تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب ابر برگرد
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 24 آبان 1397 05:22 ب.ظ نظرات ()
    تو میخواستی معروف باشی. که همه دنیا بشناسنت. من نمیخواستم معروف باشم. دوست نداشتم کسی منو بشناسه. دوست داشتم همینجا، همین گوشه دنج دنیا، فقط تو منو بشناسی و بس... معروف شدن همیشه توقع بیجا میاره. مجبور میشی اونطوری رفتار کنی که دیگران میخوان. همونطور لباس بپوشی که دیگران بیشتر میپسندن. هر روز و هر روز باید یه دستاویز پر زرق و برق پیدا کنی برای بهتر دیده شدن. اگه یه مدت تلاشی نکنی، کم کم در نگاه هاشون کمرنگ میشی و این تو رو میترسونه. دچار دوگانگی و سردرگمی میشی. از یه طرف بخشی از وجودت این شرایط رو نمیپسنده، از طرفی بخش دیگر وجودت حرص و طمع بالایی برای بیشتر دیده شدن داره.

    توی این شرایط بهترین کار اینه که نگاهتو از سمت همه برداری و به یه نفر چشم بدوزی. اینکه اون یه نفرم دوستت داشته باشه، دیگه خیر علی خیر میشه! از سردرگمی رها میشی. حرص و طمع رو از دلت بیرون میکنی و دربند اینکه امروز چی بپوشم نیستی. من انتخابت کردم تا نگاهم قفل بشه به یه نفر. تا دل خودمو از دستاویز نگاه دیگران شدن دور کنم. که اگه همه دنیا بر باد بره، همین که سر عشقم سلامت باشه، کافی باشه برام. که اگه تو میگفتی خوبم، پس یعنی خوبم... اگه میگفتی بدم، پس یعنی بدم... نظر دیگران مهم نبود، نگاهشون مهم نبود... تو مهم بودی... تو

    رفتی ولی من هنوزم در پی اون نگاهم. که از بین تمام زرق و برق این دنیای لعنتی از بین رفتنی، به من خیره بشه انگار که غیر از من کسی توو دنیا نیست. هیچ وقت یادم نمیره که میگفتم خدایا، تمام دنیا و زیبایی هاش، ارزانی اهل دنیا... اما اونی که دنیامو از چشماش میبینم، به کسی نده. هنوزم اینو از خدا میخوام، اما با حالتی غریب تر و حزن انگیز تر از قبل... من دنیا رو بی تو نمیخوام...

    تو میگی تقدیر، میگی لیاقت، میگی شرایط، میگی ضوابط... کاری ندارم چی میگی... من میگم انصاف نیست من غمتو خورده باشم، دل نگرانی هاتو داشته باشم، برات دعا کرده باشم، شب بیداری هاتو کشیده باشم، قلبتو با عشق به دست آورده باشم، منتظرت مونده باشم، بهت وفادار باشم، از دوریت بمیرم، کلافگی بگیرم، بسوزم و .... کس دیگه ای تو رو داشته باشه! کس دیگه ای دوستت دارم هاتو بشنوه، کس دیگه ای دستتو بگیره، کس دیگه ای لبخندتو ببینه، دلش به عشقت خوش باشه، ازت دلگرمی بگیره... انصاف نیست... بخدا نیست... وقتی من اینجا دارم بارها بین مرگ و زندگی مخیر میشم، تو نیستی که با لبخندت به زندگی برم گردونی...

    یه سال و نیم پیش، وقتی اومدی، گفتی اونقدر دیوونه ام که میترسی دعوتم کنن برنامه ماه عسل. بشینم جلو احسان! آره من دیوونه ام اما اگه قرار باشه بشینم جلو کسی و تو چشماش زل بزنم و از دلیل دیوونگی هام بگم، اون شخص تویی نه احسان!


