منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 08:13 ب.ظ نظرات ()
    امروز شد هزار و یکمین روز. و امشب میشه هزار و یکمین شب! می دونی هزار و یک شبه که نیستی...؟! بیشتر اوقات دلم نه تنها واسه زمانی که بودی، بلکه برا وقتایی هم که نبودی تنگ میشه! مثلا همین سال گذشته! یا حتی همین شیش ماه پیش. شاید سال دیگه دلم برا همین الانم تنگ بشه. به قول عزیزی که میگفت: "من دلم برا دشمنم هم تنگ میشه!" منم دلم برا دشمن جونمم تنگ میشه! حتی اون موقعی هم که بودی، بازم دم به دقیقه دلم برات تنگ میشد، چه برسه به الان که شدی شهرزاد قصه ی هزار و یک شب ما! راستی.. دل تو تنگ میشه؟! میفهمه از عالم و آدم بریدن یعنی چی؟ میفهمه انتظار، خستگی، در هم شکستگی چقدر درد داره؟

    بعضی وقتا با خودم میگم یعنی خاک توو سرت حامد با این عاشقی کردنت. اونقدر ارزشمند نیستی که دلبرت یادت کنه یا یه بار خدایی نکرده بگه دلم برات تنگ شده. اصلا در حدی نبودی که دل کسی برات تنگ بشه.. در حدی نیستی که جوابتو بده، در حدی نیستی که دلش هوایی بشه برات... حتی در حد یه لحظه...

    از همه این حرفا هم که بگذریم، راستش دیگه هیچ شوقی برا ساختن زندگیم ندارم. اصلا برام مهم نیست به هیچ جایی نرسم. دوست ندارم کسی رو راه بدم توی زندگیم. چون از نظرم حماقته که آدم اینهمه دردسر رو به جونش بخره، بره توی این بیکاری کار پیدا کنه، توو این گرونی بره خونه اجاره کنه، وسایل خونه بخره، نزدیک حداقل صد میلیون تومن پول خرج کنه، کلی قرض و بدهی هم بالا بیاره، یه عالمه نگرانی و دلواپسی برا خودش ایجاد بکنه، تا یکی بیاد توی زندگیش، که اونم چهار روز دیگه یا بهت خیانت کنه، یا ازت دلزده بشه یا عاشق دیگری بشه، یا تلاشات رو نبینه و فقط به فکر خودش باشه و به جای اینکه مرهم زخمات باشه، بشه نمک روی زخم! به جای اینکه ملجا خستگی هات باشه، بشه عامل خستگی هات! حماقت نیست؟! 

    میبینی؟ منی که یه روزی با وجود اینکه یه دنیا بینمون فاصله و مشکل بود، بازم نه پشیمون شدم نه دلسرد، حالا دیگه شوقی برا ساختن یه زندگی ندارم... این ظلم نیست؟ پس چیه؟ تو پشیمونم کردی.. تو دلزدم کردی از تلاش کردن برا ساختن یه زندگی... حالا خودتم برگردی، بعید میدونم بتونی منو به اون عزم و اراده برگردونی.. مگه اینکه، خیلی تلاش کنی... که البته ... نمیکنی!

    حالا میدونم اگه این نوشته ها رو بخونی، شاید فکر کنی ازت متنفر شدم. اما متاسفانه نشدم. ای کاش میشدم... اما راستش قلب من جای خوبی برا تنفر نیست... لیاقت قلب من تنفر نیست! این نوشته ها هم سرشار از تنفر نیست، سرشار از حسرت و گلایه ست! اما هنوز بهت امید دارم... هر وقت به یادت میفتم، جز یه آه بلند کاری از دستم بر نمیاد.. متاسفانه هنوزم دوستت دارم. یه دوست داشتنه پر از گلایه... دوست دارم سرت داد بزنم، دوست دارم تمام زندگیم تنها باشم تا دیگه کسی اینجوری اذیتم نکنه... اما میبینم اون گوشه کنارای دلم، بازم میخوام تو باشی.. تنهایی رو با تو دوست دارم... فقط با تو...

    هزار و یک شبه که نیستی... هزار و یک شبی که نمیدونی چطوری گذشت... اما هنوزم ناامید نیستم... میترسم همین امیدم شده باشه، علت تمام دردام.... اما چه کنم... مگه امید دست خود آدمه؟ ناخوداگاه میبینی هر کاری ام بکنی، بازم امیدت از یه نفر قطع نمیشه... امان از اون یه نفر که هرگز نمیخواد این چراغو روشن کنه... امان..

