منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 08:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 21 مرداد 1397 12:16 ق.ظ نظرات ()
    ببین! من دوستت دارم. خب؟
    دوست داشتنی بی توقع.

    بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!
    نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.
    بی توقع برای خودم. اما ...

    اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!

    من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!

    خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی سه شنبه 16 مرداد 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

    -همه چیز تموم شده!

    +ببین! من صبح علی الطلوع، وقتی بیدار میشم، اولین فکری که بعد از بازکردن چشمام میاد توی ذهنم، و شبا آخرین فکری که از ذهنم رد میشه، فکر توئه! عشقمم، دلتنگیام، تعهدم، نگرانیام، کم نشده که هیچ، بیشترم شده! اصلا همش یه طرف، اون سجده شکری که بعد از هر نماز ناخوداگاه بخاطر داشتن تو و عشقت به جا میارم یه طرف... باز بگو همه چیز تموم شده! چشماتو باز کن ببین تموم شده؟ نخیر! فقط چشماتو بستی و رفتی به امید اینکه تموم بشه...

    -تقصیر خودته، کمتر بهم فکر کن. منو فراموش کن!

    +خوب گوش کن! بارها خواستم ازت دل بکنم. تمام بدیاتو بارها با خودم تکرار کردم تا دلم دیگه نخوادت. بارها تمام حرفاتو مرور کردم تا شاید ازت دلسرد بشم. اما دلم همچنان دوستت داره. نه حتی ذره ای کمتر از قبل که احتمالا حتی بیشتر! یه چیزی این وسط درست نیست! من همه راها رو رفتم ولی نشد. ببین! نشد... منم دیگه بیخیال شدم و نشستم تا ببینم عشقت در نهایت با من چیکار میکنه! نمیدونم این وضعیت تا کی ادامه داره! شاید یه سال دیگه، شاید ده سال دیگه، شاید تا ابد! آدما از لذتی که سرحالشون میاره، خسته نمیشن! عشق تو و فکر کردن به تو برام لذت بخشه. تنها دلیل خوش بودن حالمه. چیزی که منو هنوز سرپا نگه داشته، این عشق و این انتظاره! انتظاری که نشونه عشقه... آدما از کسی که دوستش دارن انتظار هم دارن، وگرنه از غریبه که انتظاری نیست!


    +بالا بری پایین بیای، تا اون سر دنیا هم بری و هزار سالم بگذره، وقتی کسی که دوستت داره رو اینجوری از خودت می رنجونی، باید بیای از دلش دربیاری! وگرنه دلِ شکستش دمار از روزگارت درمیاره. اینو الان نمیفهمی، وقتی میفهمی که میبینی گره پشت گره افتاده به زندگیت... اونجا میفهمی که یه جا یه گره زدی و بازش نکردی! چیزی که مسلمه اینه که من هرگز از این گره ها خوشحال نمیشم، چون دوستت دارم. اما ازت میپرسم: وقتی بفهمی باید بیای این گره رو باز کنی، اصلا زنده هستم؟ فرض کن زنده باشم، اصلا میتونی پیدام کنی؟ فرض کن پیدام کردی... اصلا میزارم گره گشایی کنی؟ فرض کن گذاشتم، اصلا توان و صبر باز کردنشو داری؟؟؟!!

    +حالا که هم زندم، هم نیازی به پیدا کردنم نداری، هم میزارم گره گشایی کنی، هم خودمم کمکت میکنم، چرا اینکارو نمیکنی؟! چرا فکر میکنی در قبال هم مسئولیتی نداریم؟ هیچکس وظیفه خوب کردن حال دل خرابمو نداره جز تو! اصولا وقتی کسی چیزی رو خراب میکنه، فقط خودش میتونه خوبش کنه. پس فقط تو میتونی حال دلمو خوب کنی و علی الظاهر بهتر از هر کس دیگه ای میتونی اینکارو بکنی، چون زیر و بم دلمو بلدی، زبونمو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمی. میدونی از چی ناراحت میشم، از چی خوشحال میشم، با چی عالی ترین میشم. چی بیشتر از همه دلمو میشکنه.. نیازی هم نیست که بیام برات زندگی ناممو تعریف کنم، خودت میدونی چرا حال دلم خوب نیست! فقط توی یه دقیقه میتونی این کوهو از رو دلم برداری.. اگه بخوای!

