تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب گفتگو ها
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 آذر 1397 01:34 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دوستام میگفت: بهت نمیخوره با کسی رابطه ای داشته باشی. گفتم چطور؟ گفت آخه همش سرت تو کار خودته. نه به کسی محل میزاری، نه حتی به کسی نگاهی میکنی.
    گفتم نه... ندارم.
    گفت آخه چرا؟ دیگه سنت داره میره بالا. اصلا تا حالا عاشق شدی؟
    یکی دیگه از رفقا اونجا بود. گفت: اونایی که رابطه ای ندارن، همه عشقشونو گذاشتن برا یه نفر...
    یکم رفت توی فکر. وقتی اون دوستم رفت بیرون، ازم پرسید: اگه یکی رو دوست داشته باشی، چیکار کنه از چشمت میفته و ازش دل میکنی؟ (فکر میکنم میخواست مشورت بگیره)
    گفتم اگه من یکیو دوس داشته باشم، هرکاری هم بکنه، بازم از چشمم نمیفته. نمیتونم ازش دل بکنم...
    بر و بر منو نیگا میکرد. نمیدونم توی ذهنش در موردم چه فکری میکرد. ولی حدس میزنم در مورد من فکر نمیکرد. احتمالا داشت همین تصمیم رو در مورد خودش به صورت ذهنی تست میکرد. 
    بعد از مدت کوتاهی برگشت و پرسید: اگه راه رسیدنت بهش خیلی سخت یا ناممکن باشه، بازم برای رسیدن بهش تلاش میکنی؟
    گفتم ببین، اگه یکی باشه که من اینقدر دوستش داشته باشم، حتی اگه مطمئن باشم که بهش نمیرسم، بازم رهاش نمیکنم. ازش دل نمیکنم...
    این بار تعجبش بیشتر شد. گفت آخه چرا؟ زندگی خودتو خراب بکنی بخاطر چی؟ 
    گفتم تمام لذت زندگی به بودن کنار کسیه که از عمق قلبت، با تمام وجودت دوستش داری. همونی که نمیتونی ازش دل بکنی، همونی که هر کاری ام بکنه، بازم ازش دلزده نمیشی. پس ارزش اینو داره که کل زندگیتو برای رسیدن بهش فدا کنی. راه رسیدن به خوشبختی، کمتر از خود خوشبختی لذت بخش نیست. حتی اگه توی این راه بمیری! 
    گفتم: من اگه یکیو دوست داشته باشم، واقعا دوست داشته باشم، از ته قلبم، حاضرم تمام زندگیمو تنها بمونم تا فقط کنار اون باشم. تمام دوستت دارم هام رو نگه دارم برا همون یه نفر... حتی اگه مدت کوتاه عمرم کفاف نداد به این هدف برسم، بازم ازش جدا نمیشم...
    گفت آدم اینجوری نابود میشه. چرا باید زندگی خودمو خراب کنم؟
    توو دلم گفتم، آخه رسم عشق همینه... اگه قرار باشه تا به سختی رسید، رهاش کنی، دیگه هیچ ارزشی باقی نمیمونه که بشه بهش افتخار کرد. تا فراق پیش نیاد، تا مشکل به وجود نیاد، تا بی طاقتی و بی صبری تمام وجودتو نگیره، تا تنها نمونی و نبینی که بازم همون یه نفر رو انتخاب میکنی یا نه، که نمیشه گفت عشقت واقعیه یا نه...


    اگه به خدا توکل کنی، خدا کارت رو به سرانجام می رسونه و از جایی که فکرشو نمیکنی بهت کمک میکنه. منم که از همون لحظه اول، قبل از نوشتن همون پیام، به خودش توکل کردم. سست شدم، ناامید شدم اما دست نکشیدم... امیدوارم که تو ای خدا، تو هم دست نکشیده باشی. میگن خدا آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه... "آه" های حسرتتو فراموش نمیکنه... میگن خدا از چیزایی که بهش سپرده میشن، محافظت میکنه... میگن خدا جبران کننده از دست رفته هاست... میگن خدا برای دلی که محبت خودشو توش جا داده، ارزش قائله... همش میگن اما میخوام مطمئن بشم... میخوام دلم آروم بگیره...