    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 10 آبان 1397 11:35 ب.ظ نظرات ()
    شک ندارم که من به دنیا اومدم تا دیوانه باشم. تا قبل از تو این دیوانگی دلیل نداشت. بعد از تو ولی دلیلشو پیدا کرد. بخدا اینا نه اغراقه نه یه مشت متن ادبی! نه از سر شکم سیریه، نه از رو بیکاری... اینا عین زندگی منه...
    تنها اسمی که دوست دارم به زبون بیارم، اسم توئه. تنها کسی که میخوام کنارم باشه، تویی. تنها لحظه ای که آرامش پیدا میکنم، وقتیه که حس میکنم تو هم دوستم داری. شاید تا قبل از تو اینا معنایی نداشت اما بعد از تو معناشو پیدا کرد. من خلق شدم تا حتی اگه شده بی دلیل، دوستت داشته باشم، منتظرت باشم، ازت ناراحت نشم... بی انصاف! یه عمر قلبمو خالی نگه داشتم، چشممو و دلمو حراج کسی نکردم، اومدی شدی صاحب هر چیزی که داشتم، کم بود، میدونم... ولی همه چیزم بود.. با همون کم بودن، گفتی کافیه... گفتی همونا برات مهمه... الان دیگه برات مهم نیست؟؟ همونا کل وجود یه آدم بود.. لااقل بیا و دارایی های خودتو سر و سامون بده، میترسم بقیه فکر کنن این دل بی صاحبه، این چشما بی صاحبه، این دستا بی صاحبه، نیست، تو که میدونی نیست... تو که میدونی هزار هزار دنیا هم بهم بدن، دلم راضی نمیشه کس دیگه ای اینجا، دقیقا همینجا توی این دل بشینه... میترسم بقیه فکر کنن من عاشقی بلد نیستم، دوست داشتن بلد نیستم و واسه همین تنهام... بیا بهشون بگو... بیا به همشون بگو... شدم شبیه یه بچه که گم شده، تنها و سرگردان توی یه غروب سرد پاییزی که کوچه ها و خیابونا رو زیر پا میزاره، چشمش دنبال یه نگاه آشنا میگرده، یه کسی که اونو بشناسه و دلش به دلش راهی داشته باشه...

    چند تا غروب باید دلم بگیره، بمیره، بشکنه ولی تو نباشی؟ چند بار باید بمیرم و زنده بشم و بازم بگم "تو" تا باور کنی حرفت و اسمت لغلغه زبونم نیست، از رو بیکاری و بی کسی نیست، از رو شکم سیری نیست... چند بار؟
    یه لحظه فرض کن، ده سال بعد، یهو یاد من بیفتی، کنجکاو بشی بدونی دارم چیکار میکنم. بری توی پیامای قدیمی تا دنبال شماره ای، آدرس وب سایتی چیزی بگردی. حالا فرض کن آدرس اینجا رو پیدا کردی و وارد اینجا شدی و شروع کردی به خوندن و چیزی جز انتظار و انتظار و انتظار نبینی، بفهمی که هنوزم منتظرتم، توی دلت این فکرو مزه مزه کنی که برگردم یا نه... اونوقت اگه حتی تنها هم باشی، میتونی برگردی؟ حتی اگه بی نهایت دلت پر بکشه برا عشق و عاشقی، برا من، میتونی برگردی؟ میتونی باهام حرف بزنی؟ چطوری میخوای توضیح بدی که چرا آخرین پیاممو بی جواب گذاشتی؟ چطوری میخوای بهم بگی اومدی جبران کنی؟ اصلا میتونی جبران کنی؟ اصلا روت میشه تو چشمام نگاه کنی؟ با خودت میگی برم چی بگم؟ بگم دلیل تمام غصه هات اومد؟ بگم یار بی وفات اومد؟

