منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی شنبه 22 اردیبهشت 1397 12:21 ب.ظ نظرات ()
    می گویند تمام احساس خود را خرج یک نفر کردن، منطقی نیست. اگر به دید منطق به آن بنگری، می بینی درست است. اگر تو تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی، یعنی تمام دنیا یک طرف، او یک طرف. یعنی اگر نباشد، انگار هیچکس نیست. حال اگر او نخواهد بماند چه؟ درست زمانی که تو تا انتهای عشق رفته باشی، درست زمانی که تمام احساست را به او هدیه کرده باشی، درست زمانی که جز او کسی را نمی شناسی. اگر او برود، دنیایت را باخته ای. دیگه هیچ چیز این عالم نخواهد توانست تو رو خوشحال کند. جز بودنش، جز ماندنش، جز... او! حال تو می مانی و یک حال خراب و دلی که دیگر اهلی کسی دیگر نخواهد شد و تنها و تنها با "او" ی خود آرام می گیرد. سالهای سال باید بگذرد تا شاید بتوانی اندکی درد خود را تسکین که نه، به آن عادت کرده باشی! و این سالها چگونه خواهد گذشت؟ فقط عاشقان می دانند...

    پس منطقی نیست که تمام احساست را خرج یک نفر کرده باشی. نه منطقی نیست! اما یک چیز را فراموش نکن؛ عشقی که قسمت شود، بین "او" و دیگری، دیگر عشق نیست چرا که یک دل را دو دوست نگنجد! عشقی که با منطق "کمتر آسیب دیدن و بیشتر منفعت بردن" شکل گیرد، عشق نیست چرا که عاشق، عشق را با تمامی خطرات و "نشدن" هایش می پذیرد. اصلا عاشقی که از ترس خطرات و نشدن ها خود را ببازد و دست از معشوق کشد، یا جامه هایش را بالا کشد تا کمتر خیس شود، که عاشق نیست! عاشق کسی است که خطرات را "می بیند" و "شکست" را باور دارد اما بیهوده زندگی کردن را نیز دوست ندارد! دوست دارد زندگی را به چالش بکشد. می داند اگر بی چتر زیر باران برود، سرمای سختی خواهد خورد اما زیر باران راه می رود، بی چتر! آری عاشق "می بیند"! تمام بدی های معشوق را، تمام خطرات راه را، تمام نرسیدن ها را، روزهای نبودنش را، روزهای شکستنش را، همه را می بیند ولی حب معشوق چنان او را فرا گرفته که حاضر است در این قایق شکسته ی بی بادبان و پارو بنشیند و وارد دریایی شود که کرانه هایش ناپیداست.

    پس خود را با عشق های منطقی سرگرم نکنید و یا لااقل بر آن اسم عشق مگذارید. "معامله" شاید اسم بهتری باشد. معامله ای در حوزه دنیا یا شاید بخش کوچکی از دنیا که به احتمال زیاد قبل از پایان دنیا، او نیز به پایان می رسد و هرگز پایش به عرش الهی نخواهد رسید. احساس آدمی که قیمت نمی شناسد. زمان نمی شناسد. احساسی که مختص به زمانی خاص باشد، که دیگر احساس نیست! بهتر است نامش را اختلال هورمونی بگذارید! احساسی به بزرگی عشق باید راه خود را به آسمان بگشاید. عشق دنیایی نیست پس اگر محدود به دنیا شد، اصلا عشق نیست. این احساس از دل عاشق که سرچشمه تمام خصوصیات اوست ناشی می شود. دل گوهر گرانبهایی است، همان که خداوند از روح خودش در تو دمید. بخشی از وجود خداست و اگر نبود، تو نیز اکنون قیمتی نداشتی. 

    مشکل انسان ها برای عاشق نشدن این است که تحمل رنج ندارند. می خواهند گونه ای زندگی کنند که هرگز درد را به چشم خود نبینند. اما همین دردها هستند که سبب شکل گیری شخصیت آنهاست. اگر واقع بینانه بنگرند، در طول زندگی خود، بیشترین رشد شخصیت را آن زمانی داشته اند که با تمام وجود درد را تجربه کرده اند و مجبور به تحمل آن بوده اند. حال دردی به نام عشق که اگر درست انتخاب گردد، مقدمه ایست برای رسیدن به معشوق ازلی، دردی خودخواسته ولی شیرین، چگونه شخصیت انسان ها را بارور نخواهد کرد؟! 