    یکی از باورایی که داشتم این بود که اگه عشقت به یکی واقعی و از ته قلب باشه، این عشق در طرف مقابلت هم اثر میزاره. باور داشتم که صداقتم در مورد احساسم، در مورد داشته ها و نداشته هام میتونه راه خروج از تمام بن بست ها باشه. باور داشتم اگه عشقت به یکی واقعی باشه، خدا هم کمک میکنه تا بهش برسی. باور داشتم خدا هرگز بنده ای که با تمام وجود بهش امید بسته رو نامید نمیکنه... باور داشتم احساسم حداقل برای خدا ارزشمنده... باور داشتم صدای دل شکستم، بالاخره درهای رحمت الهی رو باز میکنه و موجب میشه این گره ها از زندگیمون باز بشه... باور داشتم... ولی وای به روزی که این باورها از بین بره... دیگه به معنای واقعی کلمه، "تموم" میشم. فقط زندم و نفس میکشم ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه و چی نمیشه...
    خدایا هرگز بنده ای که تنها تو رو چاره حل مشکل میدونه و به سمتت اومده و تنها امیدش خودت هستی رو از خودت ناامید نکن...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی سه شنبه 16 مرداد 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

    -همه چیز تموم شده!

    +ببین! من صبح علی الطلوع، وقتی بیدار میشم، اولین فکری که بعد از بازکردن چشمام میاد توی ذهنم، و شبا آخرین فکری که از ذهنم رد میشه، فکر توئه! عشقمم، دلتنگیام، تعهدم، نگرانیام، کم نشده که هیچ، بیشترم شده! اصلا همش یه طرف، اون سجده شکری که بعد از هر نماز ناخوداگاه بخاطر داشتن تو و عشقت به جا میارم یه طرف... باز بگو همه چیز تموم شده! چشماتو باز کن ببین تموم شده؟ نخیر! فقط چشماتو بستی و رفتی به امید اینکه تموم بشه...

    -تقصیر خودته، کمتر بهم فکر کن. منو فراموش کن!

    +خوب گوش کن! بارها خواستم ازت دل بکنم. تمام بدیاتو بارها با خودم تکرار کردم تا دلم دیگه نخوادت. بارها تمام حرفاتو مرور کردم تا شاید ازت دلسرد بشم. اما دلم همچنان دوستت داره. نه حتی ذره ای کمتر از قبل که احتمالا حتی بیشتر! یه چیزی این وسط درست نیست! من همه راها رو رفتم ولی نشد. ببین! نشد... منم دیگه بیخیال شدم و نشستم تا ببینم عشقت در نهایت با من چیکار میکنه! نمیدونم این وضعیت تا کی ادامه داره! شاید یه سال دیگه، شاید ده سال دیگه، شاید تا ابد! آدما از لذتی که سرحالشون میاره، خسته نمیشن! عشق تو و فکر کردن به تو برام لذت بخشه. تنها دلیل خوش بودن حالمه. چیزی که منو هنوز سرپا نگه داشته، این عشق و این انتظاره! انتظاری که نشونه عشقه... آدما از کسی که دوستش دارن انتظار هم دارن، وگرنه از غریبه که انتظاری نیست!


    +بالا بری پایین بیای، تا اون سر دنیا هم بری و هزار سالم بگذره، وقتی کسی که دوستت داره رو اینجوری از خودت می رنجونی، باید بیای از دلش دربیاری! وگرنه دلِ شکستش دمار از روزگارت درمیاره. اینو الان نمیفهمی، وقتی میفهمی که میبینی گره پشت گره افتاده به زندگیت... اونجا میفهمی که یه جا یه گره زدی و بازش نکردی! چیزی که مسلمه اینه که من هرگز از این گره ها خوشحال نمیشم، چون دوستت دارم. اما ازت میپرسم: وقتی بفهمی باید بیای این گره رو باز کنی، اصلا زنده هستم؟ فرض کن زنده باشم، اصلا میتونی پیدام کنی؟ فرض کن پیدام کردی... اصلا میزارم گره گشایی کنی؟ فرض کن گذاشتم، اصلا توان و صبر باز کردنشو داری؟؟؟!!