    شاید تو هنوزم کارت رو درست میدونی، ولی من هنوزم معتقدم، حتی اگه به هزار و یک دلیل باید میرفتی و هر هزار و یک دلیلت منطقی و درست میبود، میتونستی بهتر انجامش بدی! میتونستی اینقدر دلمو نشکنی، میتونستی اینقدر منو از خودم، از زندگیم، از هر چی عشق و عاشقیه توو دنیا، از هر چی دوست داشتنه، بیزار نکنی... میتونستی بهم بفهمونی که اعتماد بیجا نکردم، دلم رو بیجا بهت ندادم. میتونستی بهم بفهمونی ارزشمندم، عشقم ارزشمنده، نه اینکه مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین رها بشم. که منتظر باشم ببینم بعد از دو سال عشق، انتخاب میشم یا نه... میتونستی باور کنی که خراب کردن احساسم، شکستن دلم، نمیتونه راه خوبی برای رها شدن از عشق من و رها کردن من از این عشق باشه... من به تو و این عشق باور دارم، میتونستی تو هم باور کنی که گاهی یه باور، میشه همه زندگی یه آدم... همونطور که شدی همه زندگی من...

    ممکنه زمانی برسه که بی نهایت دوستت دارم و منتظرتم، اما دیگه دلم نخواد برگردی، تنهایی رو ترجیح بدم به بودنت، به برگشتنت، چون اون موقع دیگه بترسم از رفتنت، از غرور نابجات، از دل شکستنت، از مردد شدن دوباره ات، از روز و شبای تنها شدن. دوست داشته باشم تنها باشم و به فکرت قناعت کنم. این محتمل ترین آینده ایه که پیش روی منه. تو حوصله اینو نداری که توی اون حالم اونقدر سماجت به خرج بدی تا بازم دلم نرم بشه. حوصلشو داری؟ اگه "نه" پس نزار وارد راهی بشیم که حوصله زیاد بخواد و غرور کم!

    من عشق و عاشقی رو بلد بودم ولی نمیتونستم بگم، نشون بدم، نمیتونستم ... تو یادم دادی... مثل معلم سال اول دبستان که دستای بچه ها رو موقع نوشتن الفبا میگیره تا درست و خوانا بنویسن. باهاشون تکرار میکنه تا یاد بگیرن. تو باهام تکرار کردی، دونه به دونه کلمات رو. موقع گفتن، به لبات نگاه کردم تا روش درست ادا کردنشون رو یاد بگیرم... ازم انتظار نداشته باش باور کنم معلمم، الفبا رو یادش رفته... 


     
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی سه شنبه 16 مرداد 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

    -همه چیز تموم شده!

    +ببین! من صبح علی الطلوع، وقتی بیدار میشم، اولین فکری که بعد از بازکردن چشمام میاد توی ذهنم، و شبا آخرین فکری که از ذهنم رد میشه، فکر توئه! عشقمم، دلتنگیام، تعهدم، نگرانیام، کم نشده که هیچ، بیشترم شده! اصلا همش یه طرف، اون سجده شکری که بعد از هر نماز ناخوداگاه بخاطر داشتن تو و عشقت به جا میارم یه طرف... باز بگو همه چیز تموم شده! چشماتو باز کن ببین تموم شده؟ نخیر! فقط چشماتو بستی و رفتی به امید اینکه تموم بشه...

    -تقصیر خودته، کمتر بهم فکر کن. منو فراموش کن!

    +خوب گوش کن! بارها خواستم ازت دل بکنم. تمام بدیاتو بارها با خودم تکرار کردم تا دلم دیگه نخوادت. بارها تمام حرفاتو مرور کردم تا شاید ازت دلسرد بشم. اما دلم همچنان دوستت داره. نه حتی ذره ای کمتر از قبل که احتمالا حتی بیشتر! یه چیزی این وسط درست نیست! من همه راها رو رفتم ولی نشد. ببین! نشد... منم دیگه بیخیال شدم و نشستم تا ببینم عشقت در نهایت با من چیکار میکنه! نمیدونم این وضعیت تا کی ادامه داره! شاید یه سال دیگه، شاید ده سال دیگه، شاید تا ابد! آدما از لذتی که سرحالشون میاره، خسته نمیشن! عشق تو و فکر کردن به تو برام لذت بخشه. تنها دلیل خوش بودن حالمه. چیزی که منو هنوز سرپا نگه داشته، این عشق و این انتظاره! انتظاری که نشونه عشقه... آدما از کسی که دوستش دارن انتظار هم دارن، وگرنه از غریبه که انتظاری نیست!