    اصلا باورم نمیشه که سه سال گذشته باشه! همینجوری الکی توی انتظار سه سال گذشت! شبایی رو یادم میاد که می سوختم و کاری از دستم بر نمیومد. روزا مزخرف، شبا مزخرف تر! گُر گرفته و ملتهب... آشفتگی و حس دلتنگی و نگرانی و سرگشتگی... نمیدونستم کجاااایی... نمیدونستم چیکار میکنی... گاهی وقتا میگفتم نکنه به کسی دل بسته باشه... نکنه دیگه یاد منو فراموش کرده باشه... نکنه کسی دلشو برده باشه... نکنه دیگه برنگرده.. نکنه من دیگه براش یه آدم متفاوت نباشم.. نکنه دعام نکنه... نکنه دیگه نگرانم نباشه... نکنه دلش هوامو نکنه... آآآآآآآآآخ تو از درد یه دل عاشق چی می دونی؟ ساده میشکنه و بعضی فکرا ساده اونو با خودش میبره... چرا اینکارو باهام کردی؟ اصلا فرض کن من بد! مگه همین آدم بد، واقعا دوستت نداشت؟ حقیقت اینه اگه واقعا دوستم می داشتی، حتی اگه بدترین آدم دنیا هم می بودم، میتونستی درستم کنی و باهام زندگی رو بسازی... اما من که بد نبودم... بودم؟ نمیشد کنارم بایستی؟ من ازت نمیخواستم خوشتیپ باشی، تو دل برو باشی، زیبا باشی، اندام متناسب داشته باشی، من اصلا برای دوست داشتنت نیازی به زیبایی های ظاهری تو نداشتم.. فقط میخواستم درکم کنی و بخوای هر چی هستم، خوب یا بد، کنارم بایستی تا نکنه از اینکه بهت دل بستم، از خودم بدم بیاد... فقط میخواستم بین من و تو یه چیزی به وجود بیاد ورای بهشت ازلی... میخواستم این علاقه دست من و تو رو بگیره و برسونه به خدا... میخواستم برات اونی باشم که بهترینه... که هر وقت میبینیش، عشق بی حد رو توی چشماش ببینی و ببینی هرگز ازت دلسرد نمیشه... که حتی مواقعی که خودتم به خودت باور نداری، باورت کنه، برای مواقعی که دست نداری، دستت باشه، وقتی قلب نداری، قلبت باشه، وقتی نفس نداری، نفست باشه... بخوای باور کنی یا نه، من میخواستم تمام و کمال هر چی دارم و ندارمو بذارم وسط تا تو دلت گرم باشه و باور کنی که هنوزم توی این عالم خوبی پیدا میشه...

    حالا ازت میپرسم، این حقم بود؟ چون تو فقط نمیخواستی و نمیتونستی زندگی رو با من از صفر شروع کنی؟ چون تو توی زندگیت سختی نکشیده بودی؟ مگه من که در تمام عمرم سختی کشیدم، مردم؟ نه... فقط تبدیل به یه موجود سرسخت شدم که به این آسونیا سختیای زندگی نمیتونست اونو در هم بکوبه... حاضر بود برات همه چیشو بذاره وسط. چون احساس میکرد تو همونی هستی که تنهاش نمیذاری... احساس میکرد سختی های زندگیش تموم شده و حالا دیگه روی خوش زندگی رو میبینه... احساس میکرد وقتی دلش میگیره، حالا دیگه لااقل یکی هست که بتونه دو دقیقه باهاش درد و دل کنه و به بودنش دلگرم باشه.. آآآآآه...

    من ناامید می شدم، وقتی می دیدم دیر به دیر ازم خبر میگیری... وقتی میدیدم اونقدری که من دلتنگم، تو نیستی... وقتی میدیدم اونقدری که من میخوام بهم برسیم، تو نمیخوای... وقتی می دیدم چقدر در برابر مشکلات زندگی تنهام... وقتی هیچکسی رو نداشتم که دردامو بهش بگم... وقتی حتی می ترسیدم به تو دردامو بگم! چون حس میکردم ممکنه از خودم دلسردت کنم... من فقط میخواستم کنارم باشی... که نترسم از اینکه بهت بگم چقدر کم آوردم... که چقدر احساس تنها بودن میکنم در برابر مشکلات... و بعدش دلهره اینو نداشته باشم که تو ازم ناامید بشی...