    + از هر راهی که بری؛ انصاف، وجدان، انسانیت، عشق، عقل و آینده نگری، میبینی بهترین کار اینه که نخوای کسی که دوستت داره، بخاطر اینکه دوستت داره، یه عمر در عذاب باشه! بمونی و مطمئنش کنی که دلش و زندگیش برات حرمت داره. بخوای براش همون نقطه روشن باقی بمونی. وقتی اینو درک کنی که ما از هم جدا نیستیم و وقتی بفهمی تمام این حرفا رو نه بخاطر اینکه بترسونمت، بلکه بخاطر اینکه دوستت دارم میگم، اونوقت دیگه کار سختی نیست. این داروییه که هم تو بهش نیاز داری، هم من! منم نیاز داشتم تو بری تا بفهمم چقدر توی عشقت صادقم.. حالا میدونم که خیلی! باید بفهمی وقتی به کسی گفتی دوستت دارم و اون باور کرد و بهت دل بست و باهاش آینده ای زیبا رو ترسیم کردی، دیگه مسئول دلشی! این نامردی نیست تا کار سخت میشه، میزاری میری؟

    +کسی که دوستت داره، قبل از اینکه دوستت داشته باشه، بهت "اعتماد" کرده. اعتماد کرده که زمینش نمیزنی. اعتماد کرده که همسفرشی. اعتماد کرده که دلشو، که عینهو همه دار و ندارشه رو بهت داده! حالا بهم بگو شکستن این اعتماد، چی به سرش میاره؟ میتونه باز بعد تو به کسی اعتماد کنه؟ یا از دور با تردید به آدما نگاه میکنه؟ اگه ناراحت نمیشی باید بگم، حتی وظیفه درست کردن اون اعتمادم به گردن توئه نه هیچکس دیگه! کلا اینو درک کن، حتی اگه یه دونه گندم رو از یه مورچه گرفتی، باید برگردی پسش بدی وگرنه بابتش مواخذه میشی! نمیتونی بگی از دستت کاری بر نمیاد! آدما با عشق میتونن هر کاری بکنن. خودخواهیاتو دستت گرفتی، طبیعیه که دیگه نتونی مرهمی روی دل خستم بزاری! اونا رو بزار زمین تا دستت برا کمک کردن آزاد باشه.

    +اما میدونم که این احساس واسه تو هم تموم نشده! هنوزم دلتنگم میشی؟ هنوزم دوستم داری؟ برام احترام قائلی؟ هنوزم دلت هوایی میشه صدام بزنی و من بگم جانم؟ اگه حتی جواب یکیشم "آره" باشه، یعنی این احساس در تو هم هست و هر چقدر زمان بگذره، عمیق تر و خالص تر میشه. و وقتی که به خودت میای، میبینی انگار همه دنیات یه جای دیگس! پیش هر کسی باشی، میبینی خالص ترین احساست مال اون نیست! مال کسیه که رهاش کردی به این امید که فراموشش کنی... یه حس مقدس که توی گوشه دلت مخفیش کردی به خیال اینکه کشتیش... انگار همه وجودتو گرفته و هر چقدرم تلاش کنی خاموشش کنی، بیشتر گر میگیره! اینو میگم چون خودم تجربش کردم... تا یه جایی میتونی در برابرش مقاومت کنی، و اینو از من بشنو، عشق واقعی، هرگز از بین نمیره! جاودانه تا ابد... یه جایی دیگه نمیتونی مخفیش کنی. چون واقعی بوده و عشق واقعی بخشی از وجودت رو نه، که همه وجودت رو طلب میکنه! قلب تو بوی این عشقو میده، هر کجا که بری. این تو نیستی که به عشق سمت و سو میدی! این عشقه که اگه تو رو سزاوار ببینه، بهت ظرفیت و صبر و توان میده!

    +خودتو گول نزن و نگو همه چیز تموم شده! این عشق یه شبه به وجود نیومده که یه شبه از بین بره! اونقدر توی لحظات سحر و افطار، موقع اذان و نماز، موقع بارش بارون، موقع غروب و طلوع آفتاب، با دل شکسته، با چشمای خیس، با دلِ تنگ توی این چهار سال نشستم واسه به ثمر رسیدن این عشق دعا کردم که مطمئنم اگر خدایی باشه، نمیزاره این عشق بی ثمر باشه! اگه حتی یکی از اون دعاها بخواد مستجاب بشه، این اتفاق نمیفته. شاید بری و زندگی رو بهم تلخ کنی اما مطمئنم خدا از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی نمیگذره! میچرخونه و میچرخونه و در نهایت میبینی بازم پیش همیم! قبلا شک داشتم اما حالا مطمئنم...