    +حالا که هم زندم، هم نیازی به پیدا کردنم نداری، هم میزارم گره گشایی کنی، هم خودمم کمکت میکنم، چرا اینکارو نمیکنی؟! چرا فکر میکنی در قبال هم مسئولیتی نداریم؟ هیچکس وظیفه خوب کردن حال دل خرابمو نداره جز تو! اصولا وقتی کسی چیزی رو خراب میکنه، فقط خودش میتونه خوبش کنه. پس فقط تو میتونی حال دلمو خوب کنی و علی الظاهر بهتر از هر کس دیگه ای میتونی اینکارو بکنی، چون زیر و بم دلمو بلدی، زبونمو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمی. میدونی از چی ناراحت میشم، از چی خوشحال میشم، با چی عالی ترین میشم. چی بیشتر از همه دلمو میشکنه.. نیازی هم نیست که بیام برات زندگی ناممو تعریف کنم، خودت میدونی چرا حال دلم خوب نیست! فقط توی یه دقیقه میتونی این کوهو از رو دلم برداری.. اگه بخوای!

    + از هر راهی که بری؛ انصاف، وجدان، انسانیت، عشق، عقل و آینده نگری، میبینی بهترین کار اینه که نخوای کسی که دوستت داره، بخاطر اینکه دوستت داره، یه عمر در عذاب باشه! بمونی و مطمئنش کنی که دلش و زندگیش برات حرمت داره. بخوای براش همون نقطه روشن باقی بمونی. وقتی اینو درک کنی که ما از هم جدا نیستیم و وقتی بفهمی تمام این حرفا رو نه بخاطر اینکه بترسونمت، بلکه بخاطر اینکه دوستت دارم میگم، اونوقت دیگه کار سختی نیست. این داروییه که هم تو بهش نیاز داری، هم من! منم نیاز داشتم تو بری تا بفهمم چقدر توی عشقت صادقم.. حالا میدونم که خیلی! باید بفهمی وقتی به کسی گفتی دوستت دارم و اون باور کرد و بهت دل بست و باهاش آینده ای زیبا رو ترسیم کردی، دیگه مسئول دلشی! این نامردی نیست تا کار سخت میشه، میزاری میری؟

    +کسی که دوستت داره، قبل از اینکه دوستت داشته باشه، بهت "اعتماد" کرده. اعتماد کرده که زمینش نمیزنی. اعتماد کرده که همسفرشی. اعتماد کرده که دلشو، که عینهو همه دار و ندارشه رو بهت داده! حالا بهم بگو شکستن این اعتماد، چی به سرش میاره؟ میتونه باز بعد تو به کسی اعتماد کنه؟ یا از دور با تردید به آدما نگاه میکنه؟ اگه ناراحت نمیشی باید بگم، حتی وظیفه درست کردن اون اعتمادم به گردن توئه نه هیچکس دیگه! کلا اینو درک کن، حتی اگه یه دونه گندم رو از یه مورچه گرفتی، باید برگردی پسش بدی وگرنه بابتش مواخذه میشی! نمیتونی بگی از دستت کاری بر نمیاد! آدما با عشق میتونن هر کاری بکنن. خودخواهیاتو دستت گرفتی، طبیعیه که دیگه نتونی مرهمی روی دل خستم بزاری! اونا رو بزار زمین تا دستت برا کمک کردن آزاد باشه.

