تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب ابر خدای من
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 13 دی 1397 08:25 ب.ظ نظرات ()
    پروردگارا، بارالها، خدای من!
    بی شک تو تنها کسی هستی که از درد پنهان میان هر واژه از سخنانم، آگاهی
    و بهتر از هر کسی می دانی که من، درد و رنج خود را جز تو، با کسی دیگر در میان نگذاشته و از کسی جز تو، درمانش خویش را طلب نکرده ام...
    اگر امید اینکه سخنانم را میشنوی نبود، هرگز لب به سخن باز نمی کردم
    و اگر دل در گرو مهربانی و بزرگی و قدرتت نبسته بودم، هرگز در مقابلت، دستان خالی خویش را به تضرع بلند نمی کردم
    و از طرفی میدانم که تو، بزرگوارتر از آنی که، آنکه به خود فراخوانده ای را از خود دور و طرد گردانی
    و هرگز به تو گمان نداشته ام، که صدای دردمندی را بشنوی و به حال خود واگذاری اش
    حال که قدرتمندی، و چون قدرتت با فضل و کرامتت همراه است، از تو گمان نمی رود که مرا به جزای گناهانم، علی الخصوص اینک که خود به پیش آمده ام و با هزار زبان گویا و مبهم تو را می خوانم، برسانی
    یا بخواهی از من به سبب نافرمانی هایم، انتقام کشی یا مرا از حاجاتم که الحق خودم بهتر می دانم که شایسته مستجاب شدنشان نیستم، دور کنی...
    چرا که تو، همان خدای مهربان رئوفی هستی که حتی در اوج ویرانی هایم نیز، دلتنگ بنده خویش خواهد شد
    و من گمان نمیکنم تو مرا از خود برانی، با اینکه می دانم لایق بودن در کنار تو و رحمتت نیستم
    اما با دل کوچک خویش، ترسان ترسان از اینکه مبادا دست خالی برم گردانی، به سویت آمده ام
    می دانم که میدانی چه اندازه گنهکارم و من نه توان و نه فرصت آنرا دارم که جبران کنم، آنچه که به سبب غفلت و گناهان از کف داده ام... مگر آنکه تو، ای جبران کننده از دست رفتگان، به یاری ام بشتابی
    امیدم به رحمت تو، ای مهربانترین مهربانان؛ مرا به پیش می راند و ترسم از بی التفاتی تو، مرا به پس!
    لیک امیدم به رحمتت بسیار بیشتر از ترسم به رد شدنم از سوی توست
    ای آنکه پروریدی دلم را در انوار مهربانیت، روا مدار که سرگردان، بی یاور و تکیه گاه، از سوی تو، با دستان خالی بازگردم
    بی شک تو صاحب بخششی هستی که در آن منِ گنهکار هم سهمی دارم
    حال که حرف هایم را شنیدی و چشمان اشک بارم را دیده ای، هم و غم تمام بندگانت را با رحمت بی منتهایت برطرف ساز و ما را به آنجا که خودت برایمان در نظر داری برسان. بخششت را شامل حالمان گردان، و جبران کن، آنچه که با نافرمانی، غفلت و گناه از دست داده ایم...
    بارالها، "او"ی قصه ام و صاحب تمام غصه هایم را به تو می سپارم. نگهدارش باش و یک دم رهایش مکن. می دانم تو از آنچه که به تو سپرده خواهد شد، محافظت خواهی کرد، پس او را از تمام بدی ها، زشتی ها، ناپاکی ها، درد ها، غم ها، راه های نادرست زندگی دور ساز و اگر لیاقت عشق داشتیم.. ما را به قدرت عشق، به هم بازگردان... به رحمت بی منتهایت ای مهربانترین مهربانان...

    آمین
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 09:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه