آقای آشـنا می نویسم تا روزی که یاران از یاد رفته و پیمان ها گسسته شوند! اما آن روز امروز نیست. روز زوزه گرگ ها و سپرهای شکسته، روزی که نامی از عشق نمانده و آنچه بوده است نیز یکسره مضمحل شده باشد. آری امروز آن روز نیست. http://mr-ashna.ir 2019-10-20T12:39:34+01:00 text/html 2019-08-21T17:18:57+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی امروز همون روزیه که باید اینا رو بنویسم http://mr-ashna.ir/post/51 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">از اینکه این پیاممو میخونی خوشحالم. چند روزیه که حالم بهتره. هفته گذشته حرم امام رضا بودم. بگذریم از اینکه چطور راهی شدم، اما دلیل رفتنم فقط یه چیز بود. امید داشتم خدا اونجا به حرمت امام رضا صدامو بشنوه و دستمو بگیره و شاید دعامو مستجاب کنه... توی مسیر رفت، وقتی فهمیدم داریم به سمت تهران میایم و از اونجا میخوایم بریم به سمت مشهد، یهو دلم گرفت... اشک توو چشام جمع شد. چون توی پنج سال گذشته، نزدیک ترین فاصله من به تو ششصد و هفتاد کیلومتر بود... اما اون شب رسیدم به کمتر از 10 کیلومتری تو... دوست داشتم همونجا پیاده شم و دنبالت بگردم.. اما کجای تهرونو بگردم؟! سهم من از تو بعد از پنج سال عاشقی، حتی یه آدرس هم نیست... عاشق به خودی خود سرگشته و شیدا هست... وای به روزی که معشوقش بی نشان هم باشه...<br><br>وقتی رسیدم حرم، روزای اول جرئت نمیکردم برم نزدیک ضریح حضرت. توی صحن انقلاب میموندم و همونجا زیارت میکردم. من پر از گناه بودم و خیلی دلشونو شکسته بودم. نمیشد برم داخل. از آداب زیارت هم اینه که از گناهانت توبه کنی. اما دنبال یه حال خوش بودم تا درست توبه کنم. دو روز اول اینطوری گذشت. چند باری رفتم حرم. اما روز سوم مصادف شد با روز عرفه. منم یه کوله بار پر از گناهمو برداشتم و رفتم حرم. بازم جرئت نکردم برم جلو. وایسادم تا صحنا یکی یکی پر میشد و وقتی همه نشستن، من رفتن اون آخرا یه جای خلوت پیدا کردم نشستم. زیر آفتاب بود، گرمای خورشید مرداد ماه مشهد بد میسوزوند. اما تحمل کردم. گفتم حقته حامد...بچش که این آتیش، هرگز به سوزندگی آتیش جهنم نیست... گفتم کمی آقتاب بخورم شاید دل خدا به رحم اومد، همین اعتراف نکرده، بگذره ازم... دعا میخوندم و گریه میکردم... آی گریه کردم... آی گریه کردم... دعا که تموم شد، انگار بار عالم رو از رو دوشم برداشتن. انگاری دو تا بال بهم داده باشن. همون شب دوباره رفتم حرم. اینبار اذن گرفتم و وارد شدم. میدونستم پاکم. برای اولین بارم بود که میومدم حرم امام رضا. اصلا بلد نبودم از کدوم سمت باید برم تا به ضریح برسم. اما گویا یکی منو راهنمایی میکرد. رفتم و رفتم و یه راست رسیدم به ضریح... اشک توو چشمام جمع شد. انگاری صدای بال و پر زدن ملائک رو میشنیدی. قربون حرمش برم که همیشه شلوغه.. اون وسط ضریح زیباش اونقدر دلربایی میکرد که هواس همه پرت اون بود.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کسی به کسی کاری نداشت...</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br><br>بعد از اون شب، شده بودم عین بچه ها. هی توی حرم میگشتم. یه لذت خاصی داشت. از این در میرفتم داخل، از اون یکی در برمیگشتم توی یه صحن دیگه. راه میرفتم و باهاش حرف میزدم... تمام چهار روزی که مشهد بودم، فقط حرم رفتم. فقط به همین دلیل اومده بودم آخه! اومدم بودم عرض حاجت کنم... دلمو بسپرم دستش و برگردم...<br><br>"قناعت به داده و نداده خدا و صبر بر حکمتش" یکی از چیزهایی بود که بعد از برگشتن از اونجا بهم دادن. اصلا آروم شدم. شادی و لذت واقعی رو حس کردم. خدا رو تصمیم گیرنده قرار دادم و خودم و کارهامو سپردم دستش. تو و عشق تو رو هم همینطور... اونو بینا دیدم و دست زندگیمو گذاشتم تو دستش.. گفتم اگه منو لایق میبینه، من دوست دارم جای عشق هر کسی توی دلم، عشق خودشو قرار بده. گفتم خدایا، من حاضرم هر عشقی که توی دلم هستو بدم، به جاش عشق تو رو داشته باشم. اما اگه لایق نیستم، یا فعلا نمیشه، لااقل کمک کن تکلیفم با خودم و دلم و زندگیم مشخص بشه. خسته شدم از انتظار. بهم بفهمون اصلا انتظار فایده ای هم داره یا نه... این راه به جایی ختم میشه یا نه... از اون موقع تا حالا، خیلی چیزها فهمیدم و درک کردم و باورم شد:<br><br>یک: اونی که میره، نه تنها حق نداره، بلکه واقعا نمیتونه چیزی رو با خودش ببره! تو اگه چیزی برات مهم بود، میموندی و براش میجنگیدی. پس چیز ارزشمندی پیش من نداشتی و پیدا نکردی که بخوای بخاطرش بمونی... تو اگه یه "دوستت دارم" گفتی، این وجود من بود که اونو تبدیل به هزار رنگ و رایحه کرد و دمیدش توی زندگیم. چون وجودم عین یه کویر تشنه منتظر یه نم بارون بود تا لب به لب گل و ریحان از دل ترک خورده و خشکش بزنه بیرون. بذر اون گلها رو که بارون نیاورده. تو مثل بارون فقط باعث شدی اون گلا از دلم بزنن بیرون. اون من بودم که تو رو اونقدر دوست داشتم و حالا، بازم این منم که دوستت دارم. تو هیچی رو با خودت نبردی... حتی دلم رو... تو مثل یه قاصدک، فقط یه خبر آوردی و رفتی.. تو حتی نمیتونی یه تیکه کوچیک از خاطراتمون رو با خودت ببری... چون خلق کننده اصلی اون خاطرات من بودم و اون خاطرات توی ذهن من آب و تاب گرفتن. </span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">هیچ چیزی از دست نرفته. نه هیچ قطره ای از اشکام و نه هیچ کلامی از دعاهام. هیچ مقداری از نم دلتنگی هام و هیچ تپشی از ضربان های قلب بی قرارم. همش همچنان هست و توی این وجود خسته من جا گرفته. فقط لحظه ای پا به عالم ظاهر گذاشته و سبب اینهمه خاطرات خوش شده. منبعش اینجاست... همینجا. تو هیچی رو با خودت نبردی (نمیتونستی ببری)، تمام اون چیزی که اون موقع داشتم، هنوزم دارم.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اینو فهمیدم و راحت شدم. من نه تنها همون حامد پنج سال پیشم، بلکه خیلی خیلی قوی تر و بهتر شدم.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وقتی چیزی از من کم نشده، پس چیزی برای ادامه زندگی کم ندارم!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br><br>دو: اینکه تنها موندم و رها شدم، دلیل بر بد بودنم نیست. دلیل بر ناقص بودن و بد عمل کردنم نیست چون پذیرفتم که من هر کاری از دستم بر اومد کردم، خودم رو گنهکار نمیدونم. من بهت بدی ای نکردم که بخوام بخاطرش پشیمون یا ناراحت باشم. من تمام تلاشم رو کردم تا مجابت کنم که میتونیم. و تو تمام تلاشت رو کردی که بگی نمیتونم! هزار دلیل آوردم و هزار بهانه جور کردم. من کم کاری نکردم....! اولا اینکه واقعا دوستت داشتم و هدفم خوشبختی هردومون بود. ثانیا واقعا تلاش کردم و مطمئنم اون موقع بیشتر از اون از دستم بر نمیومد. ثالثا اگر خطاهایی هم داشتم، عزم جدی داشتم برای درست کردن خودم و هرگز خودم رو بی عیب و نقص نمیدونستم. خودمو سپردم دستت و گفتم هر جور میدونی درستم کن... میتونستم بهت دروغ بگم. میتونستم بزرگنمایی کنم و یکی رو صد تا نشون بدم. با اینکارا میتونستم عمر رابطه رو خیلی بیشتر کنم و برای خودم زمان بخرم تا بتونم مقدمات رو فراهم کنم. اما اینکارو نکردم چون نباید میکردم. چون دوستت داشتم و نمیخواستم بهت دروغ بگم.&nbsp;<br><br>سه: تو اگر واقعا دوستم میداشتی، هرگز راضی به رفتن نمیشدی! پس مهم نیست چقدر برام عزیزی، مهم نیست چقدر فوق العاده ای، مهم نیست چه احساسی به من دادی، مهم نیست چه کاری برام کردی، مهم نیست چه کسایی دور و ورتن و چقدر دوستت دارن یا دوستشون داری، اگر نتونستی بمونی، یعنی دوستم نداشتی، یعنی این احساس، این قلب، این عشق، این آدم برات ارزشی نداشت! یعنی سرنوشتت با سرنوشت من گره نخورده و من نمیخوام با کسی که واقعا و از عمق قلبش دوستم نداره، زندگی کنم! موقعی که برای اولین بار گفتم دوستت دارم، امید داشتم که گل پر رنگ احساسم رو که تا حالا هیچ کسی ندیده ببینی و هرگز هوس نکنی اونو پرپر کنی. من احساسی رو بهت هدیه دادم که تا اونروز به هیچکس هدیه نداده بودم. امید داشتم که تو هم همونقدر دوستم داشته باشی... امید داشتم این احساس پا بگیره و دست هر دومون رو بگیره و بزاره توو دست خدا. امید داشتم دلم، زندگیم، احساسم، آیندم، غرور و شخصیتم برات اونقدر ارزشمند باشه که هرگز دلت نیاد از خودت ناامیدم کنی...<br><br>چهار: من نمیتونم منتظر تو یا هر کس دیگه ای باشم تا بیاد و زندگیمو زیبا کنه! من باید خودم زندگیمو بسازم و زیبا کنم و طوری زندگی کنم که انگار به هیچکسی جز خودم نیازی ندارم. من تا امروز منتظر تو بودم و تمام شادی هایی که قرار بود با هم داشته باشیم رو تنهایی تجربه نکردم. میخواستم با هم تجربشون کنیم. اما فهمیدم من اگه نتونم تنهایی شاد باشم، هرگز نمیتونم با کس دیگه ای هم شاد باشم. شادی باید در وجودم غلیان کنه بعد به اطرافیانم برسه. به همین خاطر از شکستن قلب خودم دست برداشتم و از تلاش برای درست کردن کارهایی که قرار نیست درست بشن دست برداشتم و از وقف کردن زندگیم برای کسی که حاضر نیست یه دقیقه از روزش رو برام کنار بزاره هم دست برداشتم! اگه کسی منو دوست داشته باشه، حتما حرکتی، کاری، تلاشی در جهت داشتنم میکنه!<br><br>پنج: من نمیتونم کسی رو مجبور کنم که دوستم داشته باشه، بهم وفادار باشه، یا همونی بشه که من میخوام. این شخصیت و ذات اون فرده که باعث میشه تصمیم بگیره سر قولش بمونه یا وقتی دلی رو به دست آورد، هرگز اونو نشکنه و تنها نزاره. ذات و شخصیت من هم هیچ تاثیری توی تصمیمش نباید داشته باشه. اگر آدم واقعا کسی رو دوست داشته باشه، هم بهش وفاداره، هم دلشو نمیشکنه و هم تنهاش نمیزاره تا با زخمای توی قلبش یه عمر درد بکشه! حتی اگه بدترین فرد دنیا هم باشه، میمونه و درستش میکنه. رفتن آدما اتفاقی نیست. اینکه هر کاری کردم تا همه چیزو درست کنم و نتونستم هم، اتفاقی نیست! دستی بالای دست ها نمیخواد کنار هم باشیم، پس همه چیزو میسپرم به خودش. اون بهتر میدونه کی قدر احساس منو میدونه.<br><br>شش: اینکه قلبم شکست، اینکه تنها موندم، باعث نمیشه تبدیل بشم به یه آدم دست دوم! در ژاپن تکه های ظرف شکسته رو با طلا به هم بند میزنن. اینکار علاوه بر اینکه باعث میشه اون ظرف ظاهر زیبایی پیدا کنه و درست بشه، اونو به قیمتی بسیار بالاتر از قبل میرسونه. چون معتقدن هر چیزی که شکست، تاریخی داره که اونو زیباتر میکنه و اصلا زیبایی یه چیز، به قدمت و تاریخی که داشته، به حوادثی که پشت سر گذاشته بستگی داره. یقینا اتفاقاتی که افتاد دلیلی داره و اون اتفاقت هرگز روح منو از تعالی و عشق بی حد و حصر الهی محروم نمیکنن! که کاملا برعکس، منو مشمول رحمت و توجه خداوند هم میکنن. علاوه بر این، هر مرحله از زندگی به نسخه جدیدی از من نیاز داره. پس من باید میشکستم و دوباره پیوند میخوردم و تبدیل میشدم به موجودی قوی تر و تلاشگر تر و پاک تر تا برای مرحله جدیدی از زندگی آماده بشم. این یعنی زندگیم وارد فاز جدیدی از تکامل شده و خودش جای بسی خوشحالی داره!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br>هفت: معتقد شدم اگه خدا چیزی رو برای من بخواد، برام نگهش میداره! و جالب تر اینکه، خدا این تصمیمو بر اساس کارهای خوب و بدم نمیگیره بلکه حکمت و دانایی خودش در اون دخالت داره! وقتی خودت رو بهش میسپری، بهترین تصمیم گیرنده عالم که همه چیزو میدونه، کارهات رو روبراه میکنه... پس توکل میکنم به خودش. هیچکس بهتر از خدا نمیدونه چی خوبه و چی بد. من تمام تلاشمو کردم، بقیه امور رو به خدا میسپرم.<br><br>هشت: دلیلی وجود نداره که بخوام تو و احساسی که به تو داشتم رو از کسی مخفی کنم. من کار بدی نکردم که بخوام بخاطرش شرمنده باشم. دوستت داشتم، بهت وفادار بودم، برای ساختن زندگیمون تلاش کردم، بهت هوسی نداشتم، عاشقانه دلتنگت شدم، تمام وجودمو در اختیارت گذاشتم و این وظیفه یه عاشق واقعیه. من با تو اون کسی بودم که با هیچکس نبودم.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کامل نبودم اما سعی کردم بهترین ورژن خودمو به تو هدیه بدم. عیب و ایراد داشتم اما بر اونها اصرار نداشتم. اگه میخواستی میتونستی کمکم کنی تا بهتر بشم.</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br><br>اگه بعد تو کسی وارد زندگیم بشه و ازم در موردت بپرسه، همه چیزو بهش میگم. اون هم با افتخار.<br>دوست داشتم این انتظار به شیرینی به سر برسه اما نشد. به زودی پنجمین سالگرد عشقمون هم میرسه و میدونم تو بازم به روی خودت نمیاری. اما هر جایی که هستی، توی سالگرد عشقمون به یاد بیار کسی رو که جز تو، کسی رو به یاد نداشت...&nbsp;<br>هنوزم دوستت دارم؟ معلومه خب... اما چرا این حرفا رو زدم؟ چون انتظارم رو از آدما قطع کردم. دیگه منتظر کسی نیستم. خودمم و خدام. هر کسی رو به جایگاه اصلیش توی زندگیم برگردوندم. میزارم خدا خداییشو بکنه و بنده، بندگیشو<br>در اینکه میتونم ببخشمت یا نه، نمیتونم حرفی بزنم. امیدوارم بتونم. ولی اگه نتونستم، منو ببخش!<br>این آخرین نامه من نیست. این، نقطه عطف زندگیمه. جاییه که شکستم و بازم پا شدم...<br><br>بوسه بسیار به پیوست است... یا حق<br><br><br></span></div> text/html 2019-07-28T18:13:06+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی در تمام عمر با تو زیسته ام... http://mr-ashna.ir/post/50 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">و یک حقیقت ساده و البته تلخی که شخصا به آن رسیده ام این است،</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">خاطراتی که ما از آدم ها داریم، بسیار بیشتر از حضور واقعی آنهاست در زندگی ما!</div><div style="text-align: justify;">یک دیگ گذاشته ایم وسط و او را انداخته ایم درون دیگ</div><div style="text-align: justify;">سپس هر چه با او در ارتباط بوده، هر احساسی که از ارتباط با او داشته ایم، هر ترانه و آهنگی که در حال دوست داشتن یا فراق او شنیده ایم، هر کوچه و پس کوچه و شهری که با یاد او در آنها قدم زده ایم را ریخته ایم درون این دیگ!</div><div style="text-align: justify;">همین شده که میبینی تمام زندگیمان شده خاطرات او!</div><div style="text-align: justify;">اندک اندک در می یابی که حتی به گذشته هایی که اصلا او را هم نمی شناختی راه پیدا کرده</div><div style="text-align: justify;">به خاطرات کودکی ات!</div><div style="text-align: justify;">انگار آن زمان ها که نشسته ای قایم موشک بازی کرده ای هم او آمده نشسته یک گوشه و تماشایت میکرده</div><div style="text-align: justify;">آنقدر درگیرش بوده ای که نشسته ای فکر کرده ای... و فکر و فکر و فکر</div><div style="text-align: justify;">هر خاطره و اتفاقی را با او معنا کرده ای</div><div style="text-align: justify;">به گذشته هایت رفته ای و خاطراتت را دانه دانه تحریف کرده ای تا او با ارزش ترین فرد زندگی ات باشد</div><div style="text-align: justify;">در کنار هر امضای معلم زیر هر املایت جستجویش کرده ای</div><div style="text-align: justify;">با هر آبنبات و لواشک طعم او را به خورد خودت داده ای</div><div style="text-align: justify;">اما اشتباه کرده ای!</div><div style="text-align: justify;">او را در زمان ها و جاهایی راه داده ای که اصلا نبوده و نباید بوده باشد!</div><div style="text-align: justify;">افتخاراتی را به او نسبت داده ای که کوچکترین نقشی در آنها نداشته</div><div style="text-align: justify;">زمان گذشت تا بفهمم، نباید بگذارم هیچ کسی از حد خودش فراتر برود</div><div style="text-align: justify;">او را فقط در جاهایی ثبت کنم که حضور داشته</div><div style="text-align: justify;">فقط از احساساتی دم بزنم که از او دیده ام</div><div style="text-align: justify;">او را در خاطراتی شریک کنم که تمام قد در آن حضور داشته</div><div style="text-align: justify;">او اگر یک دوستت دارم گفته، من قیافه خوشبخت ترین آدم روی زمین را به خود نگیرم</div><div style="text-align: justify;">و همه اتفاقات زندگی ام را به آن پیوند نزنم</div><div style="text-align: justify;">از اولین بیستی که گرفتم تا ماجرای لیز خوردن و شکستن دستم</div><div style="text-align: justify;">نه اینکه کار بدی باشد... نه!</div><div style="text-align: justify;">عین عشق است...</div><div style="text-align: justify;">اما این زمان، زمان مناسبی برای این کار نیست</div><div style="text-align: justify;">من اینها را نمی دانستم...</div><div style="text-align: justify;">و به تو جایگاهی را دادم که قائدتا نباید در آن می بودی!</div><div style="text-align: justify;">روزی دهنده من کسی دیگر بود، جان دهنده من کسی دیگر بود و من در دامان مهر و عطوفت کسی دیگر پرورش یافتم</div><div style="text-align: justify;">وقتی زمین خوردم، خودم پا شدم! وقتی تنها شدم، محرمم کسی دیگر بود...</div><div style="text-align: justify;">در آن زمان ها، تو کجا بودی؟؟</div><div style="text-align: justify;">نبوده ای... و من به اشتباه ترین صورت ممکن، تو را در تمام آن لحظات دیده ام</div><div style="text-align: justify;">نمی دانی آن زمان که دل پر مهر خودم را به تو بخشیدم،</div><div style="text-align: justify;">و به بی بدیل ترین حادثه زندگی ام مبدل ساختم</div><div style="text-align: justify;">چقدر احساسات در من آمده و رفته و چند بار شکسته ام و ناامید شده ام، بلند شده ام یا از نو ساخته ام</div><div style="text-align: justify;">نمی دانی و همین شد که فکر کردی کارم چندان اهمیتی نداشته..</div><div style="text-align: justify;">نمی دانی در متن چه خاطراتی حضورت را ثبت کرده ام</div><div style="text-align: justify;">یا در دل چند پس کوچه، با تو (توی خیالی) قدم زده ام...</div><div style="text-align: justify;">چند بار دستانت را گرفته ام یا در تصوراتم با تو در مورد چه اتفاقاتی صحبت کرده ام</div><div style="text-align: justify;">نمی دانی ... آن هنگام که نام تو را در تمام زندگی ام ثبت میکردم، خودم را در معرض چه خطر بزرگی قرار داده ام</div><div style="text-align: justify;">خطر "دچار شدن"</div><div style="text-align: justify;">تو را از کدامین خاطره پاک کنم؟ نقش کدامین لبخند را جایگزین لبخندت کنم؟&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">تو دیگر ثبت شده ای! در کنار هر بیست معلم، در کنار هر بلند شدن، در کنار هر اجابت دعا، در کنار هر اشک شوق، در کنار هر لبخند مادر...</div><div style="text-align: justify;">و تو امروز برای من به اندازه ای آشنایی که گویا در تمام عمر با تو زیسته ام...</div></font> text/html 2019-06-07T14:15:11+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی یکم درد و دل خصوصی (کلمه رمز: نام دوست قدیمی تو به فارسی) http://mr-ashna.ir/post/45 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2019-05-02T15:43:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی قصه هزار و یک شب http://mr-ashna.ir/post/43 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امروز شد هزار و یکمین روز. و امشب میشه هزار و یکمین شب! می دونی هزار و یک شبه که نیستی...؟! بیشتر اوقات دلم نه تنها واسه زمانی که بودی، بلکه برا وقتایی هم که نبودی تنگ میشه! مثلا همین سال گذشته! یا حتی همین شیش ماه پیش. شاید سال دیگه دلم برا همین الانم تنگ بشه. به قول عزیزی که میگفت: "من دلم برا دشمنم هم تنگ میشه!" منم دلم برا دشمن جونمم تنگ میشه! حتی اون موقعی هم که بودی، بازم دم به دقیقه دلم برات تنگ میشد، چه برسه به الان که شدی شهرزاد قصه ی هزار و یک شب ما! راستی.. دل تو تنگ میشه؟! میفهمه از عالم و آدم بریدن یعنی چی؟ میفهمه انتظار، خستگی، در هم شکستگی چقدر درد داره؟</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">بعضی وقتا با خودم میگم یعنی خاک توو سرت حامد با این عاشقی کردنت. اونقدر ارزشمند نیستی که دلبرت یادت کنه یا یه بار خدایی نکرده بگه دلم برات تنگ شده. اصلا در حدی نبودی که دل کسی برات تنگ بشه.. در حدی نیستی که جوابتو بده، در حدی نیستی که دلش هوایی بشه برات... حتی در حد یه لحظه...<br><br>از همه این حرفا هم که بگذریم، راستش دیگه هیچ شوقی برا ساختن زندگیم ندارم. اصلا برام مهم نیست به هیچ جایی نرسم. دوست ندارم کسی رو راه بدم توی زندگیم. چون از نظرم حماقته که آدم اینهمه دردسر رو به جونش بخره، بره توی این بیکاری کار پیدا کنه، توو این گرونی بره خونه اجاره کنه، وسایل خونه بخره، نزدیک حداقل صد میلیون تومن پول خرج کنه، کلی قرض و بدهی هم بالا بیاره، یه عالمه نگرانی و دلواپسی برا خودش ایجاد بکنه، تا یکی بیاد توی زندگیش، که اونم چهار روز دیگه یا بهت خیانت کنه، یا ازت دلزده بشه یا عاشق دیگری بشه، یا تلاشات رو نبینه و فقط به فکر خودش باشه و به جای اینکه مرهم زخمات باشه، بشه نمک روی زخم! به جای اینکه ملجا خستگی هات باشه، بشه عامل خستگی هات! حماقت نیست؟!&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">میبینی؟ منی که یه روزی با وجود اینکه یه دنیا بینمون فاصله و مشکل بود، بازم نه پشیمون شدم نه دلسرد، حالا دیگه شوقی برا ساختن یه زندگی ندارم... این ظلم نیست؟ پس چیه؟ تو پشیمونم کردی.. تو دلزدم کردی از تلاش کردن برا ساختن یه زندگی... حالا خودتم برگردی، بعید میدونم بتونی منو به اون عزم و اراده برگردونی.. مگه اینکه، خیلی تلاش کنی... که البته ... نمیکنی!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">حالا میدونم اگه این نوشته ها رو بخونی، شاید فکر کنی ازت متنفر شدم. اما متاسفانه نشدم. ای کاش میشدم... اما راستش قلب من جای خوبی برا تنفر نیست... لیاقت قلب من تنفر نیست! این نوشته ها هم سرشار از تنفر نیست، سرشار از حسرت و گلایه ست! اما هنوز بهت امید دارم... هر وقت به یادت میفتم، جز یه آه بلند کاری از دستم بر نمیاد.. متاسفانه هنوزم دوستت دارم. یه دوست داشتنه پر از گلایه... دوست دارم سرت داد بزنم، دوست دارم تمام زندگیم تنها باشم تا دیگه کسی اینجوری اذیتم نکنه... اما میبینم اون گوشه کنارای دلم، بازم میخوام تو باشی.. تنهایی رو با تو دوست دارم... فقط با تو...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">هزار و یک شبه که نیستی... هزار و یک شبی که نمیدونی چطوری گذشت... اما هنوزم ناامید نیستم... میترسم همین امیدم شده باشه، علت تمام دردام.... اما چه کنم... مگه امید دست خود آدمه؟ ناخوداگاه میبینی هر کاری ام بکنی، بازم امیدت از یه نفر قطع نمیشه... امان از اون یه نفر که هرگز نمیخواد این چراغو روشن کنه... امان..</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اصلا باورم نمیشه که سه سال گذشته باشه! همینجوری الکی توی انتظار سه سال گذشت! شبایی رو یادم میاد که می سوختم و کاری از دستم بر نمیومد. روزا مزخرف، شبا مزخرف تر! گُر گرفته و ملتهب... آشفتگی و حس دلتنگی و نگرانی و سرگشتگی... نمیدونستم کجاااایی... نمیدونستم چیکار میکنی... گاهی وقتا میگفتم نکنه به کسی دل بسته باشه... نکنه دیگه یاد منو فراموش کرده باشه... نکنه کسی دلشو برده باشه... نکنه دیگه برنگرده.. نکنه من دیگه براش یه آدم متفاوت نباشم.. نکنه دعام نکنه... نکنه دیگه نگرانم نباشه... نکنه دلش هوامو نکنه... آآآآآآآآآخ تو از درد یه دل عاشق چی می دونی؟ ساده میشکنه و بعضی فکرا ساده اونو با خودش میبره... چرا اینکارو باهام کردی؟ اصلا فرض کن من بد! مگه همین آدم بد، واقعا دوستت نداشت؟ حقیقت اینه اگه واقعا دوستم می داشتی، حتی اگه بدترین آدم دنیا هم می بودم، میتونستی درستم کنی و باهام زندگی رو بسازی... اما من که بد نبودم... بودم؟ نمیشد کنارم بایستی؟ من ازت نمیخواستم خوشتیپ باشی، تو دل برو باشی، زیبا باشی، اندام متناسب داشته باشی، من اصلا برای دوست داشتنت نیازی به زیبایی های ظاهری تو نداشتم.. فقط میخواستم درکم کنی و بخوای هر چی هستم، خوب یا بد، کنارم بایستی تا نکنه از اینکه بهت دل بستم، از خودم بدم بیاد... فقط میخواستم بین من و تو یه چیزی به وجود بیاد ورای بهشت ازلی... میخواستم این علاقه دست من و تو رو بگیره و برسونه به خدا... میخواستم برات اونی باشم که بهترینه... که هر وقت میبینیش، عشق بی حد رو توی چشماش ببینی و ببینی هرگز ازت دلسرد نمیشه... که حتی مواقعی که خودتم به خودت باور نداری، باورت کنه، برای مواقعی که دست نداری، دستت باشه، وقتی قلب نداری، قلبت باشه، وقتی نفس نداری، نفست باشه... بخوای باور کنی یا نه، من میخواستم تمام و کمال هر چی دارم و ندارمو بذارم وسط تا تو دلت گرم باشه و باور کنی که هنوزم توی این عالم خوبی پیدا میشه...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">حالا ازت میپرسم، این حقم بود؟ چون تو فقط نمیخواستی و نمیتونستی زندگی رو با من از صفر شروع کنی؟ چون تو توی زندگیت سختی نکشیده بودی؟ مگه من که در تمام عمرم سختی کشیدم، مردم؟ نه... فقط تبدیل به یه موجود سرسخت شدم که به این آسونیا سختیای زندگی نمیتونست اونو در هم بکوبه... حاضر بود برات همه چیشو بذاره وسط. چون احساس میکرد تو همونی هستی که تنهاش نمیذاری... احساس میکرد سختی های زندگیش تموم شده و حالا دیگه روی خوش زندگی رو میبینه... احساس میکرد وقتی دلش میگیره، حالا دیگه لااقل یکی هست که بتونه دو دقیقه باهاش درد و دل کنه و به بودنش دلگرم باشه.. آآآآآه...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">من ناامید می شدم، وقتی می دیدم دیر به دیر ازم خبر میگیری... وقتی میدیدم اونقدری که من دلتنگم، تو نیستی... وقتی میدیدم اونقدری که من میخوام بهم برسیم، تو نمیخوای... وقتی می دیدم چقدر در برابر مشکلات زندگی تنهام... وقتی هیچکسی رو نداشتم که دردامو بهش بگم... وقتی حتی می ترسیدم به تو دردامو بگم! چون حس میکردم ممکنه از خودم دلسردت کنم... من فقط میخواستم کنارم باشی... که نترسم از اینکه بهت بگم چقدر کم آوردم... که چقدر احساس تنها بودن میکنم در برابر مشکلات... و بعدش دلهره اینو نداشته باشم که تو ازم ناامید بشی...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">ناامید می شدم و به همین خاطر نمیدونستم باید چیکار کنم... دست و پام سست میشد و بعضی وقتا تلاشامو رها میکردم.. فرو میرفتم توی خودم و مثل کسی میشدم که رفته توی کما... عجله داشتم که زودتر مقدمات شروع زندگی رو فراهم کنم... به همین خاطر دوست نداشتم وقت خودمو برا کارایی بزارم که وقت زیاد میخواد و درآمد کم داره.. و کارایی هم که وقت کم بخواد و درآمد خوب داشت هم به این آسونیا گیر نمیومد.. عجله داشتم چون میترسیدم از خودم ناامیدت کنم... ناامید میشدم چون در کنار خودم نمی دیدمت... عجله و ناامیدی باعث سست شدنم میشد...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><i>"من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم!" </i>فقط میخواستم برات کاری رو بکنم که برا هیچکسی نکردم... من اگرچه خوب یا بد، بهترینم رو برات گذاشتم وسط... منتی نیست، چون اینکارها رو برای عشق کردم. برا ماهیت خود عشق. که تمنایی ازت نداره جز سوختن برا معشوق... جز فدا کردن همه دار و ندارت در راه معشوق... اما می بخشید که نمیتونم بذارمت به امون خدا.. نمیتونم ازت دست بکشم... حتی اگه نخوای، نیای و یا تا یه جایی اونورتر از ابد هم به درد دوری دچارم کنی...</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">ارمغانم؟ دلم برات تنگ شده...&nbsp;</span></div> text/html 2019-03-28T12:30:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی یه روزی اینا رو میخونی.. بهت قول میدم http://mr-ashna.ir/post/42 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">امانت دار خوبی بودی؟!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">جوابش با تو... پس.. بگذریم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بازم میخوای بگی تقصیر خودمه؟ اگه نبود چی؟!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">میگی خودت نمیخوای فراموش کنی.. تلقینه.. اگه نبود چی؟!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من اما میگم اگه تلقین بود، بالاخره بیدار میشدم از این خواب، تموم میشد این درد.. خسته میشدم از این دلتنگی.. رها میکردم این عشقو..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آدمی که زندگیشو دوست داره، نمیاد هی الکی به خودش درد هدیه بده... بالاخره خسته میشه.. منم زندگیمو دوست دارم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی امیدی نیست، وقتی اونی که باید باشه نیست، وقتی حتی حاضر نیست جوابتو بده، وقتی نه خبری ازت میگیره نه حالتو میپرسه و نه حتی حالشو بهت میگه تا از نگرانی دربیای؛ وقتی هزار بار دلتو میشکنه و حتی یه بار نمیخواد جبرانش کنه، دیگه چه دلیلی برای دوست داشتنش مونده؟ چرا باید بازم دوستش داشت؟</font></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پس چه دلیلی هست که یه آدم بازم منتظر بمونه و عاشق؟