    +ببین عزیز دلم، راضی نشو دوری سهممون باشه! اگه تو هم دوستم داری، بریز دور بقیه چیزایی که جلو عشقتو گرفته. اوضاع خوب نیست اما کی تلاشو ازمون گرفته؟ کی میگه نمیتونیم؟ اگه تلاش کنیم، میشه، اگرم نشد، حسرتی نداریم! اما اگه تلاش نکنیم و بریم، حسرتش تا ابد رو دلمونه! هم تو برا من و هم من برای تو، بدون جایگزینیم. جای خالیمون توی زندگی هم، تا ابد کاملا احساس میشه. اینم بگم که هر جا توی زندگی درمونده بشی، خودخواهیات نمیان دستتو بگیرن! اما کسی که دوستت داره، هست! من هستم... خودتم میدونی که مرد و مردونه هستم. پس خودخواهیاتو رها کن لطفا و این زندگی رو به کام جفتمون تلخ نکن... حالا از تو میپرسم؛ بازم با حرفا یا سکوتت دلمو میشکنی یا با من دنبال راه چاره میگردی؟

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی جمعه 8 تیر 1397 09:43 ق.ظ نظرات ()
    توی زندگیم کارای زیادی کردم
    بخاطر خیلیاش پشیمونم
    اما تا ابد هم از اینکه بهش گفتم دوستت دارم، پشیمون نمیشم
    حتی اگه تا یه چیزی اونور تر از ابد هم به درد دوری دچارم کنه
    میگن عاشق شدن خوبه، ولی زمانی که عاشق کسی بشی که موندنی باشه...
    اما من میگم عاشق شدنی خوبه، که در قید و بند رفتن و موندن کسی نباشه
    آدما همیشه در گذرن، حتی اگه بمونن!
    طرف مقابلت نیست که باعث شدت عشقت میشه!
    این تویی و طینتت که تا چه حد بخوای پای عشقت خرج کنی...
    بعضیا با دلشون میان، بعضیا با پولشون!
    بعضیام مثل من با همه دار و ندارشون ...
    برای من قماری در کار نبود
    آدما با عاشق شدن، حتی با درد فراق کشیدن یا رفتن اونی که دوستش دارن، نمی بازن!
    اونا وقتی می بازن که عشقشون ته بکشه!
    وقتی که عشقشون با رفتن اونی که رفته، بره
    وقتی جنازه عشقشون روی دستشون بمونه، اون روز روزِ باختنه
    اما من نباختم... 
    از یه جایی به بعد این احساس به پرواز در اومد
    از یه جایی به بعد همه چیزو فهمیدم
    اونجا فهمیدم که نیازی نیست ببینمش تا عشقش توی سینم گر بگیره!
    لازم نیست صداشو بشنوم تا بازم دلم به عشقش بزنه!
    لازم نیست کنارم باشه تا بخوام کنارش باشم...
    حتی فهمیدم که بدیاشو هم دوس دارم
    که با تمام بدیاش بازم عزیزمه...
    که حتی اگر نخواد، نباشه، نیاد، و تا ابد دردمو درمان نکنه، بازم نمیتونم دوستش نداشته باشم
    حتی اگه نابودم کنه ولی ازم کمک بخواد، حتی نمیتونم بهش جواب رد بدم
    اینجا دیگه غرور معنایی نداره
    آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه، عمیقا دوست داشته باشه، غرور که هیچ، جونشو هم براش میده
    حال زلیخا رو میبینی؟ منم خیلی وقته همونجورم
    همون اندازه دیوانه، همون اندازه پایبند، همون اندازه دردمند!
    روز و شبام با درد داره میگذره ولی...
    من به عاقبت این عشق خوش بینم
    شاید خیلی چیزا از دست دادم
    اما وقتی دیدم مسیر عشقم به خدا ختم میشه، همه دردا برام شیرین شد. نقمت رو نعمت میبینم و بر اون شاکرم
    مطمئن باش اگه عشقت ته بکشه، عاشق خوبی نبودی!
    حالا میتونم با افتخار بگم که بهترین کاری که توی تمام عمرم میتونستم بکنم، دوست داشتنش بود...
    یه عشق زمینی که پله ای شد برای رسیدن به معشوق اصلی
    و من مطمئنم روزی دست هر دومونو میگیره
    دوری تموم میشه، روزای خوب میرسه
    اونم نمیتونه زیاد دور بشه، چون هنوزم دوستش دارم!
    و خدا محاله از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی بگذره.. #مطمئن باش