    ناامید می شدم و به همین خاطر نمیدونستم باید چیکار کنم... دست و پام سست میشد و بعضی وقتا تلاشامو رها میکردم.. فرو میرفتم توی خودم و مثل کسی میشدم که رفته توی کما... عجله داشتم که زودتر مقدمات شروع زندگی رو فراهم کنم... به همین خاطر دوست نداشتم وقت خودمو برا کارایی بزارم که وقت زیاد میخواد و درآمد کم داره.. و کارایی هم که وقت کم بخواد و درآمد خوب داشت هم به این آسونیا گیر نمیومد.. عجله داشتم چون میترسیدم از خودم ناامیدت کنم... ناامید میشدم چون در کنار خودم نمی دیدمت... عجله و ناامیدی باعث سست شدنم میشد...

    "من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم!" فقط میخواستم برات کاری رو بکنم که برا هیچکسی نکردم... من اگرچه خوب یا بد، بهترینم رو برات گذاشتم وسط... منتی نیست، چون اینکارها رو برای عشق کردم. برا ماهیت خود عشق. که تمنایی ازت نداره جز سوختن برا معشوق... جز فدا کردن همه دار و ندارت در راه معشوق... اما می بخشید که نمیتونم بذارمت به امون خدا.. نمیتونم ازت دست بکشم... حتی اگه نخوای، نیای و یا تا یه جایی اونورتر از ابد هم به درد دوری دچارم کنی...

    ارمغانم؟ دلم برات تنگ شده... 
    ارسال دیدگاه
  • نمیدونی دلتنگی با آدم چها میکنه. آدم دلتنگ، زمین و زمانو بهم میدوزه تا فقط از اونی که دلتنگشه، فقط یه خبر بگیره. حتی از دور... تو چی میدونی از حال دلم وقتی که شبا خدا رو قسم میدم که فقط توی خواب ببینمت؟ چی میدونی؟ "کسی که میگه دلش برات تنگ شده و کاری نمیکنه، یا داره دروغ میگه، یا معنی دلتنگی رو نمیدونه!"

    یه حالی، احوالی، خبری، یه "چه خبر؟ چیکار میکنی؟" ای، لامصب یه سری بزن. همه اینا یعنی منم دلم برات شده، یعنی برات ارزش قائلم، یعنی نگرانتم، یعنی هنوزم دوس ندارم کسی غیر من اسمتو بیاره، دستتو بگیره یا کنارت بشینه! یعنی قدر تک تک لحظاتی که با تو بودم رو میدونم... یعنی اون مدت از عمرت که با من بودی رو به هدر ندادی... یعنی چیزی به دست آوردم که هیچکسی نمیتونه اونو بهم بده! دلتنگی یعنی دلی دارم که هنوز یادت میکنه...

    همین چیزاست که به آدم انگیزه زندگی میده. تو نمیدونی ولی خدا میدونه، که این روزا انگیزه، به کلی از زندگیم رفته. تو نمیخواستی دلم بشکنه، باشه قبول!! اما نگو نمیخوای زندگیم نابود بشه، که باور نمیکنم! بزار لااقل اگه نیستی، مطمئن باشم اون مدتی که برات وقت گذاشتم، به هدر نرفته... که لااقل اون طرف دنیا دلی هست که هرازگاهی یادم بیفته حتی اگه به اندازه صدم ثانیه ای باشه... حتی به اندازه یه کلمه... بزار باور کنم بعد از ابراز صادقانه ترین و صمیمی ترین احساساتم، لااقل کسی رو دارم که بگه "این با بقیه فرق میکنه". 

    اما تو میدونی که اگه من این انگیزه رو به دست بیارم، بازم قانعت میکنم که برگردی... واسه همین نمیخوای این انگیزه رو بهم بدی... نمیخوای وقتی بهت فکر میکنم، خوبیات یادم بیفته. دوس داری اونقدر در نظرم زشت و بد و مهلک باشی که بالاخره ازت دل بکنم... بزار بهت بگم که من به خوبی قلب آدما باور دارم. شاید این یه نعمته شاید یه امتحان شاید یه عذاب! اما بهتره بدونی، من به خوبی قلبت ایمان دارم. هر چی ام ازت ببینم، نمیتونه منو ازت دلسرد کنه. من روز و شبای سخت زیادی رو گذروندم. اما هرگز ازت دلسرد نشدم. هرگز دست از مبارزه نکشیدم... من زنده ام... اگرچه دلتنگ!

