آقای آشـنا می نویسم تا روزی که یاران از یاد رفته و پیمان ها گسسته شوند! اما آن روز امروز نیست. روز زوزه گرگ ها و سپرهای شکسته، روزی که نامی از عشق نمانده و آنچه بوده است نیز یکسره مضمحل شده باشد. آری امروز آن روز نیست. http://mr-ashna.ir 2018-10-17T04:39:52+01:00 text/html 2018-10-16T18:22:43+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی من بی تو در شب های دلتنگی اسیرم، باورم کن... http://mr-ashna.ir/post/21 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">میگن دیوار حاشا بلنده. آره بلنده اما نه واسه من. آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه. میتونه؟ سه نفر هستن که هرگز نتونستم باهاشون روراست نباشم. خودم و خدا و تو</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بهر حال خواستی یا نخواستی، در هر صورت این دردا بخاطر رفتن توئه! حتی اگه از ته قلبت ناراحت باشی.&nbsp;</font>من میتونم بابت همه دردام ببخشمت.&nbsp;<font face="Mihan-Iransans" size="2">ولی در یه صورت نمیتونم اینکارو بکنم. اگه بفهمم به کس دیگه ای دل بستی، حتی اگه هزار سال هم بگذره، حتی اگه از تنهایی بمیرم، حتی اگه برگردی، حتی اگه واقعا پشیمونم باشی، نمیتونم ببخشمت! چرا؟&nbsp;</font></div></font><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">یکی از مهمترین سرمایه های هر آدم، باوریه که دیگران بهش دارن! وقتی یه نفر باورت داره، برات ارزش قائله، دوستت داره. این باور باعث میشه حس کنی ارزشمندی. خیلی مهمه که یکی باورت داشته باشه. خیلی وقتا همین باور میتونه باعث ایجاد عشق بشه. و همین اتفاق برای من افتاد. تو باورم داشتی. برام ارزش قائل بودی، البته خودخواهیای تو نمیذاشت خیلی بهم بها بدی. اگه ازت ناراحت میشدم و زودی دست از دلخوریم نمیکشیدم، عصبانی میشدی و طوری رفتار میکردی انگار تموم تلاشتو کردی و دیگه هیچ مسئولیتی در قبال احساس من نداری و اگه بخوام بیشتر از این کشش بدم، دیگه مشکل از خودمه! اما رفتار من توی همین موقعیت چطور بود؟ بگذریم! باور هر آدم به یکی دیگه میتونه نیرو ببخشه. این "اهمیت" خودش میتونه یک تنه کار عشقو بکنه.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">وقتی یکی برات مهم میشه، دیگه غمها و دردهاشم برات مهم میشه. اینکه میگه "بی تو نمیتونم" برات مهم میشه. اینکه میگه "دوستت دارم" برات مهم میشه. اینکه بهت دل بسته، برات مهم میشه! اونقدر که نخوای باورشو خراب کنی، اونقدر که پای دلش بمونی تا براش یه خاطره بد نشی! اونقدر که دلت نیاد باوراشو بهم بریزی. اونقدر باید مهم باشه که وقتی حال خرابشو میبینی، نتونی تحمل کنی، خودت بری سراغش و درمانش کنی!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">وقتی به دیگری دل ببندی، با اینکه میدونی اگه بفهمم غیرتم آتیشم میزنه، یعنی برات مهم نیستم. وقتی تاریخ روز شروع عشقمون رو یادت نیست، یعنی... وقتی بیخیال حالم شدی، یعنی... وقتی دستاتو سهم دیگری میکنی در حالی که میدونی چقدر حسرت روی دلم موند برای گرفتنشون، یعنی... یعنی... یعنی... براتــــــ مهــــم نیـــــستم!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بی انصاف! اونقدر گرفتارم کردی که به مرگ راضی باشم، که تا آخر عمرم مجبورم تنها باشم، اونوقت دستات سهم دیگری؟ خنده هات با دیگری؟ خوشی هات با دیگری؟ اشکام مال خودم؟ دردام مال خودم؟ حسرت هام مال خودم؟ میخوای برات حسرت هامو بگم؟ دلشو داری بشنوی حسرت چه چیزای ساده ای به دلم مونده؟ تا کی باید با دیدن دو نفر که پهلو به پهلوی هم دارن راه میرن سرمو بندازم پایین تا نکنه یهو دلم بشکنه؟ اونقدر فکرم درگیره که حواسم از کل زندگیم پرت شده. روز به روز بدتر میشم. آیا کاری کردم؟ سراغتو گرفتم؟ نبش قبر خاطرات کردم؟ نه! به خودت قسم نه! بخدا بخیل و حسود نیستم!!! اما آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم بعد از اینهمه تلاش و خون دل خوردن، باورتو از من گرفتی و به دیگری دادی! به همین خاطر نمیتونم ببخشمت! میفهمی؟ میخوای دلم نسوزه وقتی میبینم یکی دیگه کنارته؟! اون هم بعد از اینهمه گرفتاری که بخاطر عشق تو داشتم...</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">الان کار دارم. احترام دارم، کسایی که دوستم دارن، دور و ورم هستن. میتونم زندگیمو بسازم، اما هیچ شوقی برای ساختنش ندارم. باوری ندارم! صبح تا شب در حال کم نشون دادن خودمم. خودم برای خودم هیچ ارزشی قائل نیستم. چون تویی که برام ارشمند بودی، برام هیچ اهمیتی قائل نشدی! بازم مثل قدیما، فکر میکنی من دارم بیخودی کشش میدم. در حالی که نمیدونی چه بلایی سرم اومده... نمیدونی... نمیدونی... اینه رسمش بی وفا؟ گرفتارم کردی این گوشه دنیا، خودت رفتی اون سر دنیا... بعضی وقتا میگم نکنه ازدواج کرده که میگه نمیتونم برگردم! حتی وقتی فکرشم میاد توی ذهنم، جز یه عالم سیاهی، هیچی روبروم نمیبینم! با خودم میگم : نه امکان نداره خدا با دلم اینکارو بکنه... من بهش توکل کردم، توی بهترین لحظات عالم باهاش درد و دل کردم، خودش از درد دلم خبر داره، چطور ممکنه؟ بخدا در اون لحظه، هیچ فاصله ای بین من و مرگ نیست! هی باید تکرار کنم: خب منم آدم بودم دیگه... دوستت داشتم... چیم از اون کمتر بود...<br><br>دل بستنت به دیگری، یعنی فراموش کردن همه اون آرزوهای خوب، یعنی فراموش کردن اهمیتی که بود، یعنی نادیده گرفتن تموم اصرارهام و خواهش هام و یعنی چشم بستن روی حال خرابم. این یعنی فاجعه! تو تا وقتی به کسی دل نبستی میتونم بگم هنوز برات مهمم. که دلت هنوز پیش من گیره. وقتی دل ببندی، یعنی بیخیال حامد و حال خرابش، گور باباش! میخواست دل نبنده... مسخره ست فکر کنی با این حد از گرفتار شدنم، میتونم به دیگری دل ببندم و حال خودمو خوب کنم. حالا یه درصد فکر کن نشد! به کدوم گناه و تا کی باید درد بکشم؟ اگه من چاره ای جز "تو" میدیدم، اینقدر خودمو کوچیک میکردم؟ ندیدم، بعد خدا، چاره ای جز تو ندیدم! فقط تو میتونی هر چیزی که خراب شده رو درست کنی...<br><br>دلم برات تنگ شده... خیلی زیاد. دور شدنت از من، باعث نشده فراموشت کنم و ازت دست بکشم، فقط دلتنگیمو بیشتر، دعاهامو پر سوز و گداز تر، چشمامو قرمز تر و حالمو خراب تر کرده.... دور شدن فقط میتونه عشقای توخالی رو کمرنگ کنه وگرنه فراق، همیشه عشق واقعی رو بیشتر کرده... میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!<br><br>بدبختی است که شاعر یک شهر باشی و<br>عشقت نخواهدت و نماند به پای تو<br>راضی شوی به اینکه شنیدی فقط که او<br>حالش به هم نمیخورد از شعر های تو<br><br>هر شب پناه می برم از تو به مثنوی<br>اسطوره های کل جهانم عوض شده<br>من با زبان کوچه و بازار "من" شدم<br>با من چه کرده ای که زبانم عوض شده؟<br><br>#روزبه_بمانی<br><br></div></font> text/html 2018-10-14T16:52:33+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی هجوم زخم تو را نمی کشد تن من... http://mr-ashna.ir/post/20 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!<br><br>اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم!&nbsp;<br><br>نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...<br><br>فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...<br><br>اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...<br><br>درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...<br><br>اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟<br>هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟</div></font> text/html 2018-09-30T14:55:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی من اگر "عشق" به دادم نرسد، می میرم http://mr-ashna.ir/post/18 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امروز این عشق چهار سالگی خودش رو پشت سر میزاره. چهار سال پیش در چنین روزی، موقع نماز مغرب هشتمین روز از هفتمین ماه سال بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و احساسمو بهت بگم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. مدت هاست پر از حرفم و چیزی واسه گفتن ندارم. مثل اون دانش آموزی که خیلی درس خونده اما موقع جواب دادن به سوال معلم، همه چیزو با هم قاطی میکنه و دست آخر زبونش از گفتن عاجز میمونه. به همین خاطر میگم بهم ظلم میکنی! چون فقط اینکه باشی و به حرفام گوش بدی، باعث میشه حرفامو بگم و دلم خالی بشه. راحت میشم. ولی نیستی! خب الان من حرفامو به کی بگم؟ به خدا؟ حرف اونو نزن که خیلی وقته باهاش قهرم... به دوست؟ من دوستی که محرم راز باشه ندارم.</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">راستش شاید مهمترین دلیلی که از عشقت دست نمی کشم این باشه، که منو بیشتر از هر زمان دیگه ای به خدا نزدیک کرد. پاکی این عشق بود که باعث شد نتونم ازت دست بکشم. مگه چند بار توی زندگی آدم این اتفاق میفته؟ مگه چند بار ممکنه پیش بیاد که آدم یکیو با این شدت و فقط بخاطر خودش بخواد؟ بدون در نظر گرفتن مشکلات و بدون تاثیر پذیری از هیچ عامل دنیایی مثل شهوت، ثروت، قدرت، زیبایی و ... اگه توی این عشق ناپاکی می بود، یا منو از خدا دور می کرد، مدت زیادی نمی تونستم نگهش دارم. خیلی زود عطاشو به لقائش می بخشیدم و از دلم بیرونش میکردم. اما این عشق از همون لحظه اولش انگار اومده بود تا منو ببره سمت خدا. انگار خدا برام کارت دعوت فرستاده باشه. میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. قبلا فکر میکردم معنیش اینه که خدا واسطه رسیدن احساسات خوب و بد به انسانه. اما دیدم نه! یعنی خواست و اراده خداست که باعث میشه آدم چیزی رو بخواد یا نه. (<font color="#3366ff">امام صادق (ع) می‌فرماید: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیئَهًْ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ‏ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ قلوب ما ظرف مشیت الهی است. پس هنگامی که خدا چیزی را بخواهد، ما خواسته‌ایم و این قول خداوند است که می‌فرماید: نمی‌خواهید مگر آنچه را که خدا می‌خواهد</font>). پس یعنی خدا خواسته که من دوستت داشته باشم؟ اگه به سیر تکامل این عشق نگاه کنم، میبینم درد و رنج داشته ولی رشدم داده و ارتباطمو با خدا به سطح خیلی بالاتری نسبت به چهار سال قبل رسونده. خدا حاضره تمام عالم و آدمو بسیج کنه تا یکی از بنده هاشو به سمت خودش ببره. پس خیلی دور از ذهن نیست اگر فکر کنم اون خواسته دوستت داشته باشم. توی این مدت هر وقت کم آوردم، نیروی بزرگی از درونم مانع میشد. منی که خیلی محافظه کار بودم و با احتیاط عمل میکردم، جوری وارد عشقت شدم که انگار از روز ازل بهم گفته باشن این راهمه! تا قبل از تو، هرگز خواسته ای با این جدیت از خدا نداشتم. اما عشق تو منو به معنی کلمه مضطر رسوند. درمانده شدم. بی پناهی خودمو دیدم و چاره رو در حرف زدن با خدا احساس کردم. از اون موقع تا الان، حتی یکبار نشده بگم خدایا غلط کردم یا نمیخوام! امیدم کم و زیاد شده اما قطع نشده. شده از خدا نخوامت، شده ازت گله داشته باشم، شده ازت دلگیر باشم، ولی نشده که پشیمون باشم. با اینکه بدترین روزا و شبای عمرمو میگذرونم اما به طور کامل درست بودن این راهو حس میکنم. من آدمِ رو به زوال رفتن نیستم. دوست ندارم خودمو، هویتمو، زندگیمو، آزادیمو به چیزی بفروشم که ارزششو نداشته باشه. مهمترین چیزا توی زندگی من همونایی هستن که منو هر چه بیشتر به سمت پاکی و خدا و انسانیت سوق میدن. حاضرم براشون بمیرم. و تو یکی از همونایی. اگه خدا خواسته دوستت داشته باشم، پس حتما رسیدنی هم هست. اینجا همون پرتگاهیه که باید هست و نیستمو روش جا بزارم و بپرم. من از روز اول به خدا تکیه کردم وگرنه خودمم میدونستم خیلی سخته. پس حالا چرا باید بترسم یا بگم نمیشه!</div></font><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br>میدونم اگه بخوام به کسی غیر تو دل ببندم، میتونم! اما اینم میدونم که هرگز نمیتونم اونو اینقدر هدفمند، عاشقانه، دیوانه وار و بی جایگزین بخوام. هر وقت به این عشق فکر میکنم، دلم پر میشه از حس ها و آرزوهای خوب. وقتی با وجود تمام دردایی که کشیدم، بازم دوستت دارم و تحمل یه لحظه دوریتو ندارم، یعنی این عشق چنان توی گوشت و پوستم راه پیدا کرده که حتی مرگ هم نمیتونه بوش رو از جسمم جدا کنه. خودمم خیلی وقتا فکر میکردم شاید چون بهت عادت کردم، دوستت دارم. این مدت نبودنت، باعث شد بفهمم عادت نبوده که عشق تو رو زنده نگه داشته. حتی حرفات و کارای عاشقانه تو هم نبوده! من بهش میگم اراده خدا.&nbsp;<br><br>آدم نباید قلبشو خالی نگهداره. چون ممکنه با بدی ها و یا اهداف بیهوده پر بشه. اونی که توی دلته، میتونه نقشه راهو برات مشخص کنه. میتونه بزرگت کنه یا کوچیکت. پس بهتره قلب آدم میزبان چیزی یا کسی باشه که آدمو به سمت خوبی ها و درستی ها میبره.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br>همیشه سعی میکردم پاک باشم و رابطمو با خدا حفظ کنم. احساس میکردم این پاکی بهم یه برتری میده که اگه هزار تا خواستگار داشته باشی که همشون از من سر باشن، این پاکی میشه برگ برنده من یا همون "علامت مخصوص حاکم بزرگ" توی کارتون "میتی کومان"! فکر میکردم باعث میشه مثل یه نگین توی چشمت بدرخشم. در تمام این مدت حس میکردم که اگه هدفم از دوست داشتنت فقط یه زندگی مشترک عاشقانه محدود به دنیا باشه که خیلی هدف بزرگی نیست. وقتی زندگی مشترکمون رو تصور میکردم، می دیدم این اون چیزی نیست که من بخوام. که روز و شب تماما بهم بگیم دوستت دارم؟ یا از هم حمایت کنیم؟ که چی بشه؟ خب این حمایت رو میتونی از خیلیای دیگه بگیری. شاید خیلی بهتر! ولی مگه هدف زندگی مشترک فقط همینه؟ که روبروی هم بشینیم که تو چشم هم خیره بشیم و عشق همدیگه رو ببینیم و حظ کنیم؟ یا من صبح تا شب به کارایی فکر کنم که میتونم انجام بدم و باهاشون بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ عشق همه زندگی نیست. یه وسیله ست که آدمو به جایی که براش ساخته شده برسونه. عشق مثل بال پروازه. وقتی آیندمون رو تصور میکردم، می دیدم اگه قراره فقط عشق هدفم باشه، چه آینده کسل کننده ای خواهیم داشت. نه این نمیتونست هدفم باشه. اینقدر محدود و سطح پایین! اینها فقط یه پیش نیازه برای یه هدف والاتر.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">توی لحظات دلتنگی خدا توی دلم حضور داشته. وقتی از عالم و آدم می بریدم و به تو فکر میکردم، خدا از عمق دردی که قلبمو در هم می فشرد آگاه بود. این اتاق، آجر دیوارهاش، موزاییک های کفش، همین لامپی که الان بالا سرم روشنه، همشون لحظات تنهایی منو دیدن که چطور سر شده. هم وصال داشتیم هم فراق. هم دلتنگی و هم دلگیری. اگه میتونستی با سرعت نور حرکت کنی و در زمان به عقب بری، میتونستی نجواهای هر شبمو که توی کل راه شیری پخش میشدن رو بشنوی. من واسه خدا میگفتم و اون گوش می داد. به همین خاطر قلبم آروم میگرفت. هر چقدرم بگم، زیبایی اون لحظات رو نمیتونی تصور کنی. من عاشق کسی که منو وسط مشکلات عین یه زباله رها کرد و با بی رحمی تمام سعی کرد ازش دست بکشم (حتی به قیمت مرگ دلم) نشدم. من عاشق کسی که تمام اصرارای منو دید و با اینکه میدونست دوستش دارم بازم رفت، نشدم! عاشق کسی شدم که منو به خدا نزدیک کرد. این همون روی سکه ست که مدت هاست ندیدم. چشمتو بستی، فکر این نیستی که چه بلایی داره سرم میاد. تو همونقدر که جلادی، یاری دهنده و مرهم هم هستی. اگه من دوستت دارم، با همه اینا دوستت دارم. نه کم و نه بیش! پس به این فکر نکن که اگه خودتو بی تفاوت نشون بدی یا دلمو بشکنی، فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم. زندگی من همینجاست. نقطه عطف زندگیم درست اونجاییه که میتونم دل از همه چی ببرم ولی امیدمو به خدا از دست نمیدم و دلمو به این خوش میکنم که خدا هرگز امید امیدواران رو ناامید نمیکنه.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">خودخواه نیستم. من فقط دوستت دارم و احساس میکنم اگه اینجای زندگیم کوتاه بیام، یه عمر حسرتشو میخورم. میدونی هرگز مجبورت نکردم دوستم داشته باشی. اولین پیاممو یادت میاد؟ ای کاش میشد اینجا بزارمش تا دوباره ببینیش. یادمه گفتی حرفام خیلی خاضعانه بود. آره من فقط خواستم توی اون پیام بهت بگم دوستت دارم. همین! نخواستم دلتو ببرم و با حرفای عاشقانه مجذوبت کنم. نخواستم بخاطر احساسات تصمیمی بگیری که بعدا ازش پشیمون بشی. فقط خواستم احساسمو گفته باشم تا بعدا بخاطر نگفتنش خودمو سرزنش نکنم. وقتی که قبول کردی، تمام واقعیات در مورد خودمو بهت گفتم. در مورد وضع خانوادگیم، رفتارام، پدر و مادرم و ... بدون حتی یک کلمه دروغ یا پنهانکاری. قبل از اینکه احساسی شکل بگیره، خواستم اگه هنوز دو دلی، خوب فکراتو بکنی. وقتی تو گفتی اینا برات مهم نیست، وقتی بهم گفتی دوستم داری، احساس کردم تازه متولد شدم. انگار خدا تمام خواسته هامو با هم اجابت کرده باشه. خوشحالی بی حد و وصفی که تا اونروز توی قلبم حس نکرده بودم. خدا تمام دعاهای منو شنیده. میگن اگه فقط یه بار از ذهنت خواسته ای رد بشه، خدا دست خالی ردت نمیکنه. حالا بعد از اینهمه دعا، تو میگی خدا دست خالی ردم میکنه؟ تو میگی همه چیز تموم شده؟ تو میگی باید واقعیات رو بپذیرم؟ واقعی تر از عشق توی سینم که هنوز برام قابل احترامه چیزی ندیدم. چون رفتنت رو دیدم و از بین نرفت. چون بدی هاتو دیدم و از بین نرفت. چون حتی به دعا از خدا خواستم اگه به صلاحم نیست، از دلم جدات کنه و نکرد! این روزا خیلی ها بخاطر یه بگومگو ساده از هم دل میکنن. چیزی که تو اسمشو منطق و واقعیات میزاری، به خودخواهیای تو گره خورده. امروز هست ولی روزی که خودخواهی نباشه، میبینی دیگه واقعیتی نیست جز عشق. ابر سیاه بزرگی رو تصور کن که چیزی نیست جز بخار آبی متراکم. زمانش که بگذره، دچار زوال میشه. اما خورشید یه واقعیته که بالاخره از پشت ابر سیاه درمیاد. شب و روزی وجود نداره. فقط سایه ها و نبود نوره که باعث میشه مفهومی به اسم شب یا روز به وجود بیاد!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">میدونی دوستت دارم. تمام تلاشم اینه که بفهمی هیچ چیز ارزشمندی توی عالم نیست جز فرصتی که میشه با عشق گذروند ولی با دلشکستگی داره سر میره. میدونم خدا میتونه دلمو خوب کنه. البته اون بهترین مرهمه. اما زیباییش به اینه که تو خوبم کنی! که باعث بشی سرمو جلو خودم بالا بگیرم و بگم: دیدی امیدت بیخودی نبود؟ که همونطور که سوزوندی و شکستی، مرهم بزاری و درستش کنی. اگرچه نمیشه روزای رفته رو برگردوند، اما میشه روشون حساب کرد. این روزا قربانی شدن تا این عشق محکم بایسته. پس به هدر نرفتن. کمک کرد تا بفهمم چقدر دوستت دارم و تا کجا باهاتم. یه نهال وقتی تازه کاشته میشه، خیلی شکننده و آسیب پذیره. اما یه مدت که بتونه بایسته و از بین نره، دیگه از سرما و گرما و باد و بارون در امانه. چون قوی شده. ریشه زده! این عشقم ریشه زده. تو رو نمی دونم اما توی تمام وجودم ریشه زده.&nbsp;<br><br>نمیدونم این عشق به کجا میرسه. آخرش پشیمون میشم و حسرت این روزا رو میخورم یا اینکه بخاطر تک تکشون به خودم می بالم. نمیدونم عقایدم همینا بمونن یا نه. اما اینو میدونم که حتی اگه دو دنیا بینمون فاصله بیفته و به اندازه تمام نفرت های آدمای زمین ازت متنفر بشم، بازم این لوحی که روش اسم تو رو نوشتم و گذاشتم توی قلبم، هرگز از یادم نمیره. فقط کافیه جایی ازم کمک بخوای، "نمیتونم" کمکت نکنم. نمیتونم بیخیالت بشم و بسپرمت به دیگری. نمیتونم دلتنگت نشم. نمیتونم اون روزای خوبو فراموش کنم... نمیتونم.<br><br>چهار سال پیش تصمیممو گرفتم که بهت بگم دوستت دارم. همین حوالی بود. بین نماز مغرب و عشا. پیاممو نوشتم و ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه برات ارسالش کردم. راستی، چهار سالگی عشقمون مبارک... میخوام بدونی هنوز برام همونقدر عزیزی. ازت دلگیر هستم. خیلی هم هستم... اما اگه هر روز برات دعا نکنم، دلم آروم نمیگیره... اگه هر شب موقع خواب برا سلامتیت آیه الکرسی نخونم، احساس میکنم یه کار ناتموم دارم. هر چی بهم گفتی، هر چی ازت دیدم، هر باری که دلمو شکستی، همه رو گذاشتم یه گوشه ای که با "ارمغانم" قاطی نشه.. منتظرم برگردی، تا با یه کنترل + آل و یه شیفت + دیلیت همشو پاک کنم...</div></font> text/html 2018-09-22T18:54:39+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی از نظر من عشق یعنی http://mr-ashna.ir/post/17 <p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b><i>این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:</i></b><br><br>در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="margin: 0.5em 0px;"><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!</div></font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟! &nbsp;تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد!&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="margin: 0.5em 0px;"><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!</div></font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; margin: 0.5em 0px;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...</font></p> text/html 2018-09-17T19:00:02+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی سینه خواهم شرحه شرحه از فراق... http://mr-ashna.ir/post/16 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">یه سوال:</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">فرض کن یه گوشه دنیا یکی هست که حالش خیلی بده. اما فقط یه نفر بتونه حالشو خوب کنه و اون یه نفر تو باشی. چیکار میکنی؟</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">حالا به فرض قبلی اینا رو هم اضافه کن:</div><div style="text-align: justify;">فرض کن خیلی هم دوستت داره</div><div style="text-align: justify;">هیچوقت بدی تو رو نخواسته</div><div style="text-align: justify;">روز و شب برات دعا میکنه</div><div style="text-align: justify;">حالا چیکار میکنی؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">و باز این فرض ها رو اضافه کن:</div><div style="text-align: justify;">صمیمی ترین احساساتشو برا تو کنار گذاشته</div><div style="text-align: justify;">هر وقت نیازش داشتی، با تمام وجود حاضر بود کمکت کنه</div><div style="text-align: justify;">همیشه برات وقت خالی داشته</div><div style="text-align: justify;">همیشه حاضر بوده همه حرفاتو بشنوه</div><div style="text-align: justify;">حالا چی؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">این یه بند آخرو هم به قبلیا اضافه کن:</div><div style="text-align: justify;">اینکه "تو" دلیل اون حال بدش باشی!</div><div style="text-align: justify;">و حالا؟</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">( میدونم هر چقدر فرضیات اضافه میکنم، کم کم به عرق روی پیشونیت اضافه میشه، یه احساس بدی توی وجودت ریشه میزنه، سرت تیر میکشه، چشماتو میبندی تا دیگه نخونی. اینا واسه اینه که وجدانت بیدار شده. اما میخوای به زور بخوابونیش. فایده ای هم داره؟ اگه وجدان داره اذیتت میکنه، پس یعنی یه جای کار میلنگه! درست نیست)</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">اینکه&nbsp;همیشه دلشو شکستی</div><div style="text-align: justify;">توی بدترین روزای عمرش تنهاش گذاشتی</div><div style="text-align: justify;">و الان توی بدترین ساعت های زندگیش داره میمیره... آره واقعا داره میمیره!</div><div style="text-align: justify;">هیچکدوم از اینا برات مسئولیتی ایجاد نمیکنه؟</div><div style="text-align: justify;">هر آدمی با یه درصد وجدان، میدونه توی این لحظه باید چیکار کنه!</div><div style="text-align: justify;">اونوقت اگه بهت بگم بی وجدان، ناراحت میشی؟</div><div style="text-align: justify;">اگه به اندازه یه عالم دلم از دستت گرفته باشه، حق ندارم؟</div><div style="text-align: justify;">اگه نفرینت کنم، میشم آدم بد قصه؟ میشم ادعای پوچ؟ میشم لاف عاشقی؟</div><div style="text-align: justify;">که میگی تو عاشق نیستی وگرنه... وگرنه چی؟</div><div style="text-align: justify;">به همون خدای شاهد و ناظر قسم میخورم، اگه بدونی هر لحظه و هر روز، دارم چطور زندگی رو میگذرونم، از خجالت آب میشی میری توو زمین!</div><div style="text-align: justify;">امروز درد معده بیچارم کرد... دکتر میگه کم برو توو فکر، خودتو ناراحت هیچی نکن... چی بهش بگم؟</div><div style="text-align: justify;">اگه از حال بد حرف بزنم، با حال بد خودت مقایسش میکنی و فکر میکنی دارم اغراق میکنم. اما نامسلمون، بخدا اغراق نیست! به معنای واقعی کلمه دارم جون میدم. میفهمی؟؟؟</div><div style="text-align: justify;">اگر بفهمی، اونوقت متوجه میشی دلیل تمام اصرارام چیه ...</div><div style="text-align: justify;">اگه از خدا میخوام به همین حال دچارت کنه تا بفهمی دارم چی میگم، که دلم نمیاد...</div><div style="text-align: justify;">اگه ازت میخوام درستش کنی، که مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین باهام برخورد میکنی. انگار نه نگار که حامدی بوده...</div><div style="text-align: justify;">اگه از خدا میخوام از فکرت بیرونم بیاره، انگار بدتر نفتو میریزم رو آتیش... بدتر میشه</div><div style="text-align: justify;">دیگه موندم چیکار کنم... حالم بده لعنتی، خفه خون گرفتم! یه تیکه سنگ توی گلومه که در تمام طول روز اذیتم میکنه</div><div style="text-align: justify;">جدا نمیترسی خدا بخاطر این حالم بیچارت کنه؟</div><div style="text-align: justify;">تو داری بهم ظلم میکنی، قبول داری؟