    در افسانه ها گویند پلنگ جانداری است که نمی تواند چیزی را والاتر از خود ببیند. به همین جهت است که زندگی بر بالای درختان را برای خود بر میگزیند. چون میخواهد خود را بالاتر و بلندمرتبه تر از همه چیز نشان دهد. در شب های مهتابی که ماه در آسمان هویداست، پلنگ به قصد رسیدن به ماه، از صخره های بلند بالا می کشد تا خود را به ماه برساند و بالاتر از آن بایستد. اما چون به ماه نمی رسد، با جهشی از بالای صخره ها، سعی دارد ماه را بگیرد، اما در نهایت با استخوانهایی شکسته زندگی را بدرود می گوید. دره های جهان پر از پلنگ های مرده ایست که میخواستند ماه را بگیرند!

    رسیدن پلنگ مهم نیست. مهم میزان پرش اوست. همانقدر که اراده از خود برای رسیدن به چیزی نشان می دهد. "رسیدن" یکی از اتفاقاتی است که ممکن است در عشق رخ دهد. رسیدن، همان جایی است عاشق خسته دل همیشه آرزویش را دارد. اما نرسیدن به معنای شکست عشق نیست! نرسیدن به معنای نابودی ایده ها و آرمان های عاشق، باورها و ارادت قلبی و حب فوق العاده اش به معشوق نیست! چه بسیار عاشقانی که تا پایان عمرشان به معشوق نرسیدند. چه آه های سوزناکی که هر شبانگاه مهمان سینه های درد کشیده شان که نبود. چه حسرت هایی که تا لحظه مرگ بر دلشان که نماند. "رسیدن" یکی از احتمالات عشق است که اگر به سرانجام نرسد، پایان کار عاشق نیست. عاشق واقعی آن کسی است که تمام این لحظات را تاب بیاورد اما دست از معشوق خود نکشد.

    "دچار" کلمه ایست که بسیار شنیده شده ولی شاید خیلی ها آن را کاملا نفهمند. چگونه ممکن است کسی به کس دیگر دچار باشد؟ اینگونه می گویم: وقتی چیزی یا کسی، بیش از حد برایت مهم باشد، به آن دچار می شوی. یا وقتی کلمه ای را مکررا بگویی، میشود ملکه ذهنت. مانند ماهی که دچار است به تنگ. ماهی به آب نیازمند است نه تنگ. اما اگر تنگ نباشد، ماهی هم زنده نمی ماند. از دید فرد عاشق هم، اگر "او" را دوست نداشته باشد، انگار دنیایش چیزی بی بدیل کم دارد. انگار از مسئولیتی که بر شانه هایش گذاشته شده، شانه خالی کرده است. اصلا بحث لجبازی و منطقی نبودن نیست، یک نوع اجبار درونی است که فرد را بی آنکه خود بخواهد، به سمت معشوق می کشاند. اتاقی را تصور کن که همیشه در آن عود می سوزانند. حال اگر دیگر در آن اتاق عود نیفروزند، باز هم بوی عود می دهد. دستی را تصور کن که گلی را چیده، حال اگر گل نباشد هم، دست بوی عطر گل می دهد. 


    سخنی با تو: شاید اینها بهانه های عاشقانه من باشه برای بیشتر دوست داشتنت. شاید تو هم مثل بقیه فکر میکنی نباید تمام سرمایه عاطفی خودتو صرف یکی کنی. اما یه چیزو نباید فراموش کرد. اینها در صورتیه که تو به اون شخص اعتماد نداشته باشی که میمونه یا نه. اگه شخصی پیدا بشه که از موندنش مطمئن باشی، به نظرم از اینکه تمام احساست رو خرجش بکنی، پشیمون نمیشی. اون موقع حتی دلیل منطقی خودتو هم پیدا کردی. حالا ازت میپرسم من اونطور شخصی نبودم برات؟ مسلما جوابت رو میدونم. چرا موندم؟ چون از روز اول تصمیمم موندن بود. اما این تنها دلیل موندنم نیست. 

