حامد عبدالهی جمعه 2 فروردین 1398 04:00 ب.ظ نظرات ()
گاهی آدم تمام می شود! نه برای کسی. بلکه برای خودش! بزرگترین سرافکندگی، سرافکنده بودن در مقابل خود است! نه دوست و آشنا و پیامبر و امامان و حتی خدا! وقتی در مقابل خودت سرافکنده باشی، برای خودت تمام شده ای. دیگر آرزوهایت، امیدهایت، انگیزه هایت، توانایی هایت، عشقت، مهربانیت، خصلت های خوب یا بدت، برای خودت مفت هم نمی ارزد! با خودت می گویی بروم کتابی بخوانم، بعد می گویی بخوانم که چه؟ که به کجا برسم؟ که چه چیز یاد بگیرم؟ اصلا یاد بگیرم، که چه بشود؟ اصلا به جایی هم برسم، بعدش که چه؟ انگار که نه در مورد خودت، که در مورد یک غریبه که در تمام عمرت نه او را دیده ای و نه کم و کیف زندگی و بودنش برایت اهمیتی دارد حرف میزنی! برایت اهمیتی ندارد حالش خوب باشد یا نه، موفق باشد یا ناموفق، عالم باشد یا بی سواد، عاشق باشد یا هر کوفت دیگری... و من برای خودم تمام شده ام! دوباره می گویم: من برای خودم تماااام شده ام...

دیگر برایم اهمیتی ندارد امروز روز آخر عمرم است یا فردا. اصلا فرض کن بگویند امروز آخرین روز عمر توست. فکر میکنی بلند میشوم میروم کارهای نکرده را سر و سامان دهم و حلالیت هایم را بگیرم؟! نه! همین جا مینشینم و منتظر آن لحظه خواهم ماند. چون من در مقابل خودم سرافکنده شدم... هیچ موفقیتی، هیچ تلاشی، هیچ جایگاهی دیگر برایم اهمیتی ندارد. من خودم را باور ندارم. از نظر خودم بی ارزشم. به همین دلیل همیشه سر به زیرم و خودم را لایق هیچ خوشبختی و موفقیتی نمی دانم....! وقتی که می خواهم بخندم، خودم را شایسته آن لبخند هم نمی دانم!

شاید فکر کنی اغراق میکنم اما اینها عین واقعیت است! من به نابودی خود رضایت داده ام. از نظر خودم، دیگر تمام شده ام و کش دادن به این "هیچ بی معنی" جز عذاب ارمغانی برایم ندارد! احساس میکنم برای خدا هم بی ارزشم. آخر بسیار از او خواسته ام و جز درد چیزی ندیده ام. این آخری بیشتر مرا می سوزاند چون من به او توکل داشتم و مطمئن بودم که رهایم نمی کند... در عین حال نعمت هایش را شکر می گویم و اعلان میکنم که کور نیستم! همه را دیده ام، شاید نه همه را ولی بخاطر آنها از او بسیار سپاسگذارم چون به منی که لیاقت هیچ یک از این نعمات را نداشته ام، آنها را بخشیده. 

ناگفته پیداست که اینگونه زندگی، جز سیاهی و تباهی، چیزی ندارد. پیدا تر، نقش توست در این اتفاق! بی باورم کردی به آنچه هستم! بی اعتمادم کردی به قدرتی که دارم! مرا چال کردی در زیر مشتی کار نکرده و دهان سوخته... نیرویی بود در تن و دستانم خالی ماند از حرکت! در مقابل خودم سرافکنده شدم! چون به خود میگفتم "می توانم" اما نشد! مانند خشکیدن غنچه ای در وقت شکوفایی... نابود شدم، شدم یک هیچ بی معنی! باروری و قدرت ساختنم از میان رفت... لبخندم پر کشید و دستانم یخ زد و تو فقط تماشا کردی...! "فقط" تماشا کردی در حالی که خودت هم میدانستی می توانی نجاتم دهی. این قدرت را خودم به تو هدیه داده بودم. من خودم را - با تمام بدی ها و خوبی ها - بی پرده و عیان به تو نشان دادم و اختیار آنچه داشتم و نداشتم را در کف دستانت نهاده بودم. پس می توانستی نجاتم دهی و حتی اگر زمین خورده ام، به پایم بنشینی تا بلند شوم. اما ننشستی و رهایم کردی و اینجا بود که این سوال ذهنم را در خود بلعید که "یعنی برایش ارزشی نداشتم؟"... حالا به جوابش رسیده ام... نه! نداشته ام! نه برای تو و نه برای دیگران! همین شد که شدم یک هیچ بی معنی عذاب آور! پس قبل از سرزنش من، خودت را سرزنش کن...

پی نوشت: من دعای التیام نمی خوام... من دست التیام بخش می خوام. که همونطور که رهام کرد، برگرده و در حالی که پشیمونی رو توی نگاهش میبینم، دستامو بگیره و بلندم کنه و بهم بگه براش ارزشمندم. که بگه همیشه براش ارزشمند بودم. که باورم بشه ارزشمندم و اون موقع راضی نشم به این مرگ و نسیان. که بدونم رسیدن به قله های افتخار، همونقدر که قبلا ارزشمند بود، الان هم هست. راضی بشم به حرکت، در بیام از این باتلاق... من که همیشه میخواستم در همه شرایط همراهش باشم، اونم نشون بده که مرد این میدان هست و رفیق نیمه راه نیست. بپذیره مسئولیت دلی که دچارش کرده. واقعا الان تنها کسی که میتونه خوبم کنه تویی! سکوت خدا منو به این نتیجه رسونده که تو باید نجاتم بدی. خدا مسئول درست کردن خرابکاری بنده هاش نیست! اینکه بهم بگن ارزشمندم، چیزی رو عوض نمیکنه. مهم اینه تو بگی و اثباتش کنی!