</div><div style="text-align: justify;">حالا برو قرآنو باز کن، ببین خدا چی گفته: و انتقام خدا از ظالمان سخت و بی حساب خواهد بود!</div><div style="text-align: justify;">سخت ترین حق الناس اینه که به روح دیگران لطمه بزنی</div><div style="text-align: justify;">و اون لطمه باعث بشه کل زندگی و آینده و عاقبت اون شخص در معرض نابودی و فساد قرار بگیره</div><div style="text-align: justify;">بارها از خدا خواستم درستم کنه، ترمیم کنه این دلشکستگی ها رو.&nbsp;نکرد! نشد!</div><div style="text-align: justify;">خدا خبر نداره توی چه وضعی هستم؟ یا مثل تو بیخیالم شده؟</div><div style="text-align: justify;">من میگم هیچکدوم!</div><div style="text-align: justify;">فقط منتظره ببینه تو اونقدر مسئولیت پذیر هستی بیای قلبی که شکستی رو درست کنی یا خودتو به من و خدا ترجیح میدی؟</div><div style="text-align: justify;">و من میگم این کارو تا روزی که تو بالاخره بفهمی مهمترین کار دنیا، ترمیم دلیه که شکستی، همچنان دنبال میکنه.</div><div style="text-align: justify;">روزی که فهمیدی باید همه چیزو رها کنی، سری به گذشته ها بزنی، ببینی زیر آوارها کسی هنوز زنده هست که کمکش کنی یا نه</div><div style="text-align: justify;">من میگم اصلا اگه تصمیمت صد درصد درست هم باشه، اگه به اون فرضای بالا فکر کنی، میفهمی این کاری که کردی، اصلا رسمش نبود!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">حالا باز به فرضای بالا اینا رو هم اضافه کن:</div><div style="text-align: justify;">اینکه بارها بهش گفتی دوستش داری</div><div style="text-align: justify;">دلشو به عشق خودت خوش کردی</div><div style="text-align: justify;">قرار بوده مرهم درداش و محرم رازاش باشی</div><div style="text-align: justify;">قرار بوده باعث آرامش قلبش باشی</div><div style="text-align: justify;">اینکه میتونستی اصلا انتخابش نکنی، ولی کردی<br>باهاش نقشه آینده رو کشیدی، ولی توی همون نیمه راه تنهاش گذاشتی<br>اینکه با دلش کاری کردی که غیر تو هیچکسی رو نه میخواد و نه میتونه دوست داشته باشه؛</div><div style="text-align: justify;">حالا چی؟ بارم مسئولیتی بر گردنت نیست؟<br>تو فراموش میکنی؟ من فراموش میکنم؟ خدا هم فراموش میکنه؟<br><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">ببین... قضاوت تو به عهده خدا</div><div style="text-align: justify;">نه چیزی میدونم، نه میخوام توجیهی بشنوم<br>من فقط چهار سال دعای مستجاب نشده دارم</div><div style="text-align: justify;">به علاوه بیست و هفت سال حسرت و قناعت به هر چیزی که خدا بهم داده یا نداده</div><div style="text-align: justify;">و یه درد عمیق که شب و روزمو تیره و تار کرده</div><div style="text-align: justify;">نه قراره نفرینی کنم، نه ازت دست بکشم، فقط منتظر اجابت دعاهام میمونم</div><div style="text-align: justify;">بالاخره دل منم خدایی داره...<br>بیا بهم بفهمون که به حرمت عشقی که بینمون بوده، دلت نمیاد منو توی این حال ببینی، آخه ناسلامتی من و تو یه روزی خیلی همدیگه رو میخواستیم...<br>بیا بهم بگو که تو هم از عذاب من در عذابی. تا باور کنم این چهار سالو به هدر ندادم. آخه ناسلامتی من با هر چیزی که داشتم اومدم جلو. نباید ازش یه نتیجه ای بگیرم؟ اگه این چهار سالو به یه نهال آب میدادم، تا حالا بهم میوه می داد، من که چهار ساله با همه وجودم پای این عشق موندم.. نباید حداقل یه دل برام تنگ بشه؟ نباید لااقل چشمی برام تر بشه؟ حقم نیست دلی برام بتپه؟ دستاورد من بعد از چهار سال عاشقی چی بوده؟<br>بیا بهم نشون بده هنوز خدایی هست، تا باور کنم دعاهام بی اثر نبوده<br>بیا اشتیاق زندگی رو جا بده توی این وجود تا باور کن زندگی هنوز زیباییاشو داره<br><br><br>ببین، فقط یه جمله:<br>راضی نشو توی این حال ذره ذره بمیرم...</div></font> text/html 2018-08-22T06:22:22+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی حرام است. میفهمی؟ http://mr-ashna.ir/post/13 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با تو هستم. دقیقا خود تو!&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">میخواهم بدانم؛&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وقتی هنوز آوار "دوستت دارم" هایت بر سر کسی مانده&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">که در نیمه راه عاشقی رهایش کرده ای،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">آن هم با دلی سوخته...&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پس آیا حرام نیست که به دیگری بگویی "دوستت دارم" ؟!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خرج کردن احساست در هر جای دیگری "حرام" است،&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وقتی در اینجا دنیایی را به غم واگذاشته ای و رفته ای!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">باور کنی یا نه، در قبال هم مسئولیم! "مسئول".&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">پس قبل از هر کار در زندگی ات؛&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">آری حتی قبل از خوردن آن لیوان آب!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">باید ابتدا آوارهایت را از سر این دل شکسته برداری،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اشک های دل خسته اش را پاک کنی،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">چشمانش را ببوسی، دل شکسته اش را درمان کنی،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کنار دردو دل هایش بنشینی و گوش کنی!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">بغضش که شکست، گریه که کرد و دلش که خالی شد؛&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">باز هم همان لبخند زیبا را خواهی دید&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">که بی گمان لبخند زیبای خدا هم هست!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سپس در چشمانش خرده ای بنگر.&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اگر شوق بودنت در چشمانش بود، خب بمان!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">اینهمه حق انتخاب را به خودت دادی، یک بار به او بسپار!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">به اویی که لااقل بهتر از تو قدر عشق را می داند!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">چرا فکر میکنی انسان ها، ماشین هایی قابل پیش بینی و تعمیر و برنامه ریزی اند؟!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">گاهی میبینی یک نفر بر خلاف پیش بینی ات، تا آخر عمر پابند تو بود!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">و یا بیشتر از هر کسی تو را می خواهد!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">و یا اصلا هیچکسی پیدا نشد که دل خسته اش را درمان کند!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گاهی میبینی پای یک عشق زمین میخوری،&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">و لازم است تعهد به یک قلب، یک زندگی و یا یک احساس را بیاموزی!</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نگذار تا ابد زیر بار دوست داشتن تو خرد شود!&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">ابتدا دلش را درمان کن، تا اگر هم بودنت را نخواست،&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">شاید بشود دلش را به هوای دگری گره زند.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کسی که بهتر از تو قدر عشق و وفا را می داند.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کسی که عاشق وفادار را "عاشق وفادار" می نامد.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">نه "کنه" یا "سیریش"!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">کسی که نه مانند تو، اینهمه سرد و بی تفاوت؛&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">که مرد و مردانه از عمق جان دوستش بدارد.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به یاد داشته باش که دل، امانتی است الهی.&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وقتی دلی را به دست آوردی، دیگر خیانت در امانت جایز نیست!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">حرام است...&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">به والله حرام است!