منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی سه شنبه 24 مهر 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()
    میگن دیوار حاشا بلنده. آره بلنده اما نه واسه من. آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه. میتونه؟ سه نفر هستن که هرگز نتونستم باهاشون روراست نباشم. خودم و خدا و تو
    بهر حال خواستی یا نخواستی، در هر صورت این دردا بخاطر رفتن توئه! حتی اگه از ته قلبت ناراحت باشی. من میتونم بابت همه دردام ببخشمت. ولی در یه صورت نمیتونم اینکارو بکنم. اگه بفهمم به کس دیگه ای دل بستی، حتی اگه هزار سال هم بگذره، حتی اگه از تنهایی بمیرم، حتی اگه برگردی، حتی اگه واقعا پشیمونم باشی، نمیتونم ببخشمت! چرا؟ 

    یکی از مهمترین سرمایه های هر آدم، باوریه که دیگران بهش دارن! وقتی یه نفر باورت داره، برات ارزش قائله، دوستت داره. این باور باعث میشه حس کنی ارزشمندی. خیلی مهمه که یکی باورت داشته باشه. خیلی وقتا همین باور میتونه باعث ایجاد عشق بشه. و همین اتفاق برای من افتاد. تو باورم داشتی. برام ارزش قائل بودی، البته خودخواهیای تو نمیذاشت خیلی بهم بها بدی. اگه ازت ناراحت میشدم و زودی دست از دلخوریم نمیکشیدم، عصبانی میشدی و طوری رفتار میکردی انگار تموم تلاشتو کردی و دیگه هیچ مسئولیتی در قبال احساس من نداری و اگه بخوام بیشتر از این کشش بدم، دیگه مشکل از خودمه! اما رفتار من توی همین موقعیت چطور بود؟ بگذریم! باور هر آدم به یکی دیگه میتونه نیرو ببخشه. این "اهمیت" خودش میتونه یک تنه کار عشقو بکنه. 

    وقتی یکی برات مهم میشه، دیگه غمها و دردهاشم برات مهم میشه. اینکه میگه "بی تو نمیتونم" برات مهم میشه. اینکه میگه "دوستت دارم" برات مهم میشه. اینکه بهت دل بسته، برات مهم میشه! اونقدر که نخوای باورشو خراب کنی، اونقدر که پای دلش بمونی تا براش یه خاطره بد نشی! اونقدر که دلت نیاد باوراشو بهم بریزی. اونقدر باید مهم باشه که وقتی حال خرابشو میبینی، نتونی تحمل کنی، خودت بری سراغش و درمانش کنی!

    وقتی به دیگری دل ببندی، با اینکه میدونی اگه بفهمم غیرتم آتیشم میزنه، یعنی برات مهم نیستم. وقتی تاریخ روز شروع عشقمون رو یادت نیست، یعنی... وقتی بیخیال حالم شدی، یعنی... وقتی دستاتو سهم دیگری میکنی در حالی که میدونی چقدر حسرت روی دلم موند برای گرفتنشون، یعنی... یعنی... یعنی... براتــــــ مهــــم نیـــــستم!

    بی انصاف! اونقدر گرفتارم کردی که به مرگ راضی باشم، که تا آخر عمرم مجبورم تنها باشم، اونوقت دستات سهم دیگری؟ خنده هات با دیگری؟ خوشی هات با دیگری؟ اشکام مال خودم؟ دردام مال خودم؟ حسرت هام مال خودم؟ میخوای برات حسرت هامو بگم؟ دلشو داری بشنوی حسرت چه چیزای ساده ای به دلم مونده؟ تا کی باید با دیدن دو نفر که پهلو به پهلوی هم دارن راه میرن سرمو بندازم پایین تا نکنه یهو دلم بشکنه؟ اونقدر فکرم درگیره که حواسم از کل زندگیم پرت شده. روز به روز بدتر میشم. آیا کاری کردم؟ سراغتو گرفتم؟ نبش قبر خاطرات کردم؟ نه! به خودت قسم نه! بخدا بخیل و حسود نیستم!!! اما آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم بعد از اینهمه تلاش و خون دل خوردن، باورتو از من گرفتی و به دیگری دادی! به همین خاطر نمیتونم ببخشمت! میفهمی؟ میخوای دلم نسوزه وقتی میبینم یکی دیگه کنارته؟! اون هم بعد از اینهمه گرفتاری که بخاطر عشق تو داشتم...

    الان کار دارم. احترام دارم، کسایی که دوستم دارن، دور و ورم هستن. میتونم زندگیمو بسازم، اما هیچ شوقی برای ساختنش ندارم. باوری ندارم! صبح تا شب در حال کم نشون دادن خودمم. خودم برای خودم هیچ ارزشی قائل نیستم. چون تویی که برام ارشمند بودی، برام هیچ اهمیتی قائل نشدی! بازم مثل قدیما، فکر میکنی من دارم بیخودی کشش میدم. در حالی که نمیدونی چه بلایی سرم اومده... نمیدونی... نمیدونی... اینه رسمش بی وفا؟ گرفتارم کردی این گوشه دنیا، خودت رفتی اون سر دنیا... بعضی وقتا میگم نکنه ازدواج کرده که میگه نمیتونم برگردم! حتی وقتی فکرشم میاد توی ذهنم، جز یه عالم سیاهی، هیچی روبروم نمیبینم! با خودم میگم : نه امکان نداره خدا با دلم اینکارو بکنه... من بهش توکل کردم، توی بهترین لحظات عالم باهاش درد و دل کردم، خودش از درد دلم خبر داره، چطور ممکنه؟ بخدا در اون لحظه، هیچ فاصله ای بین من و مرگ نیست! هی باید تکرار کنم: خب منم آدم بودم دیگه... دوستت داشتم... چیم از اون کمتر بود...

    دل بستنت به دیگری، یعنی فراموش کردن همه اون آرزوهای خوب، یعنی فراموش کردن اهمیتی که بود، یعنی نادیده گرفتن تموم اصرارهام و خواهش هام و یعنی چشم بستن روی حال خرابم. این یعنی فاجعه! تو تا وقتی به کسی دل نبستی میتونم بگم هنوز برات مهمم. که دلت هنوز پیش من گیره. وقتی دل ببندی، یعنی بیخیال حامد و حال خرابش، گور باباش! میخواست دل نبنده... مسخره ست فکر کنی با این حد از گرفتار شدنم، میتونم به دیگری دل ببندم و حال خودمو خوب کنم. حالا یه درصد فکر کن نشد! به کدوم گناه و تا کی باید درد بکشم؟ اگه من چاره ای جز "تو" میدیدم، اینقدر خودمو کوچیک میکردم؟ ندیدم، بعد خدا، چاره ای جز تو ندیدم! فقط تو میتونی هر چیزی که خراب شده رو درست کنی...

    دلم برات تنگ شده... خیلی زیاد. دور شدنت از من، باعث نشده فراموشت کنم و ازت دست بکشم، فقط دلتنگیمو بیشتر، دعاهامو پر سوز و گداز تر، چشمامو قرمز تر و حالمو خراب تر کرده.... دور شدن فقط میتونه عشقای توخالی رو کمرنگ کنه وگرنه فراق، همیشه عشق واقعی رو بیشتر کرده... میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

    بدبختی است که شاعر یک شهر باشی و
    عشقت نخواهدت و نماند به پای تو
    راضی شوی به اینکه شنیدی فقط که او
    حالش به هم نمیخورد از شعر های تو

    هر شب پناه می برم از تو به مثنوی
    اسطوره های کل جهانم عوض شده
    من با زبان کوچه و بازار "من" شدم
    با من چه کرده ای که زبانم عوض شده؟

    #روزبه_بمانی

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 08:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 8 مهر 1397 06:25 ب.ظ نظرات ()
    امروز این عشق چهار سالگی خودش رو پشت سر میزاره. چهار سال پیش در چنین روزی، موقع نماز مغرب هشتمین روز از هفتمین ماه سال بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و احساسمو بهت بگم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. مدت هاست پر از حرفم و چیزی واسه گفتن ندارم. مثل اون دانش آموزی که خیلی درس خونده اما موقع جواب دادن به سوال معلم، همه چیزو با هم قاطی میکنه و دست آخر زبونش از گفتن عاجز میمونه. به همین خاطر میگم بهم ظلم میکنی! چون فقط اینکه باشی و به حرفام گوش بدی، باعث میشه حرفامو بگم و دلم خالی بشه. راحت میشم. ولی نیستی! خب الان من حرفامو به کی بگم؟ به خدا؟ حرف اونو نزن که خیلی وقته باهاش قهرم... به دوست؟ من دوستی که محرم راز باشه ندارم.