    +اما میدونم که این احساس واسه تو هم تموم نشده! هنوزم دلتنگم میشی؟ هنوزم دوستم داری؟ برام احترام قائلی؟ هنوزم دلت هوایی میشه صدام بزنی و من بگم جانم؟ اگه حتی جواب یکیشم "آره" باشه، یعنی این احساس در تو هم هست و هر چقدر زمان بگذره، عمیق تر و خالص تر میشه. و وقتی که به خودت میای، میبینی انگار همه دنیات یه جای دیگس! پیش هر کسی باشی، میبینی خالص ترین احساست مال اون نیست! مال کسیه که رهاش کردی به این امید که فراموشش کنی... یه حس مقدس که توی گوشه دلت مخفیش کردی به خیال اینکه کشتیش... انگار همه وجودتو گرفته و هر چقدرم تلاش کنی خاموشش کنی، بیشتر گر میگیره! اینو میگم چون خودم تجربش کردم... تا یه جایی میتونی در برابرش مقاومت کنی، و اینو از من بشنو، عشق واقعی، هرگز از بین نمیره! جاودانه تا ابد... یه جایی دیگه نمیتونی مخفیش کنی. چون واقعی بوده و عشق واقعی بخشی از وجودت رو نه، که همه وجودت رو طلب میکنه! قلب تو بوی این عشقو میده، هر کجا که بری. این تو نیستی که به عشق سمت و سو میدی! این عشقه که اگه تو رو سزاوار ببینه، بهت ظرفیت و صبر و توان میده!

    +خودتو گول نزن و نگو همه چیز تموم شده! این عشق یه شبه به وجود نیومده که یه شبه از بین بره! اونقدر توی لحظات سحر و افطار، موقع اذان و نماز، موقع بارش بارون، موقع غروب و طلوع آفتاب، با دل شکسته، با چشمای خیس، با دلِ تنگ توی این چهار سال نشستم واسه به ثمر رسیدن این عشق دعا کردم که مطمئنم اگر خدایی باشه، نمیزاره این عشق بی ثمر باشه! اگه حتی یکی از اون دعاها بخواد مستجاب بشه، این اتفاق نمیفته. شاید بری و زندگی رو بهم تلخ کنی اما مطمئنم خدا از عشقی که بنده ای رو بهش نزدیک کرده، به سادگی نمیگذره! میچرخونه و میچرخونه و در نهایت میبینی بازم پیش همیم! قبلا شک داشتم اما حالا مطمئنم...

    +ببین عزیز دلم، راضی نشو دوری سهممون باشه! اگه تو هم دوستم داری، بریز دور بقیه چیزایی که جلو عشقتو گرفته. اوضاع خوب نیست اما کی تلاشو ازمون گرفته؟ کی میگه نمیتونیم؟ اگه تلاش کنیم، میشه، اگرم نشد، حسرتی نداریم! اما اگه تلاش نکنیم و بریم، حسرتش تا ابد رو دلمونه! هم تو برا من و هم من برای تو، بدون جایگزینیم. جای خالیمون توی زندگی هم، تا ابد کاملا احساس میشه. اینم بگم که هر جا توی زندگی درمونده بشی، خودخواهیات نمیان دستتو بگیرن! اما کسی که دوستت داره، هست! من هستم... خودتم میدونی که مرد و مردونه هستم. پس خودخواهیاتو رها کن لطفا و این زندگی رو به کام جفتمون تلخ نکن... حالا از تو میپرسم؛ بازم با حرفا یا سکوتت دلمو میشکنی یا با من دنبال راه چاره میگردی؟

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 11:27 ب.ظ نظرات ()

    وسط حرفام دیدم یهو کلافه شد. مثل اینکه توی حرفام یه خاطره قدیمی رو یادآوری کرده باشم. 
    با یه حالت ناراحتی گفت میخوای بازم هوایی بشم؟
    گفتم چطور؟
    گفت: با یادآوری خاطرات قدیمی! 
    مثل کسی که یه برگ برنده پیدا کرده باشه ادامه داد:
    اگه خودتم اینقدر خاطراتمون رو یادآوری نکرده بودی، الان فراموشم کرده بودی.

    یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: یعنی تو فکر میکنی اگه هنوز دوستت دارم، بخاطر اینه که خاطراتمون رو یادآوری میکنم؟
    گفت: پس چی؟

    با خودم فکر کردم شاید همین درک نکردن هاست که ازم دورت کرد. وگرنه مگه میشه بدونی یه نفر اینقدر دوستت داره و بری؟! 
    سرمو انداختم پایین و گفتم:
    اگه میخواستم اینطوری تو رو به یاد خودم بیارم، تا حالا دیوونه شده بودم.
    کم نبودن عکسا و متن هایی که میتونستن همه چیزو برام یادآوری کنن. اما من از وقتی که رفتی، هنوز یه بارم عکساتو نگاه نکردم. دیگه کم کم داشت صورت قشنگت یادم میرفت. اگه میخواستم اونا رو ببینم، یا جملاتت رو بخونم، یا خاطرات قدیمی رو یادآوری کنم، تا حالا حتما از نبودنت دیوونه شده بودم..

    سرشو انداخت پایین. فکر کنم از نگاه کردن توی چشمام شرم داشت..
    این واسه من بهتر بود. آخه اگه سرشو بالا میاورد و چشماشو میدیدم، نمیتونستم حرفای دلمو بگم. کلا لال میشدم. پس ادامه دادم:

    نه.. من اینطوری یادآوریت نکردم. یه چیزی توی قلبم هست، که اگه هزار سالم بگذره، حتی اگه شکلتم یادم بره، بازم هر صبح موقع بیداری، قبل از هر فکر دیگه ای، تو رو یادم میاره. من نیازی به یادآوری خاطره ها ندارم. وقتی عاشق میشی، دیگه خودت نیستی. 
    بارها سعی کردم فراموشت کنم. بارها خواستم بگذرم و برم سراغ زندگیم. چون بیشتر از هر زمان دیگه ای از انتظار خسته شده بودم. دلتنگی امونمو بریده بود. دوری تو همه فکرمو درگیر کرده بود. یه آدم عاشق، تنها وقتی دلش قرصه که یارش کنارش باشه یا باهاش همدل باشه. اما اگه نباشه، تو اصلا میتونی درک کنی چه شب و روزایی رو پشت سر میزاره؟

    سرش همچنان پایین بود و هیچی نمیگفت. پس ادامه دادم: 
    به نظرت من چرا باید اینهمه عذابو تحمل میکردم؟ بخاطر لجبازی با تو؟ یا مگه خود آزاری دارم؟ فکر میکنی من از شاد بودن بدم میاد؟ یا دوست دارم تا آخر عمر تنها بمونم که چی بشه؟ نه.. نه عزیزم. من دچار حالی ام که خودمم از درکش عاجزم چه برسه به توصیفش. فقط اینو میتونم بگم، که بهش میگن "دچار".

    چندین بار دست به دامان خدا شدم شاید تونستم ازت دل بکنم. شاید دلمو راضی به دل کندن کنم. بعضی وقتا چندین روز پیاپی حالم بد نمیشد. با کلافگی میگذروندم. اما یهو یه شب خوابتو میدیدم. دیگه کل روز بعد و روزای بعدش چشمام خیس بود! از همه کس فاصله میگرفتم. جرات نمیکردم هیچ آهنگی گوش بدم. نه جدید و نه قدیمی و خاطره انگیز. ولی حتی اگه خودمم رعایت میکردم، بازم یهو میدیدی توی تاکسی، توی دانشگاه، توی جمع دوستا، یکی از اون آهنگای خاطره انگیزو میشنیدم. این که دیگه دست خودم نبود. نمیتونستم که گوشمو بگیرم. ناچار شدم واسه آخرین بار دست به دامان خدا بشم. آخرین امیدامو بردم به سمتش. خودش که از دل خستم خبر داشت. خودش که میدونست چند بار تو رو ازش خواستم. حساب تک تک اشکامو داشت. میدونست چقدر نیاز دارم به کمکش. واسه همین با تمام وجودم ازش خواستم. چله نشین شدم. ازش عهد گرفتم که یا تو رو برگردونه یا کمکم کنه که بتونم فراموشت کنم و نسبت بهت بی تفاوت بشم. تا تو هم بشی مثل اینهمه آدمی که دور و برم هستن. که بتونم شاد باشم و بخندم و اگه نیاز شد، دل ببندم به اونی که موندنیه. که بتونم بدون ترس از دلتنگ شدن، یه آهنگ جدید یا قدیمی رو بشنوم. ازش عهد گرفتم و قبل از پایان چله، تو برگشتی! اما حالا میگی که نمیخوای بمونی...

