثر میزاره. باور داشتم که صداقتم در مورد احساسم، در مورد داشته ها و نداشته هام میتونه راه خروج از تمام بن بست ها باشه. باور داشتم اگه عشقت به یکی واقعی باشه، خدا هم کمک میکنه تا بهش برسی. باور داشتم خدا هرگز بنده ای که با تمام وجود بهش امید بسته رو نامید نمیکنه... باور داشتم احساسم حداقل برای خدا ارزشمنده... باور داشتم صدای دل شکستم، بالاخره درهای رحمت الهی رو باز میکنه و موجب میشه این گره ها از زندگیمون باز بشه... باور داشتم... ولی وای به روزی که این باورها از بین بره... دیگه به معنای واقعی کلمه، "تموم" میشم. فقط زندم و نفس میکشم ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه و چی نمیشه...
    خدایا هرگز بنده ای که تنها تو رو چاره حل مشکل میدونه و به سمتت اومده و تنها امیدش خودت هستی رو از خودت ناامید نکن...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 5 آذر 1397 12:13 ب.ظ نظرات ()
    اگه بخوام راستشو بگم. قبل از اینکه بری، خیلی از دوست داشتنت مطمئن نبودم. فکر میکردم دارم اغراق میکنم. می ترسیدم از اینکه تو بری و من بعد از مدتی فراموشت کنم. اون وقت جلو خودم ضایع میشدم. میگفتم اینهمه وفاداری که ازش دم میزنم همین بود؟

    یه بار رفتم حرفا و چتهای قدیمی رو خوندم. همین چند روز پیش. دیدم عشقی که الان توی سینمه، به مراتب بالاتر و بیشتر از عشق اون روزاست. شاید اگه نمیرفتی، همیشه توی این تردید باقی میموندم که واقعا دوستت دارم؟ و این سئوال که "تا کجا دوستت دارم؟" برای همیشه بی جواب میموند. اما الان میدونم که واقعا دوستت دارم و تا آخر ابد هم ازت دست نمی کشم. 

    وقتی یکی بی مهری کرد، دلتو شکست، رهات کرد، و تو بازم دوستش داشتی، باید بدونی که اون همون آدم همیشگیه زندگیته. همونی که اومدنش دست خودشه اما رفتن و نبودنش دیگه دست خودش نیست.

    تو میتونستی نیای. میتونستی... اما حالا دیگه هر کاری هم بکنی، از دلم، ذهنم، زبونم، زندگیم، "نمیری"... دلم الان روی تو قفل کرده. درشو به روی هر کسی غیر تو هم بسته. با دعا و زور زدن الکی هم باز نمیشه. اگه نیای، همه احساساتم بیخود میشه. همه زندگی ای که برات وسط گذاشتم، بی فایده میشه... همه دعاهام، امیدام، دل بستگی هام نابود میشه...

    دلم ازت خیلی پره... پر تر از اونی که بشه به حال خودش رهاش کرد. میدونی چرا؟ چون خیلی بهت اعتماد داشتم... اونقدر که بهت گفتم "دوستت دارم"... پس به حال خودم رهام نکن. من از قدیما یه حس مبهم در خودم داشتم. نمیدونم اسمش چی بود، نمیدونم اصلا بخاطر چی به وجود اومده بود یا چطوری برطرف میشد... نمیشه توصیفش کرد... نمیدونم باعث غمم بود یا شادی! اما فکر میکنم همین عشق بود! گویا از لحظه تولد در هر آدمی، عشق هم باهاش متولد میشه... منتها دنبال مقصد و مقصود و مطلبوش میگرده. آره... اگه بهتر فکر کنی، متوجه میشی که احتمالا همین عشق باشه! حالا مقصود خودشو پیدا کرده... حالا قراره خودشو نشون بده...

    ....که اگر کهنه شود، مست ترت خواهد کرد
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 31 شهریور 1397 10:24 ب.ظ نظرات ()

    این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:

    در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

     

    قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
    اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه. 
    خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

     

    اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.

     

    اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟

     

    عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!

     

    بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟!  تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟

      

    روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!

      

    عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!

     

    شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!

     

    خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!

     

    وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!

     

    اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!

     

    عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!

     

    عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد! 

     

    ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.

     

    روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!
    باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!

     

    شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...

     

    ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 21 مرداد 1397 12:16 ق.ظ نظرات ()
    ببین! من دوستت دارم. خب؟
    دوست داشتنی بی توقع.

    بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!
    نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.
    بی توقع برای خودم. اما ...

    اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!

    من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!

    خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 6 خرداد 1397 09:45 ب.ظ نظرات ()
    انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان! من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟ روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی. تپیدی و شدی سررشته کلماتم. کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد. جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!

    اکنون سلول به سلول، مویرگ به مویرگ، تپش به تپش، نام تو را، یاد تو را، عشق تو را، در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند. من از کجای این "من" بیرونت کنم؟ وقتی که حتی اگر نباشی هم، سلول به سلول، تو را تداعی میکنند تا از من، تو را خلق کنند!

    این "من" در حقیقت همان تویی هستی که روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی! در ژنوم تک تک این سلول ها، ژن دوست داشتنت به یادگار مانده! نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛ از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش، دوستت دارند!

    آری عزیزم ... عشقی که تو شروعش کردی، پایانی ندارد! تو ما را از همان ابتدا نشان کردی، تا نسل به نسل، از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را، و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را، و در ذهن پریشان خود، نقش تو را، پاس داریم و محافظت نماییم.

    ای عزیزتر از هر چه که هست؛ آری من با تمام سلول های تنم، با احساسی به ژرفای یک عمر عاشقی، دوست دارمت!
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 22 اردیبهشت 1397 12:21 ب.ظ نظرات ()
    می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...

    پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.

    پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی. 

    مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟! 

    در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!

    رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.

    "دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد. 


    سخنی با تو: شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست. 

    گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام".

    این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.
    ارسال دیدگاه