    +بالا بری پایین بیای، تا اون سر دنیا هم بری و هزار سالم بگذره، وقتی کسی که دوستت داره رو اینجوری از خودت می رنجونی، باید بیای از دلش دربیاری! وگرنه دلِ شکستش دمار از روزگارت درمیاره. اینو الان نمیفهمی، وقتی میفهمی که میبینی گره پشت گره افتاده به زندگیت... اونجا میفهمی که یه جا یه گره زدی و بازش نکردی! چیزی که مسلمه اینه که من هرگز از این گره ها خوشحال نمیشم، چون دوستت دارم. اما ازت میپرسم: وقتی بفهمی باید بیای این گره رو باز کنی، اصلا زنده هستم؟ فرض کن زنده باشم، اصلا میتونی پیدام کنی؟ فرض کن پیدام کردی... اصلا میزارم گره گشایی کنی؟ فرض کن گذاشتم، اصلا توان و صبر باز کردنشو داری؟؟؟!!

    +حالا که هم زندم، هم نیازی به پیدا کردنم نداری، هم میزارم گره گشایی کنی، هم خودمم کمکت میکنم، چرا اینکارو نمیکنی؟! چرا فکر میکنی در قبال هم مسئولیتی نداریم؟ هیچکس وظیفه خوب کردن حال دل خرابمو نداره جز تو! اصولا وقتی کسی چیزی رو خراب میکنه، فقط خودش میتونه خوبش کنه. پس فقط تو میتونی حال دلمو خوب کنی و علی الظاهر بهتر از هر کس دیگه ای میتونی اینکارو بکنی، چون زیر و بم دلمو بلدی، زبونمو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمی. میدونی از چی ناراحت میشم، از چی خوشحال میشم، با چی عالی ترین میشم. چی بیشتر از همه دلمو میشکنه.. نیازی هم نیست که بیام برات زندگی ناممو تعریف کنم، خودت میدونی چرا حال دلم خوب نیست! فقط توی یه دقیقه میتونی این کوهو از رو دلم برداری.. اگه بخوای!

    + از هر راهی که بری؛ انصاف، وجدان، انسانیت، عشق، عقل و آینده نگری، میبینی بهترین کار اینه که نخوای کسی که دوستت داره، بخاطر اینکه دوستت داره، یه عمر در عذاب باشه! بمونی و مطمئنش کنی که دلش و زندگیش برات حرمت داره. بخوای براش همون نقطه روشن باقی بمونی. وقتی اینو درک کنی که ما از هم جدا نیستیم و وقتی بفهمی تمام این حرفا رو نه بخاطر اینکه بترسونمت، بلکه بخاطر اینکه دوستت دارم میگم، اونوقت دیگه کار سختی نیست. این داروییه که هم تو بهش نیاز داری، هم من! منم نیاز داشتم تو بری تا بفهمم چقدر توی عشقت صادقم.. حالا میدونم که خیلی! باید بفهمی وقتی به کسی گفتی دوستت دارم و اون باور کرد و بهت دل بست و باهاش آینده ای زیبا رو ترسیم کردی، دیگه مسئول دلشی! این نامردی نیست تا کار سخت میشه، میزاری میری؟

    +کسی که دوستت داره، قبل از اینکه دوستت داشته باشه، بهت "اعتماد" کرده. اعتماد کرده که زمینش نمیزنی. اعتماد کرده که همسفرشی. اعتماد کرده که دلشو، که عینهو همه دار و ندارشه رو بهت داده! حالا بهم بگو شکستن این اعتماد، چی به سرش میاره؟ میتونه باز بعد تو به کسی اعتماد کنه؟ یا از دور با تردید به آدما نگاه میکنه؟ اگه ناراحت نمیشی باید بگم، حتی وظیفه درست کردن اون اعتمادم به گردن توئه نه هیچکس دیگه! کلا اینو درک کن، حتی اگه یه دونه گندم رو از یه مورچه گرفتی، باید برگردی پسش بدی وگرنه بابتش مواخذه میشی! نمیتونی بگی از دستت کاری بر نمیاد! آدما با عشق میتونن هر کاری بکنن. خودخواهیاتو دستت گرفتی، طبیعیه که دیگه نتونی مرهمی روی دل خستم بزاری! اونا رو بزار زمین تا دستت برا کمک کردن آزاد باشه.