    راستش شاید مهمترین دلیلی که از عشقت دست نمی کشم این باشه، که منو بیشتر از هر زمان دیگه ای به خدا نزدیک کرد. پاکی این عشق بود که باعث شد نتونم ازت دست بکشم. مگه چند بار توی زندگی آدم این اتفاق میفته؟ مگه چند بار ممکنه پیش بیاد که آدم یکیو با این شدت و فقط بخاطر خودش بخواد؟ بدون در نظر گرفتن مشکلات و بدون تاثیر پذیری از هیچ عامل دنیایی مثل شهوت، ثروت، قدرت، زیبایی و ... اگه توی این عشق ناپاکی می بود، یا منو از خدا دور می کرد، مدت زیادی نمی تونستم نگهش دارم. خیلی زود عطاشو به لقائش می بخشیدم و از دلم بیرونش میکردم. اما این عشق از همون لحظه اولش انگار اومده بود تا منو ببره سمت خدا. انگار خدا برام کارت دعوت فرستاده باشه. میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. قبلا فکر میکردم معنیش اینه که خدا واسطه رسیدن احساسات خوب و بد به انسانه. اما دیدم نه! یعنی خواست و اراده خداست که باعث میشه آدم چیزی رو بخواد یا نه. (امام صادق (ع) می‌فرماید: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیئَهًْ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ‏ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ قلوب ما ظرف مشیت الهی است. پس هنگامی که خدا چیزی را بخواهد، ما خواسته‌ایم و این قول خداوند است که می‌فرماید: نمی‌خواهید مگر آنچه را که خدا می‌خواهد). پس یعنی خدا خواسته که من دوستت داشته باشم؟ اگه به سیر تکامل این عشق نگاه کنم، میبینم درد و رنج داشته ولی رشدم داده و ارتباطمو با خدا به سطح خیلی بالاتری نسبت به چهار سال قبل رسونده. خدا حاضره تمام عالم و آدمو بسیج کنه تا یکی از بنده هاشو به سمت خودش ببره. پس خیلی دور از ذهن نیست اگر فکر کنم اون خواسته دوستت داشته باشم. توی این مدت هر وقت کم آوردم، نیروی بزرگی از درونم مانع میشد. منی که خیلی محافظه کار بودم و با احتیاط عمل میکردم، جوری وارد عشقت شدم که انگار از روز ازل بهم گفته باشن این راهمه! تا قبل از تو، هرگز خواسته ای با این جدیت از خدا نداشتم. اما عشق تو منو به معنی کلمه مضطر رسوند. درمانده شدم. بی پناهی خودمو دیدم و چاره رو در حرف زدن با خدا احساس کردم. از اون موقع تا الان، حتی یکبار نشده بگم خدایا غلط کردم یا نمیخوام! امیدم کم و زیاد شده اما قطع نشده. شده از خدا نخوامت، شده ازت گله داشته باشم، شده ازت دلگیر باشم، ولی نشده که پشیمون باشم. با اینکه بدترین روزا و شبای عمرمو میگذرونم اما به طور کامل درست بودن این راهو حس میکنم. من آدمِ رو به زوال رفتن نیستم. دوست ندارم خودمو، هویتمو، زندگیمو، آزادیمو به چیزی بفروشم که ارزششو نداشته باشه. مهمترین چیزا توی زندگی من همونایی هستن که منو هر چه بیشتر به سمت پاکی و خدا و انسانیت سوق میدن. حاضرم براشون بمیرم. و تو یکی از همونایی. اگه خدا خواسته دوستت داشته باشم، پس حتما رسیدنی هم هست. اینجا همون پرتگاهیه که باید هست و نیستمو روش جا بزارم و بپرم. من از روز اول به خدا تکیه کردم وگرنه خودمم میدونستم خیلی سخته. پس حالا چرا باید بترسم یا بگم نمیشه!

    میدونم اگه بخوام به کسی غیر تو دل ببندم، میتونم! اما اینم میدونم که هرگز نمیتونم اونو اینقدر هدفمند، عاشقانه، دیوانه وار و بی جایگزین بخوام. هر وقت به این عشق فکر میکنم، دلم پر میشه از حس ها و آرزوهای خوب. وقتی با وجود تمام دردایی که کشیدم، بازم دوستت دارم و تحمل یه لحظه دوریتو ندارم، یعنی این عشق چنان توی گوشت و پوستم راه پیدا کرده که حتی مرگ هم نمیتونه بوش رو از جسمم جدا کنه. خودمم خیلی وقتا فکر میکردم شاید چون بهت عادت کردم، دوستت دارم. این مدت نبودنت، باعث شد بفهمم عادت نبوده که عشق تو رو زنده نگه داشته. حتی حرفات و کارای عاشقانه تو هم نبوده! من بهش میگم اراده خدا. 

    آدم نباید قلبشو خالی نگهداره. چون ممکنه با بدی ها و یا اهداف بیهوده پر بشه. اونی که توی دلته، میتونه نقشه راهو برات مشخص کنه. میتونه بزرگت کنه یا کوچیکت. پس بهتره قلب آدم میزبان چیزی یا کسی باشه که آدمو به سمت خوبی ها و درستی ها میبره. 

    همیشه سعی میکردم پاک باشم و رابطمو با خدا حفظ کنم. احساس میکردم این پاکی بهم یه برتری میده که اگه هزار تا خواستگار داشته باشی که همشون از من سر باشن، این پاکی میشه برگ برنده من یا همون "علامت مخصوص حاکم بزرگ" توی کارتون "میتی کومان"! فکر میکردم باعث میشه مثل یه نگین توی چشمت بدرخشم. در تمام این مدت حس میکردم که اگه هدفم از دوست داشتنت فقط یه زندگی مشترک عاشقانه محدود به دنیا باشه که خیلی هدف بزرگی نیست. وقتی زندگی مشترکمون رو تصور میکردم، می دیدم این اون چیزی نیست که من بخوام. که روز و شب تماما بهم بگیم دوستت دارم؟ یا از هم حمایت کنیم؟ که چی بشه؟ خب این حمایت رو میتونی از خیلیای دیگه بگیری. شاید خیلی بهتر! ولی مگه هدف زندگی مشترک فقط همینه؟ که روبروی هم بشینیم که تو چشم هم خیره بشیم و عشق همدیگه رو ببینیم و حظ کنیم؟ یا من صبح تا شب به کارایی فکر کنم که میتونم انجام بدم و باهاشون بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ عشق همه زندگی نیست. یه وسیله ست که آدمو به جایی که براش ساخته شده برسونه. عشق مثل بال پروازه. وقتی آیندمون رو تصور میکردم، می دیدم اگه قراره فقط عشق هدفم باشه، چه آینده کسل کننده ای خواهیم داشت. نه این نمیتونست هدفم باشه. اینقدر محدود و سطح پایین! اینها فقط یه پیش نیازه برای یه هدف والاتر.