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">تک تک لحظاتی که می توانی دلی را به زندگی برگردانی و&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="2">دریغ میکنی!</font><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="2"><br></font></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="2"><br></font></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="2">پ.ن: نوشته هامو که میخونی، میفهمی بغض دارن. من ازت دلگیرم. خیلی هم زیاد. دلم میخواد اونقدر سرت داد بزنم که هم تو به گریه بیفتی هم خودم. قرارمون این نبود وسط راه بزاریم و بری. بهت گفته بودم که دل کندن کار من نیست. اما حرفمو باور نکردی و با خودت گفتی، اینم یکیه مثل اینهمه آدمی که صبح عاشق منه، ظهر عاشق یکی دیگه. دو روز نباشم و سرد بشم، رهام میکنه. حالا وقتش نیست اعتراف کنی که اشتباه میکردی؟ به دوری مجبورم نکن که بخدا دیگه طاقت ندارم...</font></span></div> text/html 2018-08-19T16:47:14+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی خدا نا امیدم میکنه؟ http://mr-ashna.ir/post/11 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">آیا هر چی بوده تموم شده؟</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">قبول داری خدا با تمام جلال و جبروتش، منتظر اون لحظه ایه که بنده ای به سمتش بره؟</div><div style="text-align: justify;">چقدر حاضره خرج کنه تا بنده ای رو به سمت خودش بکشونه؟</div><div style="text-align: justify;">حالا اگه بنده ای، به خاطر عشقی که توی دلشه، روز و شب، وقت و بی وقت، خدا رو صدا بزنه،</div><div style="text-align: justify;">به حرمت عشق توی سینش، چشمشو از نامحرم دور کنه،</div><div style="text-align: justify;">آیا خدا خوشحال نمیشه؟ و آیا اون عشق رو دوست نداره؟</div><div style="text-align: justify;">بدون شک خدا هر چیزی که بنده ای رو حتی یک قدم بهش نزدیک تر کرده باشه، دوست داره!</div><div style="text-align: justify;">و خدا هر چیزی که زیبا باشه رو دوست داره و اونو به خودش نزدیک میکنه</div><div style="text-align: justify;">تا جایی که میگه این برای من! چون زیباست... چون خواستنیه.</div><div style="text-align: justify;">عشق تو منو به خدا نزدیک کرد. گویا باید منم یه خواهش و کششی توی دلم می داشتم تا باور کنم عشق خدا به بنده هاش رو</div><div style="text-align: justify;">حالا اگه یه درصد فرض کنیم خدا این عشقو دوست داره، آیا میشه به نابودیش فکر کرد؟</div><div style="text-align: justify;">وقتی بنده ای در برابر خدا زانو میزنه و با تمام وجودش خالق رو صدا میزنه</div><div style="text-align: justify;">خدا میگه همینه! این صحنه زیباست. و ممکنه تو یادت بره اون صحنه رو</div><div style="text-align: justify;">ولی خدا هرگز یادش نمیره!</div><div style="text-align: justify;">هی میخوای دور شی ازش، هی میگه کجا؟ مگه من میزارم؟ یادته اون قدیما چطور صدام میزدی؟ مگه من یادم میره؟</div><div style="text-align: justify;">تو یه زمانی آرزوی خوبیها توی دلت بود، عشق من توی دلت بود، مگه من میزارم دلی که عشق من توش بوده بمیره؟!</div><div style="text-align: justify;">خدا هرگز آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه.</div><div style="text-align: justify;">میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. یعنی احساساتی که قراره داشته باشی رو میدونه</div><div style="text-align: justify;">همینطور میگن هدایت مال خداست و هر کسیو بخواد هدایت میکنه</div><div style="text-align: justify;">پس آیا میشه گفت این احساسو خودش توی دلم گذاشت، تا منو به خودش نزدیک تر کنه، یعنی به خودش هدایتم کنه؟</div><div style="text-align: justify;">چرا نشه!</div><div style="text-align: justify;">حالا آیا میشه خدا اون عشقو فراموش کنه؟ و میشه اون کسی که وسیله ایجاد اون عشق بوده رو دوست نداشته باشه؟</div><div style="text-align: justify;">نمیشه!</div><div style="text-align: justify;">پس خدا هم تو رو دوست داره و هم این عشقو</div><div style="text-align: justify;">تا جایی که فرستاده اش میگه: هر کسی عاشق بشه و عفت پیشه کنه و در این حال بمیره، مثل شهید در راه خداست!</div><div style="text-align: justify;">میدونم اینا همش بازی خداست! همین دوری و لجبازی و خودخواهی های تو!</div><div style="text-align: justify;">می چرخونه و می چرخونه تا بفهمه چقدر توی عشق ثابت قدمم. تا تو هم بفهمی چقدر این عشق مهمه، این یکم زمان میبره!</div></font><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وگرنه چطور ممکنه خدایی که اگه یه بار صداش بزنی، جوابتو میده، جواب 4 سال دعاهامو نده؟</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">وقتی هر کاری کردم که از دلم بری و نشد، فهمیدم قرار نیست بری... قراره بمونی!</div><div style="text-align: justify;">پس به دوری و فراق و سکوت تو صبر میکنم تا خودش جوابمو بده</div><div style="text-align: justify;">میدونم ناامیدم نمیکنه</div></font></div> text/html 2018-08-11T19:46:46+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی دوستت دارم بی توقع http://mr-ashna.ir/post/10 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">ببین! من دوستت دارم. خب؟</span></div> <font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">دوست داشتنی بی توقع.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!</div><div style="text-align: justify;">نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.</div><div style="text-align: justify;">بی توقع برای خودم. اما ...</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!</div></font><div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...</div></font></div> text/html 2018-08-07T14:03:59+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی اینقدر نگو همه چیز تموم شده http://mr-ashna.ir/post/9 <p style="margin: 0.5em 0px;"></p><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">-همه چیز تموم شده!</span></div><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+ببین! من صبح علی الطلوع، وقتی بیدار میشم، اولین فکری که بعد از بازکردن چشمام میاد توی ذهنم، و شبا آخرین فکری که از ذهنم رد میشه، فکر توئه! عشقمم، دلتنگیام، تعهدم، نگرانیام، کم نشده که هیچ، بیشترم شده! اصلا همش یه طرف، اون سجده شکری که بعد از هر نماز ناخوداگاه بخاطر داشتن تو و عشقت به جا میارم یه طرف... باز بگو همه چیز تموم شده! چشماتو باز کن ببین تموم شده؟ نخیر! فقط چشماتو بستی و رفتی به امید اینکه تموم بشه...</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">-تقصیر خودته، کمتر بهم فکر کن. منو فراموش کن!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+خوب گوش کن! بارها خواستم ازت دل بکنم. تمام بدیاتو بارها با خودم تکرار کردم تا دلم دیگه نخوادت. بارها تمام حرفاتو مرور کردم تا شاید ازت دلسرد بشم. اما دلم همچنان دوستت داره. نه حتی ذره ای کمتر از قبل که احتمالا حتی بیشتر! یه چیزی این وسط درست نیست! من همه راها رو رفتم ولی نشد. ببین! نشد... منم دیگه بیخیال شدم و نشستم تا ببینم عشقت در نهایت با من چیکار میکنه! نمیدونم این وضعیت تا کی ادامه داره! شاید یه سال دیگه، شاید ده سال دیگه، شاید تا ابد! آدما از لذتی که سرحالشون میاره، خسته نمیشن! عشق تو و فکر کردن به تو برام لذت بخشه. تنها دلیل خوش بودن حالمه. چیزی که منو هنوز سرپا نگه داشته، این عشق و این انتظاره! انتظاری که نشونه عشقه... آدما از کسی که دوستش دارن انتظار هم دارن، وگرنه از غریبه که انتظاری نیست!</div></font><p></p><p style="margin: 0.5em 0px;"></p><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><div style="text-align: justify;">+بالا بری پایین بیای، تا اون سر دنیا هم بری و هزار سالم بگذره، وقتی کسی که دوستت داره رو اینجوری از خودت می رنجونی، باید بیای از دلش دربیاری! وگرنه دلِ شکستش دمار از روزگارت درمیاره. اینو الان نمیفهمی، وقتی میفهمی که میبینی گره پشت گره افتاده به زندگیت... اونجا میفهمی که یه جا یه گره زدی و بازش نکردی! چیزی که مسلمه اینه که من هرگز از این گره ها خوشحال نمیشم، چون دوستت دارم. اما ازت میپرسم: وقتی بفهمی باید بیای این گره رو باز کنی، اصلا زنده هستم؟ فرض کن زنده باشم، اصلا میتونی پیدام کنی؟ فرض کن پیدام کردی... اصلا میزارم گره گشایی کنی؟ فرض کن گذاشتم، اصلا توان و صبر باز کردنشو داری؟؟؟!!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+حالا که هم زندم، هم نیازی به پیدا کردنم نداری، هم میزارم گره گشایی کنی، هم خودمم کمکت میکنم، چرا اینکارو نمیکنی؟! چرا فکر میکنی در قبال هم مسئولیتی نداریم؟ هیچکس وظیفه خوب کردن حال دل خرابمو نداره جز تو! اصولا وقتی کسی چیزی رو خراب میکنه، فقط خودش میتونه خوبش کنه. پس فقط تو میتونی حال دلمو خوب کنی و علی الظاهر بهتر از هر کس دیگه ای میتونی اینکارو بکنی، چون زیر و بم دلمو بلدی، زبونمو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمی. میدونی از چی ناراحت میشم، از چی خوشحال میشم، با چی عالی ترین میشم. چی بیشتر از همه دلمو میشکنه.. نیازی هم نیست که بیام برات زندگی ناممو تعریف کنم، خودت میدونی چرا حال دلم خوب نیست! فقط توی یه دقیقه میتونی این کوهو از رو دلم برداری.. اگه بخوای!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+ از هر راهی که بری؛ انصاف، وجدان، انسانیت، عشق، عقل و آینده نگری، میبینی بهترین کار اینه که نخوای کسی که دوستت داره، بخاطر اینکه دوستت داره، یه عمر در عذاب باشه! بمونی و مطمئنش کنی که دلش و زندگیش برات حرمت داره. بخوای براش همون نقطه روشن باقی بمونی. وقتی اینو درک کنی که ما از هم جدا نیستیم و وقتی بفهمی تمام این حرفا رو نه بخاطر اینکه بترسونمت، بلکه بخاطر اینکه دوستت دارم میگم، اونوقت دیگه کار سختی نیست. این داروییه که هم تو بهش نیاز داری، هم من! منم نیاز داشتم تو بری تا بفهمم چقدر توی عشقت صادقم.. حالا میدونم که خیلی! باید بفهمی وقتی به کسی گفتی دوستت دارم و اون باور کرد و بهت دل بست و باهاش آینده ای زیبا رو ترسیم کردی، دیگه مسئول دلشی! این نامردی نیست تا کار سخت میشه، میزاری میری؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+کسی که دوستت داره، قبل از اینکه دوستت داشته باشه، بهت "اعتماد" کرده. اعتماد کرده که زمینش نمیزنی. اعتماد کرده که همسفرشی. اعتماد کرده که دلشو، که عینهو همه دار و ندارشه رو بهت داده! حالا بهم بگو شکستن این اعتماد، چی به سرش میاره؟ میتونه باز بعد تو به کسی اعتماد کنه؟ یا از دور با تردید به آدما نگاه میکنه؟ اگه ناراحت نمیشی باید بگم، حتی وظیفه درست کردن اون اعتمادم به گردن توئه نه هیچکس دیگه! کلا اینو درک کن، حتی اگه یه دونه گندم رو از یه مورچه گرفتی، باید برگردی پسش بدی وگرنه بابتش مواخذه میشی! نمیتونی بگی از دستت کاری بر نمیاد! آدما با عشق میتونن هر کاری بکنن. خودخواهیاتو دستت گرفتی، طبیعیه که دیگه نتونی مرهمی روی دل خستم بزاری! اونا رو بزار زمین تا دستت برا کمک کردن آزاد باشه.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+اما میدونم که این احساس واسه تو هم تموم نشده! هنوزم دلتنگم میشی؟ هنوزم دوستم داری؟ برام احترام قائلی؟ هنوزم دلت هوایی میشه صدام بزنی و من بگم جانم؟ اگه حتی جواب یکیشم "آره" باشه، یعنی این احساس در تو هم هست و هر چقدر زمان بگذره، عمیق تر و خالص تر میشه. و وقتی که به خودت میای، میبینی انگار همه دنیات یه جای دیگس! پیش هر کسی باشی، میبینی خالص ترین احساست مال اون نیست! مال کسیه که رهاش کردی به این امید که فراموشش کنی... یه حس مقدس که توی گوشه دلت مخفیش کردی به خیال اینکه کشتیش... انگار همه وجودتو گرفته و هر چقدرم تلاش کنی خاموشش کنی، بیشتر گر میگیره! اینو میگم چون خودم تجربش کردم... تا یه جایی میتونی در برابرش مقاومت کنی، و اینو از من بشنو، عشق واقعی، هرگز از بین نمیره! جاودانه تا ابد... یه جایی دیگه نمیتونی مخفیش کنی. چون واقعی بوده و عشق واقعی بخشی از وجودت رو نه، که همه وجودت رو طلب میکنه! قلب تو بوی این عشقو میده، هر کجا که بری. این تو نیستی که به عشق سمت و سو میدی! این عشقه که اگه تو رو سزاوار ببینه، بهت ظرفیت و صبر و توان میده!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">+خودتو گول نزن و نگو همه چیز تموم شده! این عشق یه شبه به وجود نیومده که یه شبه از بین بره! اونقدر توی لحظات سحر و افطار، موقع اذان و نماز، موقع بارش بارون، موقع غروب و طلوع آفتاب، با دل شکسته، با چشمای خیس، با دلِ تنگ توی این چهار سال نشستم واسه به ثمر رسیدن این عشق دعا کردم که مطمئنم اگر خدایی باشه، نمیزاره این عشق بی ثمر باشه! اگه حتی یکی از اون دعاها بخواد مستجاب بشه، این اتفاق نمیفته. شاید بری و زندگی رو بهم تلخ کنی اما مطمئنم خدا از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی نمیگذره! میچرخونه و میچرخونه و در نهایت میبینی بازم پیش همیم! قبلا شک داشتم اما حالا مطمئنم...<br><br>+ببین عزیز دلم، راضی نشو دوری سهممون باشه! اگه تو هم دوستم داری، بریز دور بقیه چیزایی که جلو عشقتو گرفته. اوضاع خوب نیست اما کی تلاشو ازمون گرفته؟ کی میگه نمیتونیم؟ اگه تلاش کنیم، میشه، اگرم نشد، حسرتی نداریم! اما اگه تلاش نکنیم و بریم، حسرتش تا ابد رو دلمونه! هم تو برا من و هم من برای تو، بدون جایگزینیم. جای خالیمون توی زندگی هم، تا ابد کاملا احساس میشه. اینم بگم که هر جا توی زندگی درمونده بشی، خودخواهیات نمیان دستتو بگیرن! اما کسی که دوستت داره، هست! من هستم... خودتم میدونی که مرد و مردونه هستم. پس خودخواهیاتو رها کن لطفا و این زندگی رو به کام جفتمون تلخ نکن... <font color="#6633ff">حالا از تو میپرسم</font>؛ بازم با حرفا یا سکوتت دلمو میشکنی یا با من دنبال راه چاره میگردی؟</div></font><p></p> text/html 2018-06-29T05:13:19+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی من از دوست داشتنت پشیمون نیستم http://mr-ashna.ir/post/8 <font face="Mihan-Iransans" size="2"><span style="text-align: justify;">توی زندگیم کارای زیادی کردم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">بخاطر خیلیاش پشیمونم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اما تا ابد هم از اینکه بهش گفتم دوستت دارم، پشیمون نمیشم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">حتی اگه تا یه چیزی اونور تر از ابد هم به درد دوری دچارم کنه</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">میگن عاشق شدن خوبه، ولی زمانی که عاشق کسی بشی که موندنی باشه...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اما من میگم عاشق شدنی خوبه، که در قید و بند رفتن و موندن کسی نباشه</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">آدما همیشه در گذرن، حتی اگه بمونن!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">طرف مقابلت نیست که باعث شدت عشقت میشه!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">این تویی و طینتت که تا چه حد بخوای پای عشقت خرج کنی...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">بعضیا با دلشون میان، بعضیا با پولشون!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">بعضیام مثل من با همه دار و ندارشون ...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">برای من قماری در کار نبود</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">آدما با عاشق شدن، حتی با درد فراق کشیدن یا رفتن اونی که دوستش دارن، نمی بازن!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اونا وقتی می بازن که عشقشون ته بکشه!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">وقتی که عشقشون با رفتن اونی که رفته، بره<br></span>وقتی جنازه عشقشون روی دستشون بمونه، اون روز روزِ باختنه<br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اما من نباختم...&nbsp;<br></span>از یه جایی به بعد این احساس به پرواز در اومد<br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">از یه جایی به بعد همه چیزو فهمیدم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اونجا فهمیدم که نیازی نیست ببینمش تا عشقش توی سینم گر بگیره!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">لازم نیست صداشو بشنوم تا بازم دلم به عشقش بزنه!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">لازم نیست کنارم باشه تا بخوام کنارش باشم...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">حتی فهمیدم که بدیاشو هم دوس دارم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">که با تمام بدیاش بازم عزیزمه...