    پی نوشت اول: شاید اگه به اول برمیگشتم، دیگه بهت نمیگفتم که دوستت دارم. اما مطمئنا بازم دوستت داشتم! این بار اما در سکوت...
    پی نوشت دوم: آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 6 خرداد 1397 09:45 ب.ظ نظرات ()
    انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان! من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟ روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی. تپیدی و شدی سررشته کلماتم. کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد. جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!

    اکنون سلول به سلول، مویرگ به مویرگ، تپش به تپش، نام تو را، یاد تو را، عشق تو را، در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند. من از کجای این "من" بیرونت کنم؟ وقتی که حتی اگر نباشی هم، سلول به سلول، تو را تداعی میکنند تا از من، تو را خلق کنند!

    این "من" در حقیقت همان تویی هستی که روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی! در ژنوم تک تک این سلول ها، ژن دوست داشتنت به یادگار مانده! نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛ از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش، دوستت دارند!

    آری عزیزم ... عشقی که تو شروعش کردی، پایانی ندارد! تو ما را از همان ابتدا نشان کردی، تا نسل به نسل، از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را، و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را، و در ذهن پریشان خود، نقش تو را، پاس داریم و محافظت نماییم.

    ای عزیزتر از هر چه که هست؛ آری من با تمام سلول های تنم، با احساسی به ژرفای یک عمر عاشقی، دوست دارمت!
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 11:27 ب.ظ نظرات ()

    وسط حرفام دیدم یهو کلافه شد. مثل اینکه توی حرفام یه خاطره قدیمی رو یادآوری کرده باشم. 
    با یه حالت ناراحتی گفت میخوای بازم هوایی بشم؟
    گفتم چطور؟
    گفت: با یادآوری خاطرات قدیمی! 
    مثل کسی که یه برگ برنده پیدا کرده باشه ادامه داد:
    اگه خودتم اینقدر خاطراتمون رو یادآوری نکرده بودی، الان فراموشم کرده بودی.

    یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: یعنی تو فکر میکنی اگه هنوز دوستت دارم، بخاطر اینه که خاطراتمون رو یادآوری میکنم؟
    گفت: پس چی؟

    با خودم فکر کردم شاید همین درک نکردن هاست که ازم دورت کرد. وگرنه مگه میشه بدونی یه نفر اینقدر دوستت داره و بری؟! 
    سرمو انداختم پایین و گفتم:
    اگه میخواستم اینطوری تو رو به یاد خودم بیارم، تا حالا دیوونه شده بودم.
    کم نبودن عکسا و متن هایی که میتونستن همه چیزو برام یادآوری کنن. اما من از وقتی که رفتی، هنوز یه بارم عکساتو نگاه نکردم. دیگه کم کم داشت صورت قشنگت یادم میرفت. اگه میخواستم اونا رو ببینم، یا جملاتت رو بخونم، یا خاطرات قدیمی رو یادآوری کنم، تا حالا حتما از نبودنت دیوونه شده بودم..

    سرشو انداخت پایین. فکر کنم از نگاه کردن توی چشمام شرم داشت..
    این واسه من بهتر بود. آخه اگه سرشو بالا میاورد و چشماشو میدیدم، نمیتونستم حرفای دلمو بگم. کلا لال میشدم. پس ادامه دادم:

    نه.. من اینطوری یادآوریت نکردم. یه چیزی توی قلبم هست، که اگه هزار سالم بگذره، حتی اگه شکلتم یادم بره، بازم هر صبح موقع بیداری، قبل از هر فکر دیگه ای، تو رو یادم میاره. من نیازی به یادآوری خاطره ها ندارم. وقتی عاشق میشی، دیگه خودت نیستی. 
    بارها سعی کردم فراموشت کنم. بارها خواستم بگذرم و برم سراغ زندگیم. چون بیشتر از هر زمان دیگه ای از انتظار خسته شده بودم. دلتنگی امونمو بریده بود. دوری تو همه فکرمو درگیر کرده بود. یه آدم عاشق، تنها وقتی دلش قرصه که یارش کنارش باشه یا باهاش همدل باشه. اما اگه نباشه، تو اصلا میتونی درک کنی چه شب و روزایی رو پشت سر میزاره؟