    توی لحظات دلتنگی خدا توی دلم حضور داشته. وقتی از عالم و آدم می بریدم و به تو فکر میکردم، خدا از عمق دردی که قلبمو در هم می فشرد آگاه بود. این اتاق، آجر دیوارهاش، موزاییک های کفش، همین لامپی که الان بالا سرم روشنه، همشون لحظات تنهایی منو دیدن که چطور سر شده. هم وصال داشتیم هم فراق. هم دلتنگی و هم دلگیری. اگه میتونستی با سرعت نور حرکت کنی و در زمان به عقب بری، میتونستی نجواهای هر شبمو که توی کل راه شیری پخش میشدن رو بشنوی. من واسه خدا میگفتم و اون گوش می داد. به همین خاطر قلبم آروم میگرفت. هر چقدرم بگم، زیبایی اون لحظات رو نمیتونی تصور کنی. من عاشق کسی که منو وسط مشکلات عین یه زباله رها کرد و با بی رحمی تمام سعی کرد ازش دست بکشم (حتی به قیمت مرگ دلم) نشدم. من عاشق کسی که تمام اصرارای منو دید و با اینکه میدونست دوستش دارم بازم رفت، نشدم! عاشق کسی شدم که منو به خدا نزدیک کرد. این همون روی سکه ست که مدت هاست ندیدم. چشمتو بستی، فکر این نیستی که چه بلایی داره سرم میاد. تو همونقدر که جلادی، یاری دهنده و مرهم هم هستی. اگه من دوستت دارم، با همه اینا دوستت دارم. نه کم و نه بیش! پس به این فکر نکن که اگه خودتو بی تفاوت نشون بدی یا دلمو بشکنی، فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم. زندگی من همینجاست. نقطه عطف زندگیم درست اونجاییه که میتونم دل از همه چی ببرم ولی امیدمو به خدا از دست نمیدم و دلمو به این خوش میکنم که خدا هرگز امید امیدواران رو ناامید نمیکنه.

    خودخواه نیستم. من فقط دوستت دارم و احساس میکنم اگه اینجای زندگیم کوتاه بیام، یه عمر حسرتشو میخورم. میدونی هرگز مجبورت نکردم دوستم داشته باشی. اولین پیاممو یادت میاد؟ ای کاش میشد اینجا بزارمش تا دوباره ببینیش. یادمه گفتی حرفام خیلی خاضعانه بود. آره من فقط خواستم توی اون پیام بهت بگم دوستت دارم. همین! نخواستم دلتو ببرم و با حرفای عاشقانه مجذوبت کنم. نخواستم بخاطر احساسات تصمیمی بگیری که بعدا ازش پشیمون بشی. فقط خواستم احساسمو گفته باشم تا بعدا بخاطر نگفتنش خودمو سرزنش نکنم. وقتی که قبول کردی، تمام واقعیات در مورد خودمو بهت گفتم. در مورد وضع خانوادگیم، رفتارام، پدر و مادرم و ... بدون حتی یک کلمه دروغ یا پنهانکاری. قبل از اینکه احساسی شکل بگیره، خواستم اگه هنوز دو دلی، خوب فکراتو بکنی. وقتی تو گفتی اینا برات مهم نیست، وقتی بهم گفتی دوستم داری، احساس کردم تازه متولد شدم. انگار خدا تمام خواسته هامو با هم اجابت کرده باشه. خوشحالی بی حد و وصفی که تا اونروز توی قلبم حس نکرده بودم. خدا تمام دعاهای منو شنیده. میگن اگه فقط یه بار از ذهنت خواسته ای رد بشه، خدا دست خالی ردت نمیکنه. حالا بعد از اینهمه دعا، تو میگی خدا دست خالی ردم میکنه؟ تو میگی همه چیز تموم شده؟ تو میگی باید واقعیات رو بپذیرم؟ واقعی تر از عشق توی سینم که هنوز برام قابل احترامه چیزی ندیدم. چون رفتنت رو دیدم و از بین نرفت. چون بدی هاتو دیدم و از بین نرفت. چون حتی به دعا از خدا خواستم اگه به صلاحم نیست، از دلم جدات کنه و نکرد! این روزا خیلی ها بخاطر یه بگومگو ساده از هم دل میکنن. چیزی که تو اسمشو منطق و واقعیات میزاری، به خودخواهیای تو گره خورده. امروز هست ولی روزی که خودخواهی نباشه، میبینی دیگه واقعیتی نیست جز عشق. ابر سیاه بزرگی رو تصور کن که چیزی نیست جز بخار آبی متراکم. زمانش که بگذره، دچار زوال میشه. اما خورشید یه واقعیته که بالاخره از پشت ابر سیاه درمیاد. شب و روزی وجود نداره. فقط سایه ها و نبود نوره که باعث میشه مفهومی به اسم شب یا روز به وجود بیاد! 
     
    میدونی دوستت دارم. تمام تلاشم اینه که بفهمی هیچ چیز ارزشمندی توی عالم نیست جز فرصتی که میشه با عشق گذروند ولی با دلشکستگی داره سر میره. میدونم خدا میتونه دلمو خوب کنه. البته اون بهترین مرهمه. اما زیباییش به اینه که تو خوبم کنی! که باعث بشی سرمو جلو خودم بالا بگیرم و بگم: دیدی امیدت بیخودی نبود؟ که همونطور که سوزوندی و شکستی، مرهم بزاری و درستش کنی. اگرچه نمیشه روزای رفته رو برگردوند، اما میشه روشون حساب کرد. این روزا قربانی شدن تا این عشق محکم بایسته. پس به هدر نرفتن. کمک کرد تا بفهمم چقدر دوستت دارم و تا کجا باهاتم. یه نهال وقتی تازه کاشته میشه، خیلی شکننده و آسیب پذیره. اما یه مدت که بتونه بایسته و از بین نره، دیگه از سرما و گرما و باد و بارون در امانه. چون قوی شده. ریشه زده! این عشقم ریشه زده. تو رو نمی دونم اما توی تمام وجودم ریشه زده. 