</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">مگه آدم قحطه؟ چه رازی هست توی این نوع دل بستن؟!</div></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نمیدونم، نمیدونم والله نمیدونم.. اما هر چی هست، نه تلقینه، نه عادت، نه لجبازی.. پس.. بگذریم..</font></div><div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نمیگم خودم نمیخوام دردمو درمان کنم، خواستم...هزار بار...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دردم بدتر شد اما بهتر نشد.. پس... بگذریم..</font></div></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">میگن درمان هر دردی دست کسیه که اون دردو ایجاد کرده!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و اون کس تویی، و چون "نمیخوای" درمان کنی.. پس.. بگذریم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">درست یا غلط، بعضی آدما، انگار یه بار مصرفن.. اینو باید از حجم عشقشون یا "وقتی" که برات میزارن متوجه بشی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">طوری خودشونو خرج تو میکنن که اگه وسط راه بزاری و بری، دیگه دل و دماغ بودن و زندگی کردنو ندارن</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اونقدر ازشون خرج شده که دیگه نمیتونن به کس دیگه ای دل ببندن</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به قول رفیقی که میگفت: انگار تمام عشقشونو گذاشتن برا یه نفر</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از خودت انرژی میگیرن و به خودت پس میدن و ... اگه نباشی..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مثل بشقاب غذای نیم خورده، غیر قابل استفاده میشن..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و چون یکی از همینا منم، پس.. بگذریم..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نمیخوام بگم مقصر تویی، نمیخوام بگم نمیبخشمت، نمیخوام باعث احساس عذاب وجدان در تو بشم،</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نمیخوام زندگی رو به کامت تلخ کنم... والله قسم نمیخوام</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما با مرام، بشین فکر کن، دلیل اینهمه اصرار چیه؟ لجبازی؟ تلقین؟ عادت؟ یا... افتادم گوشه رینگ زندگی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اصلا مقصر #من، اونی که باید ببخشه #تو، اونی که بد کرد #من... اما... نزار بمیره... نزار</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و چون نمیخوای.. پس..</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">.</font></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">به من گفتی که دل دریا کن ای دوست</div></font><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هــمه دریــــــا از آنِ مـــا کن ای دوست</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دلــم دریـــــــا شـــد و دادم به دســتت</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مکش دریـا به خون، پروا کن ای دوست</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">#سیاوش_کسرایی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه روزی اینا رو میخونی.. بهت قول میدم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با خط به خطشون گریه میکنی، بهت قول میدم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه روز تویی که اینقدر بی خیالی، تک تک مطالبو میخونی تا بدونی به چی فکر میکردم، چی توو دلم بوده، ازت چی میخواستم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تمام مطالب وبلاگمو میخونی تا بدونی این چند سالو چطوری گذروندم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مجبور میشی به یاد بیاری رمز مطالب رمزدار چی بود! بهت قول میدم...</font></div> text/html 2019-03-22T11:30:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی گاهی آدم تمام می شود! http://mr-ashna.ir/post/41 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">گاهی آدم تمام می شود! نه برای کسی. بلکه برای خودش! بزرگترین سرافکندگی، سرافکنده بودن در مقابل خود است! نه دوست و آشنا و پیامبر و امامان و حتی خدا! وقتی در مقابل خودت سرافکنده باشی، برای خودت تمام شده ای. دیگر آرزوهایت، امیدهایت، انگیزه هایت، توانایی هایت، عشقت، مهربانیت، خصلت های خوب یا بدت، برای خودت مفت هم نمی ارزد! با خودت می گویی بروم کتابی بخوانم، بعد می گویی بخوانم که چه؟ که به کجا برسم؟ که چه چیز یاد بگیرم؟ اصلا یاد بگیرم، که چه بشود؟ اصلا به جایی هم برسم، بعدش که چه؟ انگار که نه در مورد خودت، که در مورد یک غریبه که در تمام عمرت نه او را دیده ای و نه کم و کیف زندگی و بودنش برایت اهمیتی دارد حرف میزنی! برایت اهمیتی ندارد حالش خوب باشد یا نه، موفق باشد یا ناموفق، عالم باشد یا بی سواد، عاشق باشد یا هر کوفت دیگری... و من برای خودم تمام شده ام! دوباره می گویم: من برای خودم تماااام شده ام...</span></div> <font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">دیگر برایم اهمیتی ندارد امروز روز آخر عمرم است یا فردا. اصلا فرض کن بگویند امروز آخرین روز عمر توست. فکر میکنی بلند میشوم میروم کارهای نکرده را سر و سامان دهم و حلالیت هایم را بگیرم؟! نه! همین جا مینشینم و منتظر آن لحظه خواهم ماند. چون من در مقابل خودم سرافکنده شدم... هیچ موفقیتی، هیچ تلاشی، هیچ جایگاهی دیگر برایم اهمیتی ندارد. من خودم را باور ندارم. از نظر خودم بی ارزشم. به همین دلیل همیشه سر به زیرم و خودم را لایق هیچ خوشبختی و موفقیتی نمی دانم....! وقتی که می خواهم بخندم، خودم را شایسته آن لبخند هم نمی دانم!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">شاید فکر کنی اغراق میکنم اما اینها عین واقعیت است! من به نابودی خود رضایت داده ام. از نظر خودم، دیگر تمام شده ام و کش دادن به این "هیچ بی معنی" جز عذاب ارمغانی برایم ندارد! احساس میکنم برای خدا هم بی ارزشم. آخر بسیار از او خواسته ام و جز درد چیزی ندیده ام. این آخری بیشتر مرا می سوزاند چون من به او توکل داشتم و مطمئن بودم که رهایم نمی کند... در عین حال نعمت هایش را شکر می گویم و اعلان میکنم که کور نیستم! همه را دیده ام، شاید نه همه را ولی بخاطر آنها از او بسیار سپاسگذارم چون به منی که لیاقت هیچ یک از این نعمات را نداشته ام، آنها را بخشیده.&nbsp;<br><br>ناگفته پیداست که اینگونه زندگی، جز سیاهی و تباهی، چیزی ندارد. پیدا تر، نقش توست در این اتفاق! بی باورم کردی به آنچه هستم! بی اعتمادم کردی به قدرتی که دارم! مرا چال کردی در زیر مشتی کار نکرده و دهان سوخته... نیرویی بود در تن و دستانم خالی ماند از حرکت! در مقابل خودم سرافکنده شدم! چون به خود میگفتم "می توانم" اما نشد! مانند خشکیدن غنچه ای در وقت شکوفایی... نابود شدم، شدم یک هیچ بی معنی! باروری و قدرت ساختنم از میان رفت... لبخندم پر کشید و دستانم یخ زد و تو فقط تماشا کردی...! "فقط" تماشا کردی در حالی که خودت هم میدانستی می توانی نجاتم دهی. این قدرت را خودم به تو هدیه داده بودم. من خودم را - با تمام بدی ها و خوبی ها - بی پرده و عیان به تو نشان دادم و اختیار آنچه داشتم و نداشتم را در کف دستانت نهاده بودم. پس می توانستی نجاتم دهی و حتی اگر زمین خورده ام، به پایم بنشینی تا بلند شوم. اما ننشستی و رهایم کردی و اینجا بود که این سوال ذهنم را در خود بلعید که "یعنی برایش ارزشی نداشتم؟"... حالا به جوابش رسیده ام... نه! نداشته ام! نه برای تو و نه برای دیگران! همین شد که شدم یک هیچ بی معنی عذاب آور! پس قبل از سرزنش من، خودت را سرزنش کن...<br><br>پی نوشت: من دعای التیام نمی خوام... من دست التیام بخش می خوام. که همونطور که رهام کرد، برگرده و در حالی که پشیمونی رو توی نگاهش میبینم، دستامو بگیره و بلندم کنه و بهم بگه براش ارزشمندم. که بگه همیشه براش ارزشمند بودم. که باورم بشه ارزشمندم و اون موقع راضی نشم به این مرگ و نسیان. که بدونم رسیدن به قله های افتخار، همونقدر که قبلا ارزشمند بود، الان هم هست. راضی بشم به حرکت، در بیام از این باتلاق... من که همیشه میخواستم در همه شرایط همراهش باشم، اونم نشون بده که مرد این میدان هست و رفیق نیمه راه نیست. بپذیره مسئولیت دلی که دچارش کرده. واقعا الان تنها کسی که میتونه خوبم کنه تویی! سکوت خدا منو به این نتیجه رسونده که تو باید نجاتم بدی. خدا مسئول درست کردن خرابکاری بنده هاش نیست! اینکه بهم بگن ارزشمندم، چیزی رو عوض نمیکنه. مهم اینه تو بگی و اثباتش کنی!</div></font> text/html 2019-01-05T03:00:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی دلم برات تنگ شده، دیگه چطور بگم؟ http://mr-ashna.ir/post/34 <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans"><font size="2">نمیدونی <b>دلتنگی </b>با آدم چها میکنه. آدم دلتنگ، زمین و زمانو بهم میدوزه تا فقط از اونی که دلتنگشه، <b>فقط یه خبر بگیره</b>. حتی از دور... تو چی میدونی از حال دلم وقتی که شبا خدا رو قسم میدم که فقط توی <b>خواب </b>ببینمت؟ چی میدونی؟ "<font color="#3366ff">کسی که میگه دلش برات تنگ شده و کاری نمیکنه، یا داره <b>دروغ </b>میگه، یا <b>معنی دلتنگی رو نمیدونه!</b>"</font></font></font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه حالی، احوالی، خبری، یه "چه خبر؟ چیکار میکنی؟" ای، لامصب<b> یه سری بزن</b>. همه اینا یعنی <b>منم دلم برات شده</b>، یعنی <b>برات ارزش قائلم</b>، یعنی <b>نگرانتم</b>، یعنی هنوزم دوس ندارم کسی غیر من <b>اسمتو</b> بیاره، <b>دستتو </b>بگیره یا <b>کنارت بشینه!</b> یعنی<b> قدر تک تک لحظاتی که با تو بودم رو میدونم</b>... یعنی <b>اون مدت از عمرت که با من بودی رو به هدر ندادی</b>... یعنی چیزی به دست آوردم که <b>هیچکسی </b>نمیتونه اونو بهم بده! دلتنگی یعنی <b>دلی دارم که هنوز یادت میکنه</b>... </font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">همین چیزاست که به آدم <b>انگیزه زندگی</b> میده. تو نمیدونی ولی خدا میدونه، که این روزا انگیزه، به کلی از زندگیم رفته. تو نمیخواستی دلم بشکنه، باشه <b>قبول</b>!! اما نگو نمیخوای زندگیم نابود بشه، که <b>باور نمیکنم</b>! بزار لااقل اگه نیستی، مطمئن باشم اون مدتی که برات وقت گذاشتم، به هدر نرفته... که لااقل<b> اون طرف دنیا دلی هست که هرازگاهی یادم بیفته</b> حتی اگه به اندازه صدم ثانیه ای باشه... حتی به اندازه یه کلمه... بزار باور کنم بعد از ابراز صادقانه ترین و صمیمی ترین احساساتم، لااقل کسی رو دارم که بگه "<b>این با بقیه فرق میکنه</b>".&nbsp;</font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما تو میدونی که اگه من این انگیزه رو به دست بیارم، بازم قانعت میکنم که برگردی... واسه همین نمیخوای این انگیزه رو بهم بدی... نمیخوای وقتی بهت فکر میکنم، خوبیات یادم بیفته. دوس داری اونقدر در نظرم زشت و بد و مهلک باشی که بالاخره <b>ازت دل بکنم</b>... بزار بهت بگم که من به خوبی قلب آدما باور دارم. شاید این یه <b>نعمته </b>شاید یه <b>امتحان </b>شاید یه <b>عذاب</b>! اما بهتره بدونی، <b>من به خوبی قلبت ایمان دارم</b>. هر چی ام ازت ببینم، نمیتونه منو ازت دلسرد کنه. من روز و شبای سخت زیادی رو گذروندم. اما <b>هرگز ازت دلسرد نشدم</b>. <b>هرگز دست از مبارزه نکشیدم</b>... <b>من زنده ام.</b>.. اگرچه <b>دلتنگ</b>! </font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من به خوبی هایی که حتی خودت هم در خودت نمیبینی باور دارم. وایسادم که خودتم اونا رو ببینی.. که خودت رو مفت نفروشی... که کج نری... که نگی خدا فراموشم کرده... اما تو لجبازی... نمیخوای به حرفام گوش بدی... نمیخوای...</font> </p><p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">متن رنگی از "پویا جمشیدی" است.</font></p> text/html 2019-01-03T15:55:10+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی دل را کجا برم که از عشق تو سراغ نگیرد؟ http://mr-ashna.ir/post/33 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پروردگارا، بارالها، خدای من!</span></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">بی شک تو تنها کسی هستی که از درد پنهان میان هر واژه از سخنانم، آگاهی</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">و بهتر از هر کسی می دانی که من، درد و رنج خود را جز تو، با کسی دیگر در میان نگذاشته و از کسی جز تو، درمانش خویش را طلب نکرده ام...</div></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اگر امید اینکه سخنانم را میشنوی نبود، هرگز لب به سخن باز نمی کردم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و اگر دل در گرو مهربانی و بزرگی و قدرتت نبسته بودم، هرگز در مقابلت، دستان خالی خویش را به تضرع بلند نمی کردم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و از طرفی میدانم که تو، بزرگوارتر از آنی که، آنکه به خود فراخوانده ای را از خود دور و طرد گردانی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و هرگز به تو گمان نداشته ام، که صدای دردمندی را بشنوی و به حال خود واگذاری اش</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حال که قدرتمندی، و چون قدرتت با فضل و کرامتت همراه است، از تو گمان نمی رود که مرا به جزای گناهانم، علی الخصوص اینک که خود به پیش آمده ام و با هزار زبان گویا و مبهم تو را می خوانم، برسانی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یا بخواهی از من به سبب نافرمانی هایم، انتقام کشی یا مرا از حاجاتم که الحق خودم بهتر می دانم که شایسته مستجاب شدنشان نیستم، دور کنی...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چرا که تو، همان خدای مهربان رئوفی هستی که حتی در اوج ویرانی هایم نیز، دلتنگ بنده خویش خواهد شد</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و من گمان نمیکنم تو مرا از خود برانی، با اینکه می دانم لایق بودن در کنار تو و رحمتت نیستم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما با دل کوچک خویش، ترسان ترسان از اینکه مبادا دست خالی برم گردانی، به سویت آمده ام</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">می دانم که میدانی چه اندازه گنهکارم و من نه توان و نه فرصت آنرا دارم که جبران کنم، آنچه که به سبب غفلت و گناهان از کف داده ام... مگر آنکه تو، ای جبران کننده از دست رفتگان، به یاری ام بشتابی</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">امیدم به رحمت تو، ای مهربانترین مهربانان؛ مرا به پیش می راند و ترسم از بی التفاتی تو، مرا به پس!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">لیک امیدم به رحمتت بسیار بیشتر از ترسم به رد شدنم از سوی توست</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ای آنکه پروریدی دلم را در انوار مهربانیت، روا مدار که سرگردان، بی یاور و تکیه گاه، از سوی تو، با دستان خالی بازگردم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بی شک تو صاحب بخششی هستی که در آن منِ گنهکار هم سهمی دارم</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حال که حرف هایم را شنیدی و چشمان اشک بارم را دیده ای، هم و غم تمام بندگانت را با رحمت بی منتهایت برطرف ساز و ما را به آنجا که خودت برایمان در نظر داری برسان. بخششت را شامل حالمان گردان، و جبران کن، آنچه که با نافرمانی، غفلت و گناه از دست داده ایم...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بارالها، "او"ی قصه ام و صاحب تمام غصه هایم را به تو می سپارم. نگهدارش باش و یک دم رهایش مکن. می دانم تو از آنچه که به تو سپرده خواهد شد، محافظت خواهی کرد، پس او را از تمام بدی ها، زشتی ها، ناپاکی ها، درد ها، غم ها، راه های نادرست زندگی دور ساز و اگر لیاقت عشق داشتیم.. ما را به قدرت عشق، به هم بازگردان... به رحمت بی منتهایت ای مهربانترین مهربانان...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آمین</font></div> text/html 2018-12-06T21:11:41+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است... http://mr-ashna.ir/post/31 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">به نوشته زیر دقت کن:</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.</div></span><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود.&nbsp;</div></span><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">تجربه، عشق را باطل می کند.&nbsp;</div></span><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند.</div></span><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار.</div></span><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است...</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">"نادر ابراهیمی"</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">به همین دلیله که میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نیست. چون فقط همون یه باره که آدم، کسی رو با تمام وجودش میخواد. با هر چه هست و نیست. بی هیچ ترسی از پایان راه. بی هیچ محدودیتی. حاضره جون بده برای معشوقش. اما همراه که نباشه، از عشق که یک بار دست خالی برگرده، دیگه از تمام بودن ها دست میکشه. از این به بعد انتخاباش محتاطانه تر میشن. بودن هاش، موندن هاش، عشق ورزیدن هاش، کوتاه اومدن، راه اومدن، منتظر موندن، وفاداری، صبر و طاقتش محدود و تعریف شده میشه. تا یه حد خاصی تحمل میکنه. نمیره تا ته قصه... نمیره تا ته دلتنگی...</div><div style="text-align: justify;"><br></div></div><div style="text-align: justify;">همه میدونن در حریم عشق، محدودیتی نباید باشه. حجابی نباید باشه. محدودیت در عشق، یعنی نقص، کاستی، نبودن چیزی، لنگیدن یک پای کار! نبودن چیزی که شاید به معنای تمام عشق باشه. چیزی به نام دیوانگی! یعنی دیوانه وار خواستن. یعنی تمام عیب ها رو دیدن و ادامه دادن، یعنی با تمام عیب ها و مشکلات، نترسیدن. یعنی تمام تلخی ها رو چشیدن. یعنی صد سال رنج و درد رو به یک لبخند یار از یاد بردن. یعنی هر جا که باشی، دلت کنار اوی قصت باشه. یعنی بی خیال نشدن.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">به همین علته که میگم احساسات بعدی، لذت نداره. اونقدرها هم لیاقت موندن و جنگیدن نداره. تو نمیتونی برای رسیدن به کسی بجنگی که حتی در عمق وجود خودتم به طور کامل نمیخوایش یا "محدود" میخوایش. عشق زمانی تعریف میشه که "نامحدود" باشه. اما تو نمیتونی نامحدود بخوایش چون دیگه ترسیدی و قدم هات آهسته تر و محتاطانه تره. با برنامه ریزی همراهه. با مقصد و هدف مشخص همراهه. با منفعت طلبی همراهه. هر جا مطابق با خواسته هات نباشه، قیدشو میزنی.&nbsp;</div></span></font> text/html 2018-11-29T10:04:29+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی من چشم های خیس به باران نشسته ام... http://mr-ashna.ir/post/29 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یکی از دوستام میگفت: بهت نمیخوره با کسی رابطه ای داشته باشی. گفتم چطور؟ گفت آخه همش سرت تو کار خودته. نه به کسی محل میزاری، نه حتی به کسی نگاهی میکنی.<br>گفتم نه... ندارم.<br>گفت آخه چرا؟ دیگه سنت داره میره بالا. اصلا تا حالا عاشق شدی؟<br>یکی دیگه از رفقا اونجا بود. گفت: اونایی که رابطه ای ندارن، همه عشقشونو گذاشتن برا یه نفر...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یکم رفت توی فکر. وقتی اون دوستم رفت بیرون، ازم پرسید: اگه یکی رو دوست داشته باشی، چیکار کنه از چشمت میفته و ازش دل میکنی؟ (فکر میکنم میخواست مشورت بگیره)</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم اگه من یکیو دوس داشته باشم، هرکاری هم بکنه، بازم از چشمم نمیفته. نمیتونم ازش دل بکنم...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بر و بر منو نیگا میکرد. نمیدونم توی ذهنش در موردم چه فکری میکرد. ولی حدس میزنم در مورد من فکر نمیکرد. احتمالا داشت همین تصمیم رو در مورد خودش به صورت ذهنی تست میکرد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعد از مدت کوتاهی برگشت و پرسید: اگه راه رسیدنت بهش خیلی سخت یا ناممکن باشه، بازم برای رسیدن بهش تلاش میکنی؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم ببین، اگه یکی باشه که من اینقدر دوستش داشته باشم، حتی اگه مطمئن باشم که بهش نمیرسم، بازم رهاش نمیکنم. ازش دل نمیکنم...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این بار تعجبش بیشتر شد. گفت آخه چرا؟ زندگی خودتو خراب بکنی بخاطر چی؟&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم تمام لذت زندگی به بودن کنار کسیه که از عمق قلبت، با تمام وجودت دوستش داری. همونی که نمیتونی ازش دل بکنی، همونی که هر کاری ام بکنه، بازم ازش دلزده نمیشی. پس ارزش اینو داره که کل زندگیتو برای رسیدن بهش فدا کنی. راه رسیدن به خوشبختی، کمتر از خود خوشبختی لذت بخش نیست. حتی اگه توی این راه بمیری!&nbsp;<br>گفتم: من اگه یکیو دوست داشته باشم، واقعا دوست داشته باشم، از ته قلبم، حاضرم تمام زندگیمو تنها بمونم تا فقط کنار اون باشم. تمام دوستت دارم هام رو نگه دارم برا همون یه نفر... حتی اگه مدت کوتاه عمرم کفاف نداد به این هدف برسم، بازم ازش جدا نمیشم...<br>گفت آدم اینجوری نابود میشه. چرا باید زندگی خودمو خراب کنم؟<br>توو دلم گفتم، آخه رسم عشق همینه... اگه قرار باشه تا به سختی رسید، رهاش کنی، دیگه هیچ ارزشی باقی نمیمونه که بشه بهش افتخار کرد. تا فراق پیش نیاد، تا مشکل به وجود نیاد، تا بی طاقتی و بی صبری تمام وجودتو نگیره، تا تنها نمونی و نبینی که بازم همون یه نفر رو انتخاب میکنی یا نه، که نمیشه گفت عشقت واقعیه یا نه...<br><br><br>اگه به خدا توکل کنی، خدا کارت رو به سرانجام می رسونه و از جایی که فکرشو نمیکنی بهت کمک میکنه. منم که از همون لحظه اول، قبل از نوشتن همون پیام، به خودش توکل کردم. سست شدم، ناامید شدم اما دست نکشیدم... امیدوارم که تو ای خدا، تو هم دست نکشیده باشی. میگن خدا آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه... "آه" های حسرتتو فراموش نمیکنه... میگن خدا از چیزایی که بهش سپرده میشن، محافظت میکنه... میگن خدا جبران کننده از دست رفته هاست... میگن خدا برای دلی که محبت خودشو توش جا داده، ارزش قائله... همش میگن اما میخوام مطمئن بشم... میخوام دلم آروم بگیره...<br><br>یکی از باورایی که داشتم این بود که اگه عشقت به یکی واقعی و از ته قلب باشه، این عشق در طرف مقابلت هم اثر میزاره. باور داشتم که صداقتم در مورد احساسم، در مورد داشته ها و نداشته هام میتونه راه خروج از تمام بن بست ها باشه. باور داشتم اگه عشقت به یکی واقعی باشه، خدا هم کمک میکنه تا بهش برسی. باور داشتم خدا هرگز بنده ای که با تمام وجود بهش امید بسته رو نامید نمیکنه... باور داشتم احساسم حداقل برای خدا ارزشمنده... باور داشتم صدای دل شکستم، بالاخره درهای رحمت الهی رو باز میکنه و موجب میشه این گره ها از زندگیمون باز بشه... باور داشتم... ولی وای به روزی که این باورها از بین بره... دیگه به معنای واقعی کلمه، "تموم" میشم. فقط زندم و نفس میکشم ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه و چی نمیشه...<br>خدایا هرگز بنده ای که تنها تو رو چاره حل مشکل میدونه و به سمتت اومده و تنها امیدش خودت هستی رو از خودت ناامید نکن...</font></div> text/html 2018-11-26T08:43:39+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی عشق یک شیشه انگور کنار افتاده ست... http://mr-ashna.ir/post/28 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اگه بخوام راستشو بگم. قبل از اینکه بری، خیلی از دوست داشتنت مطمئن نبودم. فکر میکردم دارم اغراق میکنم. می ترسیدم از اینکه تو بری و من بعد از مدتی فراموشت کنم. اون وقت جلو خودم ضایع میشدم. میگفتم اینهمه وفاداری که ازش دم میزنم همین بود؟</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">یه بار رفتم حرفا و چتهای قدیمی رو خوندم. همین چند روز پیش. دیدم عشقی که الان توی سینمه، به مراتب بالاتر و بیشتر از عشق اون روزاست. شاید اگه نمیرفتی، همیشه توی این تردید باقی میموندم که واقعا دوستت دارم؟ و این سئوال که "تا کجا دوستت دارم؟" برای همیشه بی جواب میموند. اما الان میدونم که واقعا دوستت دارم و تا آخر ابد هم ازت دست نمی کشم.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">وقتی یکی بی مهری کرد، دلتو شکست، رهات کرد، و تو بازم دوستش داشتی، باید بدونی که اون همون آدم همیشگیه زندگیته. همونی که اومدنش دست خودشه اما رفتن و نبودنش دیگه دست خودش نیست.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">تو میتونستی نیای. میتونستی... اما حالا دیگه هر کاری هم بکنی، از دلم، ذهنم، زبونم، زندگیم، "نمیری"... دلم الان روی تو قفل کرده. درشو به روی هر کسی غیر تو هم بسته. با دعا و زور زدن الکی هم باز نمیشه. اگه نیای، همه احساساتم بیخود میشه. همه زندگی ای که برات وسط گذاشتم، بی فایده میشه... همه دعاهام، امیدام، دل بستگی هام نابود میشه...</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">دلم ازت خیلی پره... پر تر از اونی که بشه به حال خودش رهاش کرد. میدونی چرا؟ چون خیلی بهت اعتماد داشتم... اونقدر که بهت گفتم "دوستت دارم"... پس به حال خودم رهام نکن. من از قدیما یه حس مبهم در خودم داشتم. نمیدونم اسمش چی بود، نمیدونم اصلا بخاطر چی به وجود اومده بود یا چطوری برطرف میشد... نمیشه توصیفش کرد... نمیدونم باعث غمم بود یا شادی! اما فکر میکنم همین عشق بود! گویا از لحظه تولد در هر آدمی، عشق هم باهاش متولد میشه... منتها دنبال مقصد و مقصود و مطلبوش میگرده. آره... اگه بهتر فکر کنی، متوجه میشی که احتمالا همین عشق باشه! حالا مقصود خودشو پیدا کرده... حالا قراره خودشو نشون بده...<br><br>....که اگر کهنه شود، مست ترت خواهد کرد</div></font> text/html 2018-11-15T13:52:05+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی تو "می دانی" که من بی تو، نخواهم زندگانی را http://mr-ashna.ir/post/27 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">تو میخواستی معروف باشی. که همه دنیا بشناسنت. من نمیخواستم معروف باشم. دوست نداشتم کسی منو بشناسه. دوست داشتم همینجا، همین گوشه دنج دنیا، فقط تو منو بشناسی و بس... معروف شدن همیشه توقع بیجا میاره. مجبور میشی اونطوری رفتار کنی که دیگران میخوان. همونطور لباس بپوشی که دیگران بیشتر میپسندن. هر روز و هر روز باید یه دستاویز پر زرق و برق پیدا کنی برای بهتر دیده شدن. اگه یه مدت تلاشی نکنی، کم کم در نگاه هاشون کمرنگ میشی و این تو رو میترسونه. دچار دوگانگی و سردرگمی میشی. از یه طرف بخشی از وجودت این شرایط رو نمیپسنده، از طرفی بخش دیگر وجودت حرص و طمع بالایی برای بیشتر دیده شدن داره.<br><br>توی این شرایط بهترین کار اینه که نگاهتو از سمت همه برداری و به یه نفر چشم بدوزی. اینکه اون یه نفرم دوستت داشته باشه، دیگه خیر علی خیر میشه! از سردرگمی رها میشی. حرص و طمع رو از دلت بیرون میکنی و دربند اینکه امروز چی بپوشم نیستی. من انتخابت کردم تا نگاهم قفل بشه به یه نفر. تا دل خودمو از دستاویز نگاه دیگران شدن دور کنم. که اگه همه دنیا بر باد بره، همین که سر عشقم سلامت باشه، کافی باشه برام. که اگه تو میگفتی خوبم، پس یعنی خوبم... اگه میگفتی بدم، پس یعنی بدم... نظر دیگران مهم نبود، نگاهشون مهم نبود... تو مهم بودی... تو<br><br>رفتی ولی من هنوزم در پی اون نگاهم. که از بین تمام زرق و برق این دنیای لعنتی از بین رفتنی، به من خیره بشه انگار که غیر از من کسی توو دنیا نیست. هیچ وقت یادم نمیره که میگفتم خدایا، تمام دنیا و زیبایی هاش، ارزانی اهل دنیا... اما اونی که دنیامو از چشماش میبینم، به کسی نده. هنوزم اینو از خدا میخوام، اما با حالتی غریب تر و حزن انگیز تر از قبل... من دنیا رو بی تو نمیخوام...<br><br>تو میگی تقدیر، میگی لیاقت، میگی شرایط، میگی ضوابط... کاری ندارم چی میگی... من میگم انصاف نیست من غمتو خورده باشم، دل نگرانی هاتو داشته باشم، برات دعا کرده باشم، شب بیداری هاتو کشیده باشم، قلبتو با عشق به دست آورده باشم، منتظرت مونده باشم، بهت وفادار باشم، از دوریت بمیرم، کلافگی بگیرم، بسوزم و .... کس دیگه ای تو رو داشته باشه! کس دیگه ای دوستت دارم هاتو بشنوه، کس دیگه ای دستتو بگیره، کس دیگه ای لبخندتو ببینه، دلش به عشقت خوش باشه، ازت دلگرمی بگیره... انصاف نیست... بخدا نیست... وقتی من اینجا دارم بارها بین مرگ و زندگی مخیر میشم، تو نیستی که با لبخندت به زندگی برم گردونی...