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">که حتی اگر نخواد، نباشه، نیاد، و تا ابد دردمو درمان نکنه، بازم نمیتونم دوستش نداشته باشم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">حتی اگه نابودم کنه ولی ازم کمک بخواد، حتی نمیتونم بهش جواب رد بدم<br></span>اینجا دیگه غرور معنایی نداره<br>آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه، عمیقا دوست داشته باشه، غرور که هیچ، جونشو هم براش میده<br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">حال زلیخا رو میبینی؟ منم خیلی وقته همونجورم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">همون اندازه دیوانه، همون اندازه پایبند، همون اندازه دردمند!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">روز و شبام با درد داره میگذره ولی...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">من به عاقبت این عشق خوش بینم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">شاید خیلی چیزا از دست دادم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">اما وقتی دیدم مسیر عشقم به خدا ختم میشه، همه دردا برام شیرین شد. نقمت رو نعمت میبینم و بر اون شاکرم</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">مطمئن باش اگه عشقت ته بکشه، عاشق خوبی نبودی!</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">حالا میتونم با افتخار بگم که بهترین کاری که توی تمام عمرم میتونستم بکنم، دوست داشتنش بود...</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">یه عشق زمینی که پله ای شد برای رسیدن به معشوق اصلی</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">و من مطمئنم روزی دست هر دومونو میگیره</span><br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">دوری تموم میشه، روزای خوب میرسه<br></span>اونم نمیتونه زیاد دور بشه، چون هنوزم دوستش دارم!<br style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify;">و خدا محاله از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی بگذره.. <font color="#3333ff">#مطمئن باش</font><br><br><font color="#993399">پی نوشت اول:</font> شاید اگه به اول برمیگشتم، دیگه بهت نمیگفتم که دوستت دارم. اما مطمئنا بازم دوستت داشتم! این بار اما در سکوت...<br><font color="#993399">پی نوشت دوم:</font> آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره...</span></font> text/html 2018-05-27T17:15:14+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی اکنون دیگر همه تویی http://mr-ashna.ir/post/7 <div style="text-align: right;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان!&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">تپیدی و شدی سررشته کلماتم.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد.&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">اکنون سلول به سلول،&nbsp;مویرگ به مویرگ،&nbsp;تپش به تپش،&nbsp;نام تو را،&nbsp;یاد تو را،&nbsp;عشق تو را،&nbsp;در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند.&nbsp;من از کجای این "من" بیرونت کنم؟&nbsp;وقتی که حتی اگر نباشی هم،&nbsp;سلول به سلول،&nbsp;تو را تداعی میکنند تا از من،&nbsp;تو را خلق کنند!</div></span><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">این "من" در حقیقت همان تویی هستی که&nbsp;روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی!&nbsp;در ژنوم تک تک این سلول ها،&nbsp;ژن دوست داشتنت به یادگار مانده!&nbsp;نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛&nbsp;از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش،&nbsp;دوستت دارند!</div></span><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">آری عزیزم ...&nbsp;عشقی که تو شروعش کردی،&nbsp;پایانی ندارد!&nbsp;تو ما را از همان ابتدا نشان کردی،&nbsp;تا نسل به نسل،&nbsp;از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را،&nbsp;و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را،&nbsp;و در ذهن پریشان خود، نقش تو را،&nbsp;پاس داریم و محافظت نماییم.</div></span><div style="text-align: justify;"><br></div><span style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">ای عزیزتر از هر چه که هست؛&nbsp;آری من با تمام سلول های تنم، با احساسی به ژرفای یک عمر عاشقی،&nbsp;دوست دارمت!</div></span></font> text/html 2018-05-20T18:57:12+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی هر چیزیو که توی آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! http://mr-ashna.ir/post/4 <p style="margin: 0.5em 0px;"></p><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">وسط حرفام دیدم یهو کلافه شد. مثل اینکه توی حرفام یه خاطره قدیمی رو یادآوری کرده باشم.&nbsp;</span></div><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><div style="text-align: justify;">با یه حالت ناراحتی گفت میخوای بازم هوایی بشم؟</div><div style="text-align: justify;">گفتم چطور؟</div><div style="text-align: justify;">گفت: با یادآوری خاطرات قدیمی!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">مثل کسی که یه برگ برنده پیدا کرده باشه ادامه داد:</div><div style="text-align: justify;">اگه خودتم اینقدر خاطراتمون رو یادآوری نکرده بودی، الان فراموشم کرده بودی.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: یعنی تو فکر میکنی اگه هنوز دوستت دارم، بخاطر اینه که خاطراتمون رو یادآوری میکنم؟</div><div style="text-align: justify;">گفت: پس چی؟<br><br><div style="text-align: justify;"><span style="text-align: start;">با خودم فکر کردم شاید همین درک نکردن هاست که ازم دورت کرد. وگرنه مگه میشه بدونی یه نفر اینقدر دوستت داره و بری؟!&nbsp;</span></div></div><div style="text-align: justify;">سرمو انداختم پایین و گفتم: <br>اگه میخواستم اینطوری تو رو به یاد خودم بیارم، تا حالا دیوونه شده بودم.</div><div style="text-align: justify;">کم نبودن عکسا و متن هایی که میتونستن همه چیزو برام یادآوری کنن. اما من از وقتی که رفتی، هنوز یه بارم عکساتو نگاه نکردم. دیگه کم کم داشت صورت قشنگت یادم میرفت. اگه میخواستم اونا رو ببینم، یا جملاتت رو بخونم، یا خاطرات قدیمی رو یادآوری کنم، تا حالا حتما از نبودنت دیوونه شده بودم..</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">سرشو انداخت پایین. فکر کنم از نگاه کردن توی چشمام شرم داشت..</div><div style="text-align: justify;">این واسه من بهتر بود. آخه اگه سرشو بالا میاورد و چشماشو میدیدم، نمیتونستم حرفای دلمو بگم. کلا لال میشدم. پس ادامه دادم:</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">نه.. من اینطوری یادآوریت نکردم. یه چیزی توی قلبم هست، که اگه هزار سالم بگذره، حتی اگه شکلتم یادم بره، بازم هر صبح موقع بیداری، قبل از هر فکر دیگه ای، تو رو یادم میاره. من نیازی به یادآوری خاطره ها ندارم. وقتی عاشق میشی، دیگه خودت نیستی.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بارها سعی کردم فراموشت کنم. بارها خواستم بگذرم و برم سراغ زندگیم. چون بیشتر از هر زمان دیگه ای از انتظار خسته شده بودم. دلتنگی امونمو بریده بود. دوری تو همه فکرمو درگیر کرده بود. یه آدم عاشق، تنها وقتی دلش قرصه که یارش کنارش باشه یا باهاش همدل باشه. اما اگه نباشه، تو اصلا میتونی درک کنی چه شب و روزایی رو پشت سر میزاره؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">سرش همچنان پایین بود و هیچی نمیگفت. پس ادامه دادم:&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">به نظرت من چرا باید اینهمه عذابو تحمل میکردم؟ بخاطر لجبازی با تو؟ یا مگه خود آزاری دارم؟ فکر میکنی من از شاد بودن بدم میاد؟ یا دوست دارم تا آخر عمر تنها بمونم که چی بشه؟ نه.. نه عزیزم. من دچار حالی ام که خودمم از درکش عاجزم چه برسه به توصیفش. فقط اینو میتونم بگم، که بهش میگن "دچار".