    نمیدونم این عشق به کجا میرسه. آخرش پشیمون میشم و حسرت این روزا رو میخورم یا اینکه بخاطر تک تکشون به خودم می بالم. نمیدونم عقایدم همینا بمونن یا نه. اما اینو میدونم که حتی اگه دو دنیا بینمون فاصله بیفته و به اندازه تمام نفرت های آدمای زمین ازت متنفر بشم، بازم این لوحی که روش اسم تو رو نوشتم و گذاشتم توی قلبم، هرگز از یادم نمیره. فقط کافیه جایی ازم کمک بخوای، "نمیتونم" کمکت نکنم. نمیتونم بیخیالت بشم و بسپرمت به دیگری. نمیتونم دلتنگت نشم. نمیتونم اون روزای خوبو فراموش کنم... نمیتونم.

    چهار سال پیش تصمیممو گرفتم که بهت بگم دوستت دارم. همین حوالی بود. بین نماز مغرب و عشا. پیاممو نوشتم و ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه برات ارسالش کردم. راستی، چهار سالگی عشقمون مبارک... میخوام بدونی هنوز برام همونقدر عزیزی. ازت دلگیر هستم. خیلی هم هستم... اما اگه هر روز برات دعا نکنم، دلم آروم نمیگیره... اگه هر شب موقع خواب برا سلامتیت آیه الکرسی نخونم، احساس میکنم یه کار ناتموم دارم. هر چی بهم گفتی، هر چی ازت دیدم، هر باری که دلمو شکستی، همه رو گذاشتم یه گوشه ای که با "ارمغانم" قاطی نشه.. منتظرم برگردی، تا با یه کنترل + آل و یه شیفت + دیلیت همشو پاک کنم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 31 شهریور 1397 10:24 ب.ظ نظرات ()

    این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:

    در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

     

    قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
    اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه. 
    خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

     

    اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.

     

    اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟

     

    عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!

     

    بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟!  تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟

      

    روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!

      

    عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!

     

    شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!

     

    خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!

     

    وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!

     

    اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!

     

    عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!

     

    عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد! 

     

    ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.

     

    روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!
    باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!

     

    شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...

     

    ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 26 شهریور 1397 11:30 ب.ظ نظرات ()
    یه سوال:
    فرض کن یه گوشه دنیا یکی هست که حالش خیلی بده. اما فقط یه نفر بتونه حالشو خوب کنه و اون یه نفر تو باشی. چیکار میکنی؟
     
     
    حالا به فرض قبلی اینا رو هم اضافه کن:
    فرض کن خیلی هم دوستت داره
    هیچوقت بدی تو رو نخواسته
    روز و شب برات دعا میکنه
    حالا چیکار میکنی؟

     
    و باز این فرض ها رو اضافه کن:
    صمیمی ترین احساساتشو برا تو کنار گذاشته
    هر وقت نیازش داشتی، با تمام وجود حاضر بود کمکت کنه
    همیشه برات وقت خالی داشته
    همیشه حاضر بوده همه حرفاتو بشنوه
    حالا چی؟

     
    این یه بند آخرو هم به قبلیا اضافه کن:
    اینکه "تو" دلیل اون حال بدش باشی!
    و حالا؟
      
      
    ( میدونم هر چقدر فرضیات اضافه میکنم، کم کم به عرق روی پیشونیت اضافه میشه، یه احساس بدی توی وجودت ریشه میزنه، سرت تیر میکشه، چشماتو میبندی تا دیگه نخونی. اینا واسه اینه که وجدانت بیدار شده. اما میخوای به زور بخوابونیش. فایده ای هم داره؟ اگه وجدان داره اذیتت میکنه، پس یعنی یه جای کار میلنگه! درست نیست)