<br><br>یه سال و نیم پیش، وقتی اومدی، گفتی اونقدر دیوونه ام که میترسی دعوتم کنن برنامه ماه عسل. بشینم جلو احسان! آره من دیوونه ام اما اگه قرار باشه بشینم جلو کسی و تو چشماش زل بزنم و از دلیل دیوونگی هام بگم، اون شخص تویی نه احسان!<br><br><br></span></div> text/html 2018-11-11T18:08:35+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی تو قلب منی، قبله ی تحت پیگرد... http://mr-ashna.ir/post/26 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">دردی به سنگینی یه کوه روو قلبم سنگینی میکنه. نمیدونم به خدا نمیدونم چرا باید هر روز و هر لحظه شدتش بیشتر بشه. مگه من چیکار کردم؟ دیگه حالا واقعا مرگو به هر قیمتی خریدارم. چون تحمل اون به مراتب راحت تر از تحمل این شرایطه. بگم خدا چیکارت کنه دختر؟ هان؟ د آخه من از اینجا گیر کارم مشخصه که حتی دلم نمیاد دعای بدی برات بکنم. خودم میدونم مشکل از کجاست ولی هر چی فکر میکنم، نمیتونم بفهمم با اینکه من کاری نکردم، چرا باید این درد بیاد و اصلا از کجا اومد؟</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">خدایا... به کی پناه ببرم که پناهم بده؟ به کی رو بزنم که رومو زمین نندازه؟ کدوم یکی از درهای رحمتت رو بزنم تا به روم باز بشه؟ من هر چی هستم، خودت بهتر میدونی بهش وفادارم. حتی اگه پلیدترین و پست ترین آدم روی زمینم باشم، با اون عین کف دست بودم، به عشقش وفادار بودم و هستم... خودت بهتر میدونی... حتی دلم نیومده به کسی دیگه فکر کنم! حتی نگاه! بخدا سزای این قلب، این درد نیست... در حق هر کس هر گناهی که کردم، در حق ارمغان نکردم... هر گناهی کردم که قلبتو به درد آورده، که باعث شده 4 سال در برابرم سکوت کنی و اجابت نکنی... من حاضرم تاوانشو با جانم بدم، چون اون تحملش آسونتره... حاضرم بمیرم اما حتی یه رو دیگه بدون اون زندگی نکنم... آخه مگه تو ارحم الراحمین نیستی؟؟ ببینم نکنه تو هم برا کمک و اجابت، آقازاده ها رو میزاری اول صف؟؟ یا اونایی که چشم رنگی و جذاب ترن رو زودتر راه میندازی؟ من که خودم میدونم آهی در بساط ندارم... میدونم چیزی که ارزشمند باشه و بشه باهاش به کمک و اجابتت امیدوار بود رو ندارم... اما خودت که داری میگی فضل و کرمت همه جا رو گرفته، اون که دیگه حساب و کتاب نداره... داره؟ خودت امیدوارم کردی، دلمو گرفتم توو مشتم، اومدم سمتت بگم هیچی ندارم جز این دل که خودت الحق بهتر از همه میدونی کینه و بغضی از کسی توش نیست. نفرت و بدخواهی توش نیست... اگه خیری خواستم، برا همه خواستم... منم و همین دل... نزار بمیره... ببینم مگه امروز برای دلم روز مبادای تو نیست؟ محبتات و اجابتت رو گذاشتی واسه کی؟ واسه وقتی که از غصه دق کردم؟ یا وقتی که ازت ناامید شدم و راهمو از سمت تو کج کردم؟ خسته شدم... خسته شدم... به خدا دیگه طاقت ندارم. خودت میدونی همین الانی که دارم مینویسم، اشک توو چشمام جمع شده، بغض توو گلومو گرفته، دلم داره میترکه... به چه اسمی صدات بزنم جوابمو میدی؟ چجوری ازت بخوام دلت به رحم میاد؟ دلیل این دردی که توو دلم میزاری چیه؟ چرا هی یهویی بی دلیل باید دلتنگ اون نامرد بشم؟ مگه من چیکار کردم؟ هی خدا خدا کردم گفتم من که اینهمه به فکرشم، چرا یه بار به خوابم نمیاد؟ حداقل توی خواب ببینمش... درسته اون نامرد حتی توی خوابم مثل یه غریبه باهام برخورد میکنه... ولی بازم اشکال نداره، حداقل ببینمش... ولی نیست، انگار نه انگار... شب دعا میکنم و با دل امیدوار به زور میخوابم، صب پا میشم ببینم اجابت شده، ببینم پیامی چیزی اومده، با شوق میام میبینم هیچی نیست... اونقدر این روال تکرار شده که دیگه داره حالم از این زندگی بهم میخوره... نه میتونم بیخیال بشم، نه میتونم دعا نکنم، نه میتونم امیدوار نباشم... یه باره بگو تو رو آفریدم تا مرگ در زندگی رو هر روز به دیگران نشون بدی... امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟؟؟ الان یه مضطر داره صدات میزنه.. کجایی؟؟؟ من به اونچه کردم و دارم امیدی ندارم، فقط امیدم به فضل و کرم توئه... اینکه با تمام وجودم و با وجود تمام دردام ازت میخوام، برات مهم نیست؟ خب اینکه قبل از تمام این خواستنا، به خودت توکل کردم چی؟ اونم برات مهم نیست؟؟ به امید تو وارد این راه شدم... تنها گذاشتنم چه معنایی داره؟ اصلا فرض کنیم تو نخواستی وارد این راه بشم و من از روی حماقتم فکر کردم کمکم میکنی... ولی ایا خدایی که من میشناسم، اونقدر حقیر و دون پایه ست که امید بنده ای رو که حتی اصلا به خیال خودش داره راه درستو انتخاب میکنه رو ناامید میکنه؟ که تکیهگاه توکلش رو ویران میکنه؟ که پایه های باورش رو خراب میکنه؟ اما حتی الانم هر چی که دارم فکر میکنم میبینم تصمیمم اشتباه نبوده... من فکر کردم کمکم میکنی و وارد این راه شدم، درست یا غلط کاری ندارم، اما کار غلطی نمیخواستم بکنم، نیتم خالص بود و درست. پس حق داشتم فکر کنم کمکم میکنی... حالا من گمان بردم کمکم میکنی، تو آیا اون خدایی هستی که به گمان خوب بنده هات دست رد بزنی؟! ...<br><br>اگه میدونست چقدر میتونه برام عامل انگیزه و شوق باشه، اگه میدونست چه دردی رو دارم تحمل میکنم، دردی که هر روز داره بیشتر میشه، اگه میدونست انتظاری که ازش دارم، ناحق نیست، اگه میدونست چقدر خرد شدم توی این روزا و شبای نبودنش، اگه میدونست... یعنی نمیدونه؟ بدبختی اینجاست که اونقدر اینا رو بهش گفتم که فکر نمیکنم ندونه! میدونه و بازم نمیخواد... این باعث و بانی تمام این درداست... نمیخواد! میدونه توی چه حالی ام و بازم نمیخواد... هر کی ندونه، ممکنه فکر کنه چقدر باهاش بد بودم که حاضر نیست تحت هیچ شرایطی برگرده... هیچکس نمیدونه... هیچکس... که چقدر دوستش دارم... که چقدر دلتنگش شدم...<br><br>عیب کار اینجاست که فکر میکنه دست خودمه. فکر میکنه اگه بخوام، میتونم بزارمش کنار. فکر میکنه دارم اغراق میکنم. میخوام نفرینش کنم! خدایا به حق تمام لحظاتی که با درد گذروندم قسمت میدم، همین عشقو توی دلش بزار... تا ببینم وقتی دلتنگ میشه، میتونه سراغمو نگیره... تا ببینم وقتی ناراحتش میکنم، دلشو میشکنم، میتونه نبخشه؟... تا ببینم اگه رهاش کنم، میتونه فراموشم کنه و بره سراغ زندگیش؟<br>اونوقت فکر کنم بفهمه چرا هر وقت دلمو میشکنه، بازم دوستش دارم، این یعنی چی؟ تا بفهمه چرا نمیتونم فراموشش کنم. تا بدونه مریض روانی نیستم، مردم آزار نیستم، دست خودم نیست اگه نمیتونم ازش دست بکشم. خیلی خوب میشد اگه همین عشقو میزاشتی توی دلش. حیف که هم تو دلت نمیخواد این کارو بکنی، هم من دعام مستجاب شدنی نیست... که اگر بود، حالا دست توی دست کنار هم بودیم، نه با یه دنیا غم، توی یه حال خراب...<br><br>ویرایش شده: الان فال گرفتم، فک میکنی چی اومد؟<br>یوسف گمگشته باز آید به کنعان ...<br>این از اون وقتاست که قلبا اعتقاد دارم و حس میکنم که خدا جوابمو داده<br>فدات بشم که اینقدر مهربونی...</div></font> text/html 2018-11-01T20:05:04+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی گاه از ترس اینکه لال شوم، با خودم حرف میزنم تا صبح! http://mr-ashna.ir/post/23 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شک ندارم که من به دنیا اومدم تا دیوانه باشم. تا قبل از تو این دیوانگی دلیل نداشت. بعد از تو ولی دلیلشو پیدا کرد. بخدا اینا نه اغراقه نه یه مشت متن ادبی! نه از سر شکم سیریه، نه از رو بیکاری... اینا عین زندگی منه...</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تنها اسمی که دوست دارم به زبون بیارم، اسم توئه. تنها کسی که میخوام کنارم باشه، تویی. تنها لحظه ای که آرامش پیدا میکنم، وقتیه که حس میکنم تو هم دوستم داری. شاید تا قبل از تو اینا معنایی نداشت اما بعد از تو معناشو پیدا کرد. من خلق شدم تا حتی اگه شده بی دلیل، دوستت داشته باشم، منتظرت باشم، ازت ناراحت نشم... بی انصاف! یه عمر قلبمو خالی نگه داشتم، چشممو و دلمو حراج کسی نکردم، اومدی شدی صاحب هر چیزی که داشتم، کم بود، میدونم... ولی همه چیزم بود.. با همون کم بودن، گفتی کافیه... گفتی همونا برات مهمه... الان دیگه برات مهم نیست؟؟ همونا کل وجود یه آدم بود.. لااقل بیا و دارایی های خودتو سر و سامون بده، میترسم بقیه فکر کنن این دل بی صاحبه، این چشما بی صاحبه، این دستا بی صاحبه، نیست، تو که میدونی نیست... تو که میدونی هزار هزار دنیا هم بهم بدن، دلم راضی نمیشه کس دیگه ای اینجا، دقیقا همینجا توی این دل بشینه... میترسم بقیه فکر کنن من عاشقی بلد نیستم، دوست داشتن بلد نیستم و واسه همین تنهام... بیا بهشون بگو... بیا به همشون بگو... شدم شبیه یه بچه که گم شده، تنها و سرگردان توی یه غروب سرد پاییزی که کوچه ها و خیابونا رو زیر پا میزاره، چشمش دنبال یه نگاه آشنا میگرده، یه کسی که اونو بشناسه و دلش به دلش راهی داشته باشه...<br><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند تا غروب باید دلم بگیره، بمیره، بشکنه ولی تو نباشی؟ چند بار باید بمیرم و زنده بشم و بازم بگم "تو" تا باور کنی حرفت و اسمت لغلغه زبونم نیست، از رو بیکاری و بی کسی نیست، از رو شکم سیری نیست... چند بار؟<br>یه لحظه فرض کن، ده سال بعد، یهو یاد من بیفتی، کنجکاو بشی بدونی دارم چیکار میکنم. بری توی پیامای قدیمی تا دنبال شماره ای، آدرس وب سایتی چیزی بگردی. حالا فرض کن آدرس اینجا رو پیدا کردی و وارد اینجا شدی و شروع کردی به خوندن و چیزی جز انتظار و انتظار و انتظار نبینی، بفهمی که هنوزم منتظرتم، توی دلت این فکرو مزه مزه کنی که برگردم یا نه... اونوقت اگه حتی تنها هم باشی، میتونی برگردی؟ حتی اگه بی نهایت دلت پر بکشه برا عشق و عاشقی، برا من، میتونی برگردی؟ میتونی باهام حرف بزنی؟ چطوری میخوای توضیح بدی که چرا آخرین پیاممو بی جواب گذاشتی؟ چطوری میخوای بهم بگی اومدی جبران کنی؟ اصلا میتونی جبران کنی؟ اصلا روت میشه تو چشمام نگاه کنی؟ با خودت میگی برم چی بگم؟ بگم دلیل تمام غصه هات اومد؟ بگم یار بی وفات اومد؟ <br><br>شاید تو هنوزم کارت رو درست میدونی، ولی من هنوزم معتقدم، حتی اگه به هزار و یک دلیل باید میرفتی و هر هزار و یک دلیلت منطقی و درست میبود، میتونستی بهتر انجامش بدی! میتونستی اینقدر دلمو نشکنی، میتونستی اینقدر منو از خودم، از زندگیم، از هر چی عشق و عاشقیه توو دنیا، از هر چی دوست داشتنه، بیزار نکنی... میتونستی بهم بفهمونی که اعتماد بیجا نکردم، دلم رو بیجا بهت ندادم. میتونستی بهم بفهمونی ارزشمندم، عشقم ارزشمنده، نه اینکه مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین رها بشم. که منتظر باشم ببینم بعد از دو سال عشق، انتخاب میشم یا نه... میتونستی باور کنی که خراب کردن احساسم، شکستن دلم، نمیتونه راه خوبی برای رها شدن از عشق من و رها کردن من از این عشق باشه... من به تو و این عشق باور دارم، میتونستی تو هم باور کنی که گاهی یه باور، میشه همه زندگی یه آدم... همونطور که شدی همه زندگی من...<br><br>ممکنه زمانی برسه که بی نهایت دوستت دارم و منتظرتم، اما دیگه دلم نخواد برگردی، تنهایی رو ترجیح بدم به بودنت، به برگشتنت، چون اون موقع دیگه بترسم از رفتنت، از غرور نابجات، از دل شکستنت، از مردد شدن دوباره ات، از روز و شبای تنها شدن. دوست داشته باشم تنها باشم و به فکرت قناعت کنم. این محتمل ترین آینده ایه که پیش روی منه. تو حوصله اینو نداری که توی اون حالم اونقدر سماجت به خرج بدی تا بازم دلم نرم بشه. حوصلشو داری؟ اگه "نه" پس نزار وارد راهی بشیم که حوصله زیاد بخواد و غرور کم!<br><br>من عشق و عاشقی رو بلد بودم ولی نمیتونستم بگم، نشون بدم، نمیتونستم ... تو یادم دادی... مثل معلم سال اول دبستان که دستای بچه ها رو موقع نوشتن الفبا میگیره تا درست و خوانا بنویسن. باهاشون تکرار میکنه تا یاد بگیرن. تو باهام تکرار کردی، دونه به دونه کلمات رو. موقع گفتن، به لبات نگاه کردم تا روش درست ادا کردنشون رو یاد بگیرم... ازم انتظار نداشته باش باور کنم معلمم، الفبا رو یادش رفته...&nbsp;<br><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div>&nbsp;<!-- Music player by www.1abzar.com ---><script language="javascript" src="http://1abzaar.ir/abzar/tools/player/?pl=2&amp;start=1&amp;color=EA5B2F"></script><script>listmusic1abzar[0] = {title:"Hans Zimmer - A Way of Life by Oweineh",url: "http://rozup.ir/download/2691295/The Last Samurai by Hans Zimmer - A Way of Life by Oweineh (1).mp3"};</script><div style="display:none"><h2><a href="http://www.1abzar.com/abzar/music.php">موزیک پلیر</a></h2></div><!-- Music player by www.1abzar.com ---> text/html 2018-10-20T18:02:31+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی اونی که دریا رو دیده، به برکه دلخوش نمیشه http://mr-ashna.ir/post/22 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برام مهم نبود تو کی بودی. هر جور بودی دوستت داشتم. اونقدر که اگه تمام عمر غر بزنی و هی موهامو بکنی، بازم از دستت کلافه نشم. خلاصه بگم، طوری عاشقت شدم، که انگار کوه آتشفشان فوران کرده باشه. همه اونچه درونم بود رو بهت نشون دادم. حتی یه ذره برا بعدا نذاشتم. دست دلم رو برات رو کردم. همیشه یه مثال میزدم در مورد تفاوت عشق واقعی و غیر واقعی. یادته؟ گفتم عشق مثل یه اتاق تاریکه که نمیدونی چقدر بزرگه و چی توشه. اون آدمی که از کنار در سرک میکشه و یه پاشو برا احتیاط بیرون نگه میداره، یعنی میترسه، یعنی اگه خطری حس کنه، اگه بدونه منفعتش در خطره، فورا خودشو میکشه بیرون. این یعنی عشق غیر واقعی! اما عشق واقعی یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی با اینکه میدونی ممکنه دیگه باز نشه. خب من اینجوری عاشقت شدم. حالا هم اون در بسته شده. چیکار کنم به نظرت؟ کلید اون در نه دست منه نه دست تو و نه من دلم میخواد بیام بیرون.&nbsp;<br><br>سرزنشم نکن. خب من بهت اعتماد کردم. تا قبل از تو، نه با دختری در مورد دوست داشتن حرف زده بودم و نه به کسی اینطور احساسی داشتم. تو اولین نفری بودی که بهش گفتم دوستش دارم. ناب ترین و خاص ترین احساسات رو با تو داشتم. به عنوان کسی که تا قبل از اون، هرگز با دختری رابطه ای نداشتم، میگم که اون احساسات، برام زیباترین احساسات عمرم هستن که دیگه محاله تکرار بشن. محاله من دیگه اینقدر دلتنگ کسی بشم یا دلم برا کسی بتپه. محاله! حالا چه چیز ارزشمندی باعث شد راضی بشی اعتمادمو از بین ببری و همه این احساسات رو نادیده بگیری، نمیدونم! امیدوارم ارزششو داشته باشه. من اگه موندم، پای چیزی موندم که میدونم درسته. عشق و عاشقی که معامله نیست تا یه طرف منصرف بشه، طرف دیگه هم بگه باشه! تو فقط وقت دیگری رو هدر ندادی، احساسشو هم به بازی گرفتی.... بگذریم! دلم بیش از حد ازت گرفته! امیدوارم روزی که باهام روبرو میشی، تحمل شنیدن یه دنیا گلایه رو داشته باشی! تو حتما به خودت حق میدی. وگرنه اینقدر پافشاری نمیکردی. اما بازم امیدوارم روزی که فهمیدی "حق" یعنی پای حرفی که زدی بمونی، یعنی احساس کسی رو لگد مال نکردن، یعنی دل کسی رو نشکستن، بتونی درستش کنی و اون موقع بازم غرور و خودخواهیت جلوتو نگیره.&nbsp;<br><br>آره دلم ازت گرفته اما هنوزم دوستت دارم و دلتنگت میشم. آره بازم مثل قدیما... سر نمیزنی بهم و گویا دیگه فراموشم کردی. بی انصاف من که بهت گفتم نبودنت تاثیری توو میزان علاقه من نداره. بازم نیستی که چی؟ لااقل بیا با دو تا حرف دلمو بشکن و سعی کن ازت متنفر بشم، هر چند خودتم فهمیدی تاثیری نداره. ولی بیا! بیا دو تا دیوونه دیوونه بگو تا باورم بشه دیوونه ام. تو اگه هدفت اینه که ازت دل بکنم، باید بهم نشون بدی لیاقتم خیلی بیشتر از این حرفاست. ولی با نبودنت داری باعث میشی روز به روز ارزشم حتی پیش خودم کمتر بشه...<br><br>از بیان دست کشیدم چون دیگه کاملا متوجه شدم اونا از حرفام خسته شدن. اومدم اینجا تا باعث مزاحمت کسی نشم و حرفای دلمو هرچند تکراری، ولی بنویسم تا بلکه دلم ساکت بشه. ولی مگه ساکت میشه؟! ... من آدم خودخواهی نیستم. اینکه اینجا و اونجا هی اصرار پشت اصرار میگم برگرد، برا خودخواهیم نیست. قصد اذیتت رو هم ندارم. متاسفانه من مثل بقیه عاشقای پوشالی نمیتونم بگم برو به سلامت و من ازت گذشتم. مگه میتونم ازت بگذرم اصلا؟ خودم با دستای خودم انتخابت کردم و پات میمونم. تنهایی هم خیلی بدک نیست. راستش وقتی که تنهایی ولی با عشق یکی داری زندگی میکنی، خیلی بهتر از اینه که تنها نیستی و مجبوری به یکی ثابت کنی بیشتر از همه دوستش داری در حالی که از درون حالت از این همه دروغ بهم میخوره چون خودت میدونی اینطور نیست! درد دارم، همیشه دلتنگتم، فکر و خیال لحظه ای رهام نمیکنه اما این حس و حال رو دوست دارم. آدرس اینجا رو بهت دادم، میخوای بخون میخوای نخون. کسی مجبورت نکرده. تو مجبور نیستی برگردی! البته من ازت میخوام، و خیلی هم اصرار دارم، اما دیگه غیر از عشق حرف دیگه ای ندارم که بگم. از همون موقع میتونستم خیلی خیلی بدتر موی دماغ بشم اما کاری بهت نداشتم. خودت با علاقه خودت برگردی، بهتره. من فقط دارم ور میزنم! ور اضافه. یه جای خالی گیر آوردم، تمام درد و دلمو میریزم اینجا. ولی سعی میکنم رو اعصابت نباشم. این بارم خودت اومدی سراغم و گفتی کنجکاو شدی بفهمی در چه حالی ام! خب در چه حالی بودم به نظرت؟ فکر کردی میای و میگم: شما؟ تو حتی اگه از ده کیلومتری منم رد بشی میشناسمت. از نحوه کامنت گذاشتنات میفهمم تویی یا نه! حتی از نحوه نقطه گذاریای پایان خط هم میتونم بفهمم! بابا من خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی دوست دارم. حتما الان میخوای بگی "من بابات نیستم". باشه هر کی هستی...<br><br>من انتخاب کردم که پای انتخابم بمونم. اگه راهمو قبول نداری، بیخیالم شو و برو پی زندگیت، چشمتو روی وجدانت ببند ولی اینو بدون که زندگی من تویی، در هر حال و در هر زمانی! نه فقط بخاطر یه قول! میمونم چون واقعا دوستت دارم. آدم وقتی یه نفرو اینقدر دوست داره، نباید اونقدر احمق باشه که رهاش کنه. حتی اگه جدایی سالها طول بکشه. آدم که نباید دلشو هرز کنه. امروز به نگاه این دل ببنده، فردا به نگاه اون! اینجوری باشه هر نگاهی دلتو میبره و سرگشته میشی که کدومو انتخاب کنی. اما من مفتخرم که از وقتی بهت گفتم دوستت دارم، چشم کسی نتونسته برام عشقو معنا کنه. اینجور جواهر نایابی باید رها بشه تا فراموش بشه؟ یا نگین تاج پادشاهی بشه تا چشم همه رو متحیر خودش بکنه؟ من تصمیم گرفتم نگین تاجش کنم... اگرم به قول خودت نمیخوای زندگیم خراب بشه، خب برگرد پای حرفات وایسا. من فقط یه چیز ازت میخوام. تا جوونم برگرد... تا شوق ساختن یه زندگی رو دارم برگرد. تا باورام بهم میگن راهم درسته برگرد. نمیگم تا وقتی دل به کسی نبستم برگرد! چون میدونم کسی که دریا رو دیده، به برکه راضی نمیشه. ارزش این موندن اونقدر زیاده که پیامبر اونو هم رده با شهید شدن در راه خدا میدونه. چون یه مخلوق بی چیز و حقیر و نیازمند، سعی کرده متخلق به اخلاق خدایی بشه و این برای خدا ارزشمنده.&nbsp;<br><br>بعضیا نمیدونم چطور میتونن توی دو جمله حالشونو بیان کنن. خودم که رسما مثنوی مینویسم! امیدوارم بیای اینجا، امیدوارم... اگرم نیای، که بالاخره یه روز میخونی...</span></div>