    من به خوبی هایی که حتی خودت هم در خودت نمیبینی باور دارم. وایسادم که خودتم اونا رو ببینی.. که خودت رو مفت نفروشی... که کج نری... که نگی خدا فراموشم کرده... اما تو لجبازی... نمیخوای به حرفام گوش بدی... نمیخوای...

    متن رنگی از "پویا جمشیدی" است.

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 6 خرداد 1397 09:45 ب.ظ نظرات ()
    انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان! من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟ روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی. تپیدی و شدی سررشته کلماتم. کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد. جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!

    اکنون سلول به سلول، مویرگ به مویرگ، تپش به تپش، نام تو را، یاد تو را، عشق تو را، در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند. من از کجای این "من" بیرونت کنم؟ وقتی که حتی اگر نباشی هم، سلول به سلول، تو را تداعی میکنند تا از من، تو را خلق کنند!

    این "من" در حقیقت همان تویی هستی که روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی! در ژنوم تک تک این سلول ها، ژن دوست داشتنت به یادگار مانده! نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛ از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش، دوستت دارند!

    آری عزیزم ... عشقی که تو شروعش کردی، پایانی ندارد! تو ما را از همان ابتدا نشان کردی، تا نسل به نسل، از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را، و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را، و در ذهن پریشان خود، نقش تو را، پاس داریم و محافظت نماییم.

    ای عزیزتر از هر چه که هست؛ آری من با تمام سلول های تنم، با احساسی به ژرفای یک عمر عاشقی، دوست دارمت!
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 22 اردیبهشت 1397 12:21 ب.ظ نظرات ()
    می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...

    پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.

    پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی. 

    مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟! 

    در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!

    رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.

    "دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد. 


    سخنی با تو: شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست. 

    گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام".

    این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 09:12 ب.ظ نظرات ()
    اگر مرا دوست داری به من بگو. اگر دلتنگم هستی، دلتنگی ات را با دو قطره اشک یا کلامی لرزان به من بفهمان. یا اصلا بگو. بگو دلتنگم هستی. تو به من بگو دوستم داری و بعد برو آن سوی کره زمین و دیگر نیا! اصلا هر کجا دوست داری برو. فقط اگر هنوز هم احساسی در سینه ات هست، از من دریغش مکن.

    عزیز من! تو نمیدانی بی حاصلی چقدر سخت است. تو نمیدانی درخت بی ثمر نشاندن یعنی چه! بگذار مطمئن باشم در ازای تمام وفاداری ام، در  قلبت جایی را به تسخیر خود درآورده ام که هرگز با کسی دیگر پر نمی شود. بگذار باور کنم بیهوده نبوده، بودنم، ماندنم و از عشق سرودنم. بگذار خیال کنم در گوشه ای از دنیا، شاید در ثانیه ای حتی، یک نفر دلش هوای مرا دارد، در گوشه ای از زندگی اش، خاطرات مرا ورق می زند، شاید حتی گهگاهی دلش برای بودنم تنگ می شود! اگر قرار است پاسخگوی سوالی باشم، بگذار این سوال "چقدر دلتنگم هستی؟" باشد نه اینکه در گمنامی واژه ها بپرسم "اصلا دلتنگم هستی؟".

    تو جانی. همان نوش دارویی که حال مرا خوب می کند. اگر بدانم دوستم داری، دیگر هر غروب اینقدر هوای عاشقی دلتنگ نیست. تو جانی و جان در میان کالبد خاکی من نمی ماند. اما همین که بدانم هستی و گوشه ای از هستِ تو، منم، دیگر عذاب پرسیدن اینهمه "چرا" و بی جواب ماندنشان را نخواهم داشت. 

    عزیزترینم... بهار با شکوفه هایش بهار است. زمستان با سرما و برفش، تابستان با گرما و عطشش و پاییز با زردی و نم بارانش و من نیز با تو منم و نیستی من با رنگ تو - همان ارغوانی مایل به فیروزه ای - رنگ هستی می یابد. اگر بدانم با منی، حتی اگر نباشی هم، روزگار خیلی سخت نخواهد گذشت. با توام ای آرامش محض، به من بگو!
    ارسال دیدگاه