<br><br></div><div style="text-align: justify;">چندین بار دست به دامان خدا شدم شاید تونستم ازت دل بکنم. شاید دلمو راضی به دل کندن کنم. بعضی وقتا چندین روز پیاپی حالم بد نمیشد. با کلافگی میگذروندم. اما یهو یه شب خوابتو میدیدم. دیگه کل روز بعد و روزای بعدش چشمام خیس بود! از همه کس فاصله میگرفتم. جرات نمیکردم هیچ آهنگی گوش بدم. نه جدید و نه قدیمی و خاطره انگیز. ولی حتی اگه خودمم رعایت میکردم، بازم یهو میدیدی توی تاکسی، توی دانشگاه، توی جمع دوستا، یکی از اون آهنگای خاطره انگیزو میشنیدم. این که دیگه دست خودم نبود. نمیتونستم که گوشمو بگیرم. ناچار شدم واسه آخرین بار دست به دامان خدا بشم. آخرین امیدامو بردم به سمتش. خودش که از دل خستم خبر داشت. خودش که میدونست چند بار تو رو ازش خواستم. حساب تک تک اشکامو داشت. میدونست چقدر نیاز دارم به کمکش. واسه همین با تمام وجودم ازش خواستم. چله نشین شدم. ازش عهد گرفتم که یا تو رو برگردونه یا کمکم کنه که بتونم فراموشت کنم و نسبت بهت بی تفاوت بشم. تا تو هم بشی مثل اینهمه آدمی که دور و برم هستن. که بتونم شاد باشم و بخندم و اگه نیاز شد، دل ببندم به اونی که موندنیه. که بتونم بدون ترس از دلتنگ شدن، یه آهنگ جدید یا قدیمی رو بشنوم. ازش عهد گرفتم و قبل از پایان چله، تو برگشتی! اما حالا میگی که نمیخوای بمونی...<br><br></div><div style="text-align: justify;">اینکه هر کاری کردم تا فراموشت کنم و نشد، اینکه از خدا بارها خواستم و نشد، اینکه خدا به جای برداشتن عشقت از دلم، تو رو برگردوند، یعنی نباید بری! یعنی نباید فراموشت کنم. یعنی&nbsp;نقش تو توی زندگیم، فعلا تموم نشده. که اگه شده بود، الان به فکرت نبودم، دوستتم نداشتم.&nbsp;دستی ورای تمام دست ها عشقتو توی دلم جا داده. هر کاری کردم شاید دیگه روزمو با تو شروع نکنم، نشد! هر چقدر بیشتر میگذره، انگار عشقمم بیشتر میشه. زمانی میتونم ازت دست بکشم، که اون بخواد. اما اون چرا نمیخواد؟ من نمیدونم! رفتنت، بد شدنت، دل شکستنای مکررت، حرفای اشک درآرت، هیچکدوم باعث نشد این احساس تغییر ماهیت بده.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">گفت: اما من برنگشتم که بمونم حامد!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بغض گلومو گرفت. نتونستم حرف بزنم. با خودم گفتم یعنی اینقدر بدم که نمیتونی بمونی؟ یعنی حالا هم که حال بدمو برات تعریف کردم باز هم میخوای بری؟ آخه چطور دلت میاد؟ پس من چیکار کنم؟ چه خاکی سرم بریزم؟&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">حرفمو قورت دادم و گفتم: من نمیتونم تصمیمتو بپذیرم. گناه من چیه؟ چه بدی بهت کردم که باید تاوانشو بدم؟ چیکار کردم که از چشمت افتادم؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">سرشو انداخت پایین و گفت: هیچی. تو بهم هیچ بدی نکردی. این وسط من بد بودم. تو فقط داری زندگی خودتو خراب میکنی</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">گفتم: من هیچوقت عمدا نخواستم زندگیمو خراب کنم. هیچوقت! بعد رفتنت بارها خواستم خودمو خوب کنم. نشد! باورم می کنی؟!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">حالا که با چشمات میبینی نمیتونم فراموشت کنم،&nbsp;حالا که میبینی چقدر درد کشیدم توی نبودنت، حالا که می بینی پای دوست داشتنت تا کجا وایسادم، حالا که خسته تر از همیشه ام در دل کندن از تو، اگه واقعا نمیخوای زندگیم خراب بشه، نمیخوای این دردا رو داشته باشم،&nbsp;پس مسئولیت خودتو بپذیر و برگرد!</div></font><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">باز هم با بی رحمی تمام گفت: نمیتونم، یا شاید نمیخوام!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بهش گفتم: پس می بینی؟! نمیتونی یکیو توی حال بدی که براش درست کردی رها کنی و بری، بعد انتظار داشته باشی که خودش خوب شه! هر چیزیو که توو آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! اگه رفتی و من هر کاری کردم نشد، اونوقت چی؟&nbsp;اگه ده سال گذشت، بیست سال گذشت، اصلا تا آخر عمرم نتونستم چی؟ کدوم آدمی مثل من عاشق شده تا بتونه با اطمینان بگه عشقم در چه سطحیه و تا کجا ادامه داره؟ اگه کل زندگیم نابود شد، اونوقت نمیتونی بگی تقصیر تو نبود! اگه وقتی که فهمیدی باید درستش کنی، خیلی دیر باشه چی؟</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">...</div></font><p></p><ul style=""><li style=""><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد&nbsp;</span></div><font face="Mihan-Iransans" style="" size="2"><div style="text-align: justify;">چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font color="#3366ff">#هـ_الف_سایه<br><br></font></div></font></li><li style=""><div style="text-align: justify;"><font color="#3366ff"><span style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">تذکر: این یه گفتگوی واقعی است. اما نه دقیقا با همین الفاظ و نه با همین لحن بیان و همچنین نه طی یک گفتگو</span></font></div></li></ul> text/html 2018-05-12T07:51:04+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی منطقی بودن عشق، از احمقانه بودنش نیز احمقانه تر است! http://mr-ashna.ir/post/3 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...</font></div> <div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;">پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!<br><br>رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">"دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div></font><div style="text-align: justify; "><font face="Mihan-Iransans" size="2"><font style="" color="#3366ff"><b style="">سخنی با تو:</b></font>&nbsp;شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست.&nbsp;</font></div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام". <br><br>این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.</div></font></div> text/html 2018-05-06T16:42:00+01:00 mr-ashna.ir حامد عبدالهی بی تو نام دگرم دلتنگیست http://mr-ashna.ir/post/1 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans; text-align: right;"><font size="2">اگر مرا دوست داری به من بگو. اگر دلتنگم هستی، دلتنگی ات را با دو قطره اشک یا کلامی لرزان به من بفهمان. یا اصلا بگو. بگو دلتنگم هستی. تو به من بگو دوستم داری و بعد برو آن سوی کره زمین و دیگر نیا! اصلا هر کجا دوست داری برو. فقط اگر هنوز هم احساسی در سینه ات هست، از من دریغش مکن.</font></span></div> <div style="text-align: justify;"><font color="#6b6b6b" face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><span style="color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans; text-align: right;"><div style="text-align: justify;"><font size="2">عزیز من! تو نمیدانی بی حاصلی چقدر سخت است. تو نمیدانی درخت بی ثمر نشاندن یعنی چه! بگذار مطمئن باشم در ازای تمام وفاداری ام، در&nbsp; قلبت جایی را به تسخیر خود درآورده ام که هرگز با کسی دیگر پر نمی شود. بگذار باور کنم بیهوده نبوده، بودنم، ماندنم و از عشق سرودنم. بگذار خیال کنم در گوشه ای از دنیا، شاید در ثانیه ای حتی، یک نفر دلش هوای مرا دارد، در گوشه ای از زندگی اش، خاطرات مرا ورق می زند، شاید حتی گهگاهی دلش برای بودنم تنگ می شود! اگر قرار است پاسخگوی سوالی باشم، بگذار این سوال "چقدر دلتنگم هستی؟" باشد نه اینکه در گمنامی واژه ها بپرسم "اصلا دلتنگم هستی؟".</font></div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#6b6b6b" face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><span style="color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans; text-align: right;"><div style="text-align: justify;"><font size="2">تو جانی. همان نوش دارویی که حال مرا خوب می کند. اگر بدانم دوستم داری، دیگر هر غروب اینقدر هوای عاشقی دلتنگ نیست. تو جانی و جان در میان کالبد خاکی من نمی ماند. اما همین که بدانم هستی و گوشه ای از هستِ تو، منم، دیگر عذاب پرسیدن اینهمه "چرا" و بی جواب ماندنشان را نخواهم داشت.&nbsp;</font></div></span><div style="text-align: justify;"><font color="#6b6b6b" face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><span style="color: rgb(107, 107, 107); font-family: Mihan-Iransans; text-align: right;"><div style="text-align: justify;"><font size="2">عزیزترینم... بهار با شکوفه هایش بهار است. زمستان با سرما و برفش، تابستان با گرما و عطشش و پاییز با زردی و نم بارانش و من نیز با تو منم و نیستی من با رنگ تو - همان ارغوانی مایل به فیروزه ای - رنگ هستی می یابد. اگر بدانم با منی، حتی اگر نباشی هم، روزگار خیلی سخت نخواهد گذشت. با توام ای آرامش محض، به من بگو!</font></div></span>