    سرش همچنان پایین بود و هیچی نمیگفت. پس ادامه دادم: 
    به نظرت من چرا باید اینهمه عذابو تحمل میکردم؟ بخاطر لجبازی با تو؟ یا مگه خود آزاری دارم؟ فکر میکنی من از شاد بودن بدم میاد؟ یا دوست دارم تا آخر عمر تنها بمونم که چی بشه؟ نه.. نه عزیزم. من دچار حالی ام که خودمم از درکش عاجزم چه برسه به توصیفش. فقط اینو میتونم بگم، که بهش میگن "دچار".

    چندین بار دست به دامان خدا شدم شاید تونستم ازت دل بکنم. شاید دلمو راضی به دل کندن کنم. بعضی وقتا چندین روز پیاپی حالم بد نمیشد. با کلافگی میگذروندم. اما یهو یه شب خوابتو میدیدم. دیگه کل روز بعد و روزای بعدش چشمام خیس بود! از همه کس فاصله میگرفتم. جرات نمیکردم هیچ آهنگی گوش بدم. نه جدید و نه قدیمی و خاطره انگیز. ولی حتی اگه خودمم رعایت میکردم، بازم یهو میدیدی توی تاکسی، توی دانشگاه، توی جمع دوستا، یکی از اون آهنگای خاطره انگیزو میشنیدم. این که دیگه دست خودم نبود. نمیتونستم که گوشمو بگیرم. ناچار شدم واسه آخرین بار دست به دامان خدا بشم. آخرین امیدامو بردم به سمتش. خودش که از دل خستم خبر داشت. خودش که میدونست چند بار تو رو ازش خواستم. حساب تک تک اشکامو داشت. میدونست چقدر نیاز دارم به کمکش. واسه همین با تمام وجودم ازش خواستم. چله نشین شدم. ازش عهد گرفتم که یا تو رو برگردونه یا کمکم کنه که بتونم فراموشت کنم و نسبت بهت بی تفاوت بشم. تا تو هم بشی مثل اینهمه آدمی که دور و برم هستن. که بتونم شاد باشم و بخندم و اگه نیاز شد، دل ببندم به اونی که موندنیه. که بتونم بدون ترس از دلتنگ شدن، یه آهنگ جدید یا قدیمی رو بشنوم. ازش عهد گرفتم و قبل از پایان چله، تو برگشتی! اما حالا میگی که نمیخوای بمونی...

    اینکه هر کاری کردم تا فراموشت کنم و نشد، اینکه از خدا بارها خواستم و نشد، اینکه خدا به جای برداشتن عشقت از دلم، تو رو برگردوند، یعنی نباید بری! یعنی نباید فراموشت کنم. یعنی نقش تو توی زندگیم، فعلا تموم نشده. که اگه شده بود، الان به فکرت نبودم، دوستتم نداشتم. دستی ورای تمام دست ها عشقتو توی دلم جا داده. هر کاری کردم شاید دیگه روزمو با تو شروع نکنم، نشد! هر چقدر بیشتر میگذره، انگار عشقمم بیشتر میشه. زمانی میتونم ازت دست بکشم، که اون بخواد. اما اون چرا نمیخواد؟ من نمیدونم! رفتنت، بد شدنت، دل شکستنای مکررت، حرفای اشک درآرت، هیچکدوم باعث نشد این احساس تغییر ماهیت بده.

    گفت: اما من برنگشتم که بمونم حامد!

    بغض گلومو گرفت. نتونستم حرف بزنم. با خودم گفتم یعنی اینقدر بدم که نمیتونی بمونی؟ یعنی حالا هم که حال بدمو برات تعریف کردم باز هم میخوای بری؟ آخه چطور دلت میاد؟ پس من چیکار کنم؟ چه خاکی سرم بریزم؟ 
    حرفمو قورت دادم و گفتم: من نمیتونم تصمیمتو بپذیرم. گناه من چیه؟ چه بدی بهت کردم که باید تاوانشو بدم؟ چیکار کردم که از چشمت افتادم؟

    سرشو انداخت پایین و گفت: هیچی. تو بهم هیچ بدی نکردی. این وسط من بد بودم. تو فقط داری زندگی خودتو خراب میکنی

    گفتم: من هیچوقت عمدا نخواستم زندگیمو خراب کنم. هیچوقت! بعد رفتنت بارها خواستم خودمو خوب کنم. نشد! باورم می کنی؟! 
    حالا که با چشمات میبینی نمیتونم فراموشت کنم، حالا که میبینی چقدر درد کشیدم توی نبودنت، حالا که می بینی پای دوست داشتنت تا کجا وایسادم، حالا که خسته تر از همیشه ام در دل کندن از تو، اگه واقعا نمیخوای زندگیم خراب بشه، نمیخوای این دردا رو داشته باشم، پس مسئولیت خودتو بپذیر و برگرد!