    اینکه همیشه دلشو شکستی
    توی بدترین روزای عمرش تنهاش گذاشتی
    و الان توی بدترین ساعت های زندگیش داره میمیره... آره واقعا داره میمیره!
    هیچکدوم از اینا برات مسئولیتی ایجاد نمیکنه؟
    هر آدمی با یه درصد وجدان، میدونه توی این لحظه باید چیکار کنه!
    اونوقت اگه بهت بگم بی وجدان، ناراحت میشی؟
    اگه به اندازه یه عالم دلم از دستت گرفته باشه، حق ندارم؟
    اگه نفرینت کنم، میشم آدم بد قصه؟ میشم ادعای پوچ؟ میشم لاف عاشقی؟
    که میگی تو عاشق نیستی وگرنه... وگرنه چی؟
    به همون خدای شاهد و ناظر قسم میخورم، اگه بدونی هر لحظه و هر روز، دارم چطور زندگی رو میگذرونم، از خجالت آب میشی میری توو زمین!
    امروز درد معده بیچارم کرد... دکتر میگه کم برو توو فکر، خودتو ناراحت هیچی نکن... چی بهش بگم؟
    اگه از حال بد حرف بزنم، با حال بد خودت مقایسش میکنی و فکر میکنی دارم اغراق میکنم. اما نامسلمون، بخدا اغراق نیست! به معنای واقعی کلمه دارم جون میدم. میفهمی؟؟؟
    اگر بفهمی، اونوقت متوجه میشی دلیل تمام اصرارام چیه ...
    اگه از خدا میخوام به همین حال دچارت کنه تا بفهمی دارم چی میگم، که دلم نمیاد...
    اگه ازت میخوام درستش کنی، که مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین باهام برخورد میکنی. انگار نه نگار که حامدی بوده...
    اگه از خدا میخوام از فکرت بیرونم بیاره، انگار بدتر نفتو میریزم رو آتیش... بدتر میشه
    دیگه موندم چیکار کنم... حالم بده لعنتی، خفه خون گرفتم! یه تیکه سنگ توی گلومه که در تمام طول روز اذیتم میکنه
    جدا نمیترسی خدا بخاطر این حالم بیچارت کنه؟
    تو داری بهم ظلم میکنی، قبول داری؟
    حالا برو قرآنو باز کن، ببین خدا چی گفته: و انتقام خدا از ظالمان سخت و بی حساب خواهد بود!
    سخت ترین حق الناس اینه که به روح دیگران لطمه بزنی
    و اون لطمه باعث بشه کل زندگی و آینده و عاقبت اون شخص در معرض نابودی و فساد قرار بگیره
    بارها از خدا خواستم درستم کنه، ترمیم کنه این دلشکستگی ها رو. نکرد! نشد!
    خدا خبر نداره توی چه وضعی هستم؟ یا مثل تو بیخیالم شده؟
    من میگم هیچکدوم!
    فقط منتظره ببینه تو اونقدر مسئولیت پذیر هستی بیای قلبی که شکستی رو درست کنی یا خودتو به من و خدا ترجیح میدی؟
    و من میگم این کارو تا روزی که تو بالاخره بفهمی مهمترین کار دنیا، ترمیم دلیه که شکستی، همچنان دنبال میکنه.
    روزی که فهمیدی باید همه چیزو رها کنی، سری به گذشته ها بزنی، ببینی زیر آوارها کسی هنوز زنده هست که کمکش کنی یا نه
    من میگم اصلا اگه تصمیمت صد درصد درست هم باشه، اگه به اون فرضای بالا فکر کنی، میفهمی این کاری که کردی، اصلا رسمش نبود!


    حالا باز به فرضای بالا اینا رو هم اضافه کن:
    اینکه بارها بهش گفتی دوستش داری
    دلشو به عشق خودت خوش کردی
    قرار بوده مرهم درداش و محرم رازاش باشی
    قرار بوده باعث آرامش قلبش باشی
    اینکه میتونستی اصلا انتخابش نکنی، ولی کردی
    باهاش نقشه آینده رو کشیدی، ولی توی همون نیمه راه تنهاش گذاشتی
    اینکه با دلش کاری کردی که غیر تو هیچکسی رو نه میخواد و نه میتونه دوست داشته باشه؛
    حالا چی؟ بارم مسئولیتی بر گردنت نیست؟
    تو فراموش میکنی؟ من فراموش میکنم؟ خدا هم فراموش میکنه؟


    ببین... قضاوت تو به عهده خدا
    نه چیزی میدونم، نه میخوام توجیهی بشنوم
    من فقط چهار سال دعای مستجاب نشده دارم
    به علاوه بیست و هفت سال حسرت و قناعت به هر چیزی که خدا بهم داده یا نداده
    و یه درد عمیق که شب و روزمو تیره و تار کرده
    نه قراره نفرینی کنم، نه ازت دست بکشم، فقط منتظر اجابت دعاهام میمونم
    بالاخره دل منم خدایی داره...
    بیا بهم بفهمون که به حرمت عشقی که بینمون بوده، دلت نمیاد منو توی این حال ببینی، آخه ناسلامتی من و تو یه روزی خیلی همدیگه رو میخواستیم...
    بیا بهم بگو که تو هم از عذاب من در عذابی. تا باور کنم این چهار سالو به هدر ندادم. آخه ناسلامتی من با هر چیزی که داشتم اومدم جلو. نباید ازش یه نتیجه ای بگیرم؟ اگه این چهار سالو به یه نهال آب میدادم، تا حالا بهم میوه می داد، من که چهار ساله با همه وجودم پای این عشق موندم.. نباید حداقل یه دل برام تنگ بشه؟ نباید لااقل چشمی برام تر بشه؟ حقم نیست دلی برام بتپه؟ دستاورد من بعد از چهار سال عاشقی چی بوده؟
    بیا بهم نشون بده هنوز خدایی هست، تا باور کنم دعاهام بی اثر نبوده
    بیا اشتیاق زندگی رو جا بده توی این وجود تا باور کن زندگی هنوز زیباییاشو داره


    ببین، فقط یه جمله:
    راضی نشو توی این حال ذره ذره بمیرم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی چهارشنبه 31 مرداد 1397 10:52 ق.ظ نظرات ()
    با تو هستم. دقیقا خود تو! میخواهم بدانم؛ وقتی هنوز آوار "دوستت دارم" هایت بر سر کسی مانده که در نیمه راه عاشقی رهایش کرده ای، آن هم با دلی سوخته... پس آیا حرام نیست که به دیگری بگویی "دوستت دارم" ؟!