    +اما میدونم که این احساس واسه تو هم تموم نشده! هنوزم دلتنگم میشی؟ هنوزم دوستم داری؟ برام احترام قائلی؟ هنوزم دلت هوایی میشه صدام بزنی و من بگم جانم؟ اگه حتی جواب یکیشم "آره" باشه، یعنی این احساس در تو هم هست و هر چقدر زمان بگذره، عمیق تر و خالص تر میشه. و وقتی که به خودت میای، میبینی انگار همه دنیات یه جای دیگس! پیش هر کسی باشی، میبینی خالص ترین احساست مال اون نیست! مال کسیه که رهاش کردی به این امید که فراموشش کنی... یه حس مقدس که توی گوشه دلت مخفیش کردی به خیال اینکه کشتیش... انگار همه وجودتو گرفته و هر چقدرم تلاش کنی خاموشش کنی، بیشتر گر میگیره! اینو میگم چون خودم تجربش کردم... تا یه جایی میتونی در برابرش مقاومت کنی، و اینو از من بشنو، عشق واقعی، هرگز از بین نمیره! جاودانه تا ابد... یه جایی دیگه نمیتونی مخفیش کنی. چون واقعی بوده و عشق واقعی بخشی از وجودت رو نه، که همه وجودت رو طلب میکنه! قلب تو بوی این عشقو میده، هر کجا که بری. این تو نیستی که به عشق سمت و سو میدی! این عشقه که اگه تو رو سزاوار ببینه، بهت ظرفیت و صبر و توان میده!

    +خودتو گول نزن و نگو همه چیز تموم شده! این عشق یه شبه به وجود نیومده که یه شبه از بین بره! اونقدر توی لحظات سحر و افطار، موقع اذان و نماز، موقع بارش بارون، موقع غروب و طلوع آفتاب، با دل شکسته، با چشمای خیس، با دلِ تنگ توی این چهار سال نشستم واسه به ثمر رسیدن این عشق دعا کردم که مطمئنم اگر خدایی باشه، نمیزاره این عشق بی ثمر باشه! اگه حتی یکی از اون دعاها بخواد مستجاب بشه، این اتفاق نمیفته. شاید بری و زندگی رو بهم تلخ کنی اما مطمئنم خدا از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی نمیگذره! میچرخونه و میچرخونه و در نهایت میبینی بازم پیش همیم! قبلا شک داشتم اما حالا مطمئنم...

    +ببین عزیز دلم، راضی نشو دوری سهممون باشه! اگه تو هم دوستم داری، بریز دور بقیه چیزایی که جلو عشقتو گرفته. اوضاع خوب نیست اما کی تلاشو ازمون گرفته؟ کی میگه نمیتونیم؟ اگه تلاش کنیم، میشه، اگرم نشد، حسرتی نداریم! اما اگه تلاش نکنیم و بریم، حسرتش تا ابد رو دلمونه! هم تو برا من و هم من برای تو، بدون جایگزینیم. جای خالیمون توی زندگی هم، تا ابد کاملا احساس میشه. اینم بگم که هر جا توی زندگی درمونده بشی، خودخواهیات نمیان دستتو بگیرن! اما کسی که دوستت داره، هست! من هستم... خودتم میدونی که مرد و مردونه هستم. پس خودخواهیاتو رها کن لطفا و این زندگی رو به کام جفتمون تلخ نکن... حالا از تو میپرسم؛ بازم با حرفا یا سکوتت دلمو میشکنی یا با من دنبال راه چاره میگردی؟

    ارسال دیدگاه