    گذر زمان عشقت رو طوری با تار و پودم عجین کرده که شبیه اون دست شدم بعد از چیدن گل، شبیه اون اتاق بعد از روشن کردن عود. گذر زمان عهدم و تصمیمم رو محکم کرد. "دچار" شدم به تو. تو مثل خون توی رگ هامی. تو مثل هوا توی ریه هامی. تو مثل لونه، برای قوهای مهاجری هستی که هزاران فرسخ راهو به قصد رسیدن بهش طی کردن. تو امیدی برای دل خستم. تو اون نقطه روشن زندگیمی. همون جایی که میتونم به خودم افتخار کنم. نقطه عطفی که بهم هدف دارد. جواب تمام چراهامو داد. جواب "چرا زنده ام".

    این وسط، اونچه که تو هستی مهم نیست! مهم اینه من چطور رفتار میکنم و چطور خودم رو نشون میدم. شبیه اون پلنگ وقتی میخواد بپره! مهم نیست میرسم یا نه، مهم اینه چطور از همه چیزم میگذرم و از صخره راحت طلبی ها و منفعت طلبی ها و دنیا طلبی ها خودمو پرت میکنم به سمت تو. انگار کسی وایساده باشه تا بهم نمره بده، وایسادم پای عشقت تا نمره ام بیست باشه. واسه همینه که هر کاری میکنی، دست ازت نمی کشم. دلیلشو نفهمیدی؟ رفتار تو اصلا مهم نیست. اونچه مهمه، اینه که من خودمو نشون بدم، و خدا همه اینا رو میبینه و میدونم موندنم رو دوست داره. من به این عشق و عاقبتش خوشبینم. اگه خدایی داره اینا رو میبینه، پس رسیدنی در کار خواهد بود. شاید زود شاید دیر! چه اهمیتی داره؟ من که دوست دارم.
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 09:12 ب.ظ نظرات ()
    اگر مرا دوست داری به من بگو. اگر دلتنگم هستی، دلتنگی ات را با دو قطره اشک یا کلامی لرزان به من بفهمان. یا اصلا بگو. بگو دلتنگم هستی. تو به من بگو دوستم داری و بعد برو آن سوی کره زمین و دیگر نیا! اصلا هر کجا دوست داری برو. فقط اگر هنوز هم احساسی در سینه ات هست، از من دریغش مکن.

    عزیز من! تو نمیدانی بی حاصلی چقدر سخت است. تو نمیدانی درخت بی ثمر نشاندن یعنی چه! بگذار مطمئن باشم در ازای تمام وفاداری ام، در  قلبت جایی را به تسخیر خود درآورده ام که هرگز با کسی دیگر پر نمی شود. بگذار باور کنم بیهوده نبوده، بودنم، ماندنم و از عشق سرودنم. بگذار خیال کنم در گوشه ای از دنیا، شاید در ثانیه ای حتی، یک نفر دلش هوای مرا دارد، در گوشه ای از زندگی اش، خاطرات مرا ورق می زند، شاید حتی گهگاهی دلش برای بودنم تنگ می شود! اگر قرار است پاسخگوی سوالی باشم، بگذار این سوال "چقدر دلتنگم هستی؟" باشد نه اینکه در گمنامی واژه ها بپرسم "اصلا دلتنگم هستی؟".

    تو جانی. همان نوش دارویی که حال مرا خوب می کند. اگر بدانم دوستم داری، دیگر هر غروب اینقدر هوای عاشقی دلتنگ نیست. تو جانی و جان در میان کالبد خاکی من نمی ماند. اما همین که بدانم هستی و گوشه ای از هستِ تو، منم، دیگر عذاب پرسیدن اینهمه "چرا" و بی جواب ماندنشان را نخواهم داشت. 

    عزیزترینم... بهار با شکوفه هایش بهار است. زمستان با سرما و برفش، تابستان با گرما و عطشش و پاییز با زردی و نم بارانش و من نیز با تو منم و نیستی من با رنگ تو - همان ارغوانی مایل به فیروزه ای - رنگ هستی می یابد. اگر بدانم با منی، حتی اگر نباشی هم، روزگار خیلی سخت نخواهد گذشت. با توام ای آرامش محض، به من بگو!
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2