    اینکه هر کاری کردم تا فراموشت کنم و نشد، اینکه از خدا بارها خواستم و نشد، اینکه خدا به جای برداشتن عشقت از دلم، تو رو برگردوند، یعنی نباید بری! یعنی نباید فراموشت کنم. یعنی نقش تو توی زندگیم، فعلا تموم نشده. که اگه شده بود، الان به فکرت نبودم، دوستتم نداشتم. دستی ورای تمام دست ها عشقتو توی دلم جا داده. هر کاری کردم شاید دیگه روزمو با تو شروع نکنم، نشد! هر چقدر بیشتر میگذره، انگار عشقمم بیشتر میشه. زمانی میتونم ازت دست بکشم، که اون بخواد. اما اون چرا نمیخواد؟ من نمیدونم! رفتنت، بد شدنت، دل شکستنای مکررت، حرفای اشک درآرت، هیچکدوم باعث نشد این احساس تغییر ماهیت بده.

    گفت: اما من برنگشتم که بمونم حامد!

    بغض گلومو گرفت. نتونستم حرف بزنم. با خودم گفتم یعنی اینقدر بدم که نمیتونی بمونی؟ یعنی حالا هم که حال بدمو برات تعریف کردم باز هم میخوای بری؟ آخه چطور دلت میاد؟ پس من چیکار کنم؟ چه خاکی سرم بریزم؟ 
    حرفمو قورت دادم و گفتم: من نمیتونم تصمیمتو بپذیرم. گناه من چیه؟ چه بدی بهت کردم که باید تاوانشو بدم؟ چیکار کردم که از چشمت افتادم؟

    سرشو انداخت پایین و گفت: هیچی. تو بهم هیچ بدی نکردی. این وسط من بد بودم. تو فقط داری زندگی خودتو خراب میکنی

    گفتم: من هیچوقت عمدا نخواستم زندگیمو خراب کنم. هیچوقت! بعد رفتنت بارها خواستم خودمو خوب کنم. نشد! باورم می کنی؟! 
    حالا که با چشمات میبینی نمیتونم فراموشت کنم، حالا که میبینی چقدر درد کشیدم توی نبودنت، حالا که می بینی پای دوست داشتنت تا کجا وایسادم، حالا که خسته تر از همیشه ام در دل کندن از تو، اگه واقعا نمیخوای زندگیم خراب بشه، نمیخوای این دردا رو داشته باشم، پس مسئولیت خودتو بپذیر و برگرد!

    باز هم با بی رحمی تمام گفت: نمیتونم، یا شاید نمیخوام!

    بهش گفتم: پس می بینی؟! نمیتونی یکیو توی حال بدی که براش درست کردی رها کنی و بری، بعد انتظار داشته باشی که خودش خوب شه! هر چیزیو که توو آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! اگه رفتی و من هر کاری کردم نشد، اونوقت چی؟ اگه ده سال گذشت، بیست سال گذشت، اصلا تا آخر عمرم نتونستم چی؟ کدوم آدمی مثل من عاشق شده تا بتونه با اطمینان بگه عشقم در چه سطحیه و تا کجا ادامه داره؟ اگه کل زندگیم نابود شد، اونوقت نمیتونی بگی تقصیر تو نبود! اگه وقتی که فهمیدی باید درستش کنی، خیلی دیر باشه چی؟

    ...

    • رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
      چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
      بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟ 
      آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

      #هـ_الف_سایه

    • تذکر: این یه گفتگوی واقعی است. اما نه دقیقا با همین الفاظ و نه با همین لحن بیان و همچنین نه طی یک گفتگو
    ارسال دیدگاه