    باز هم با بی رحمی تمام گفت: نمیتونم، یا شاید نمیخوام!

    بهش گفتم: پس می بینی؟! نمیتونی یکیو توی حال بدی که براش درست کردی رها کنی و بری، بعد انتظار داشته باشی که خودش خوب شه! هر چیزیو که توو آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! اگه رفتی و من هر کاری کردم نشد، اونوقت چی؟ اگه ده سال گذشت، بیست سال گذشت، اصلا تا آخر عمرم نتونستم چی؟ کدوم آدمی مثل من عاشق شده تا بتونه با اطمینان بگه عشقم در چه سطحیه و تا کجا ادامه داره؟ اگه کل زندگیم نابود شد، اونوقت نمیتونی بگی تقصیر تو نبود! اگه وقتی که فهمیدی باید درستش کنی، خیلی دیر باشه چی؟

    ...

    • رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
      چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
      بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟ 
      آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

      #هـ_الف_سایه

    • تذکر: این یه گفتگوی واقعی است. اما نه دقیقا با همین الفاظ و نه با همین لحن بیان و همچنین نه طی یک گفتگو
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 22 اردیبهشت 1397 12:21 ب.ظ نظرات ()
    می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...

    پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.

    پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی. 

    مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟! 

    در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!

    رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.

    "دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد. 


    سخنی با تو: شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست. 

    گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام".

    این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 09:12 ب.ظ نظرات ()
    اگر مرا دوست داری به من بگو. اگر دلتنگم هستی، دلتنگی ات را با دو قطره اشک یا کلامی لرزان به من بفهمان. یا اصلا بگو. بگو دلتنگم هستی. تو به من بگو دوستم داری و بعد برو آن سوی کره زمین و دیگر نیا! اصلا هر کجا دوست داری برو. فقط اگر هنوز هم احساسی در سینه ات هست، از من دریغش مکن.

    عزیز من! تو نمیدانی بی حاصلی چقدر سخت است. تو نمیدانی درخت بی ثمر نشاندن یعنی چه! بگذار مطمئن باشم در ازای تمام وفاداری ام، در  قلبت جایی را به تسخیر خود درآورده ام که هرگز با کسی دیگر پر نمی شود. بگذار باور کنم بیهوده نبوده، بودنم، ماندنم و از عشق سرودنم. بگذار خیال کنم در گوشه ای از دنیا، شاید در ثانیه ای حتی، یک نفر دلش هوای مرا دارد، در گوشه ای از زندگی اش، خاطرات مرا ورق می زند، شاید حتی گهگاهی دلش برای بودنم تنگ می شود! اگر قرار است پاسخگوی سوالی باشم، بگذار این سوال "چقدر دلتنگم هستی؟" باشد نه اینکه در گمنامی واژه ها بپرسم "اصلا دلتنگم هستی؟".

    تو جانی. همان نوش دارویی که حال مرا خوب می کند. اگر بدانم دوستم داری، دیگر هر غروب اینقدر هوای عاشقی دلتنگ نیست. تو جانی و جان در میان کالبد خاکی من نمی ماند. اما همین که بدانم هستی و گوشه ای از هستِ تو، منم، دیگر عذاب پرسیدن اینهمه "چرا" و بی جواب ماندنشان را نخواهم داشت. 

    عزیزترینم... بهار با شکوفه هایش بهار است. زمستان با سرما و برفش، تابستان با گرما و عطشش و پاییز با زردی و نم بارانش و من نیز با تو منم و نیستی من با رنگ تو - همان ارغوانی مایل به فیروزه ای - رنگ هستی می یابد. اگر بدانم با منی، حتی اگر نباشی هم، روزگار خیلی سخت نخواهد گذشت. با توام ای آرامش محض، به من بگو!
    ارسال دیدگاه