منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی شنبه 31 شهریور 1397 10:24 ب.ظ نظرات ()

    این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:

    در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

     

    قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
    اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه. 
    خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

     

    اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.

     

    اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟

     

    عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!

     

    بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟!  تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟

      

    روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!

      

    عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!

     

    شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!

     

    خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!

     

    وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!

     

    اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!

     

    عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!

     

    عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد! 

     

    ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.

     

    روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!
    باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!

     

    شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...

     

    ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 21 مرداد 1397 12:16 ق.ظ نظرات ()
    ببین! من دوستت دارم. خب؟
    دوست داشتنی بی توقع.

    بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!
    نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.
    بی توقع برای خودم. اما ...

    اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!

    من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!

    خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 6 خرداد 1397 09:45 ب.ظ نظرات ()
    انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان! من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟ روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی. تپیدی و شدی سررشته کلماتم. کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد. جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!

    اکنون سلول به سلول، مویرگ به مویرگ، تپش به تپش، نام تو را، یاد تو را، عشق تو را، در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند. من از کجای این "من" بیرونت کنم؟ وقتی که حتی اگر نباشی هم، سلول به سلول، تو را تداعی میکنند تا از من، تو را خلق کنند!

    این "من" در حقیقت همان تویی هستی که روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی! در ژنوم تک تک این سلول ها، ژن دوست داشتنت به یادگار مانده! نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛ از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش، دوستت دارند!

    آری عزیزم ... عشقی که تو شروعش کردی، پایانی ندارد! تو ما را از همان ابتدا نشان کردی، تا نسل به نسل، از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را، و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را، و در ذهن پریشان خود، نقش تو را، پاس داریم و محافظت نماییم.

    ای عزیزتر از هر چه که هست؛ آری من با تمام سلول های تنم، با احساسی به ژرفای یک عمر عاشقی، دوست دارمت!
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 22 اردیبهشت 1397 12:21 ب.ظ نظرات ()
    می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...

    پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.

    پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی. 

    مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟! 

    در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!

    رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.

    "دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد. 


    سخنی با تو: شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست. 

    گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام".

    این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.
    ارسال دیدگاه