    خرج کردن احساست در هر جای دیگری "حرام" است، وقتی در اینجا دنیایی را به غم واگذاشته ای و رفته ای! باور کنی یا نه، در قبال هم مسئولیم! "مسئول". پس قبل از هر کار در زندگی ات؛ آری حتی قبل از خوردن آن لیوان آب! باید ابتدا آوارهایت را از سر این دل شکسته برداری، اشک های دل خسته اش را پاک کنی، چشمانش را ببوسی، دل شکسته اش را درمان کنی، کنار دردو دل هایش بنشینی و گوش کنی! بغضش که شکست، گریه که کرد و دلش که خالی شد؛ باز هم همان لبخند زیبا را خواهی دید که بی گمان لبخند زیبای خدا هم هست!

    سپس در چشمانش خرده ای بنگر. اگر شوق بودنت در چشمانش بود، خب بمان! اینهمه حق انتخاب را به خودت دادی، یک بار به او بسپار! به اویی که لااقل بهتر از تو قدر عشق را می داند! چرا فکر میکنی انسان ها، ماشین هایی قابل پیش بینی و تعمیر و برنامه ریزی اند؟! گاهی میبینی یک نفر بر خلاف پیش بینی ات، تا آخر عمر پابند تو بود! و یا بیشتر از هر کسی تو را می خواهد! و یا اصلا هیچکسی پیدا نشد که دل خسته اش را درمان کند!

    گاهی میبینی پای یک عشق زمین میخوری، و لازم است تعهد به یک قلب، یک زندگی و یا یک احساس را بیاموزی!

    نگذار تا ابد زیر بار دوست داشتن تو خرد شود! ابتدا دلش را درمان کن، تا اگر هم بودنت را نخواست، شاید بشود دلش را به هوای دگری گره زند. کسی که بهتر از تو قدر عشق و وفا را می داند. کسی که عاشق وفادار را "عاشق وفادار" می نامد. نه "کنه" یا "سیریش"! کسی که نه مانند تو، اینهمه سرد و بی تفاوت؛ که مرد و مردانه از عمق جان دوستش بدارد.

    به یاد داشته باش که دل، امانتی است الهی. وقتی دلی را به دست آوردی، دیگر خیانت در امانت جایز نیست! حرام است... به والله حرام است! تک تک لحظاتی که می توانی دلی را به زندگی برگردانی و دریغ میکنی!


    پ.ن: نوشته هامو که میخونی، میفهمی بغض دارن. من ازت دلگیرم. خیلی هم زیاد. دلم میخواد اونقدر سرت داد بزنم که هم تو به گریه بیفتی هم خودم. قرارمون این نبود وسط راه بزاریم و بری. بهت گفته بودم که دل کندن کار من نیست. اما حرفمو باور نکردی و با خودت گفتی، اینم یکیه مثل اینهمه آدمی که صبح عاشق منه، ظهر عاشق یکی دیگه. دو روز نباشم و سرد بشم، رهام میکنه. حالا وقتش نیست اعتراف کنی که اشتباه میکردی؟ به دوری مجبورم نکن که بخدا دیگه طاقت ندارم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 28 مرداد 1397 09:17 ب.ظ نظرات ()
    آیا هر چی بوده تموم شده؟
    قبول داری خدا با تمام جلال و جبروتش، منتظر اون لحظه ایه که بنده ای به سمتش بره؟
    چقدر حاضره خرج کنه تا بنده ای رو به سمت خودش بکشونه؟
    حالا اگه بنده ای، به خاطر عشقی که توی دلشه، روز و شب، وقت و بی وقت، خدا رو صدا بزنه،
    به حرمت عشق توی سینش، چشمشو از نامحرم دور کنه،
    آیا خدا خوشحال نمیشه؟ و آیا اون عشق رو دوست نداره؟
    بدون شک خدا هر چیزی که بنده ای رو حتی یک قدم بهش نزدیک تر کرده باشه، دوست داره!
    و خدا هر چیزی که زیبا باشه رو دوست داره و اونو به خودش نزدیک میکنه
    تا جایی که میگه این برای من! چون زیباست... چون خواستنیه.
    عشق تو منو به خدا نزدیک کرد. گویا باید منم یه خواهش و کششی توی دلم می داشتم تا باور کنم عشق خدا به بنده هاش رو
    حالا اگه یه درصد فرض کنیم خدا این عشقو دوست داره، آیا میشه به نابودیش فکر کرد؟
    وقتی بنده ای در برابر خدا زانو میزنه و با تمام وجودش خالق رو صدا میزنه
    خدا میگه همینه! این صحنه زیباست. و ممکنه تو یادت بره اون صحنه رو
    ولی خدا هرگز یادش نمیره!
    هی میخوای دور شی ازش، هی میگه کجا؟ مگه من میزارم؟ یادته اون قدیما چطور صدام میزدی؟ مگه من یادم میره؟
    تو یه زمانی آرزوی خوبیها توی دلت بود، عشق من توی دلت بود، مگه من میزارم دلی که عشق من توش بوده بمیره؟!
    خدا هرگز آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه.
    میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. یعنی احساساتی که قراره داشته باشی رو میدونه
    همینطور میگن هدایت مال خداست و هر کسیو بخواد هدایت میکنه
    پس آیا میشه گفت این احساسو خودش توی دلم گذاشت، تا منو به خودش نزدیک تر کنه، یعنی به خودش هدایتم کنه؟
    چرا نشه!
    حالا آیا میشه خدا اون عشقو فراموش کنه؟ و میشه اون کسی که وسیله ایجاد اون عشق بوده رو دوست نداشته باشه؟
    نمیشه!
    پس خدا هم تو رو دوست داره و هم این عشقو
    تا جایی که فرستاده اش میگه: هر کسی عاشق بشه و عفت پیشه کنه و در این حال بمیره، مثل شهید در راه خداست!
    میدونم اینا همش بازی خداست! همین دوری و لجبازی و خودخواهی های تو!
    می چرخونه و می چرخونه تا بفهمه چقدر توی عشق ثابت قدمم. تا تو هم بفهمی چقدر این عشق مهمه، این یکم زمان میبره!
    وگرنه چطور ممکنه خدایی که اگه یه بار صداش بزنی، جوابتو میده، جواب 4 سال دعاهامو نده؟
    وقتی هر کاری کردم که از دلم بری و نشد، فهمیدم قرار نیست بری... قراره بمونی!
    پس به دوری و فراق و سکوت تو صبر میکنم تا خودش جوابمو بده
    میدونم ناامیدم نمیکنه
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 21 مرداد 1397 12:16 ق.ظ نظرات ()
    ببین! من دوستت دارم. خب؟
    دوست داشتنی بی توقع.

    بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!
    نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.
    بی توقع برای خودم. اما ...

    اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!

    من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!

    خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی جمعه 8 تیر 1397 09:43 ق.ظ نظرات ()
    توی زندگیم کارای زیادی کردم
    بخاطر خیلیاش پشیمونم
    اما تا ابد هم از اینکه بهش گفتم دوستت دارم، پشیمون نمیشم
    حتی اگه تا یه چیزی اونور تر از ابد هم به درد دوری دچارم کنه
    میگن عاشق شدن خوبه، ولی زمانی که عاشق کسی بشی که موندنی باشه...
    اما من میگم عاشق شدنی خوبه، که در قید و بند رفتن و موندن کسی نباشه
    آدما همیشه در گذرن، حتی اگه بمونن!
    طرف مقابلت نیست که باعث شدت عشقت میشه!
    این تویی و طینتت که تا چه حد بخوای پای عشقت خرج کنی...
    بعضیا با دلشون میان، بعضیا با پولشون!
    بعضیام مثل من با همه دار و ندارشون ...
    برای من قماری در کار نبود
    آدما با عاشق شدن، حتی با درد فراق کشیدن یا رفتن اونی که دوستش دارن، نمی بازن!
    اونا وقتی می بازن که عشقشون ته بکشه!
    وقتی که عشقشون با رفتن اونی که رفته، بره
    وقتی جنازه عشقشون روی دستشون بمونه، اون روز روزِ باختنه
    اما من نباختم... 
    از یه جایی به بعد این احساس به پرواز در اومد
    از یه جایی به بعد همه چیزو فهمیدم
    اونجا فهمیدم که نیازی نیست ببینمش تا عشقش توی سینم گر بگیره!
    لازم نیست صداشو بشنوم تا بازم دلم به عشقش بزنه!
    لازم نیست کنارم باشه تا بخوام کنارش باشم...
    حتی فهمیدم که بدیاشو هم دوس دارم
    که با تمام بدیاش بازم عزیزمه...
    که حتی اگر نخواد، نباشه، نیاد، و تا ابد دردمو درمان نکنه، بازم نمیتونم دوستش نداشته باشم
    حتی اگه نابودم کنه ولی ازم کمک بخواد، حتی نمیتونم بهش جواب رد بدم
    اینجا دیگه غرور معنایی نداره
    آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه، عمیقا دوست داشته باشه، غرور که هیچ، جونشو هم براش میده
    حال زلیخا رو میبینی؟ منم خیلی وقته همونجورم
    همون اندازه دیوانه، همون اندازه پایبند، همون اندازه دردمند!
    روز و شبام با درد داره میگذره ولی...
    من به عاقبت این عشق خوش بینم
    شاید خیلی چیزا از دست دادم
    اما وقتی دیدم مسیر عشقم به خدا ختم میشه، همه دردا برام شیرین شد. نقمت رو نعمت میبینم و بر اون شاکرم
    مطمئن باش اگه عشقت ته بکشه، عاشق خوبی نبودی!
    حالا میتونم با افتخار بگم که بهترین کاری که توی تمام عمرم میتونستم بکنم، دوست داشتنش بود...
    یه عشق زمینی که پله ای شد برای رسیدن به معشوق اصلی
    و من مطمئنم روزی دست هر دومونو میگیره
    دوری تموم میشه، روزای خوب میرسه
    اونم نمیتونه زیاد دور بشه، چون هنوزم دوستش دارم!
    و خدا محاله از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی بگذره.. #مطمئن باش

    پی نوشت اول: شاید اگه به اول برمیگشتم، دیگه بهت نمیگفتم که دوستت دارم. اما مطمئنا بازم دوستت داشتم! این بار اما در سکوت...
    پی نوشت دوم: آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره...
    ارسال دیدگاه