تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب حامد عبدالهی
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی جمعه 16 آذر 1397 12:41 ق.ظ نظرات ()
    به نوشته زیر دقت کن:

    تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.
    کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. 
    تجربه، عشق را باطل می کند. 
    بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند.
    عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار.
    عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است...

    "نادر ابراهیمی"

    به همین دلیله که میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نیست. چون فقط همون یه باره که آدم، کسی رو با تمام وجودش میخواد. با هر چه هست و نیست. بی هیچ ترسی از پایان راه. بی هیچ محدودیتی. حاضره جون بده برای معشوقش. اما همراه که نباشه، از عشق که یک بار دست خالی برگرده، دیگه از تمام بودن ها دست میکشه. از این به بعد انتخاباش محتاطانه تر میشن. بودن هاش، موندن هاش، عشق ورزیدن هاش، کوتاه اومدن، راه اومدن، منتظر موندن، وفاداری، صبر و طاقتش محدود و تعریف شده میشه. تا یه حد خاصی تحمل میکنه. نمیره تا ته قصه... نمیره تا ته دلتنگی...

    همه میدونن در حریم عشق، محدودیتی نباید باشه. حجابی نباید باشه. محدودیت در عشق، یعنی نقص، کاستی، نبودن چیزی، لنگیدن یک پای کار! نبودن چیزی که شاید به معنای تمام عشق باشه. چیزی به نام دیوانگی! یعنی دیوانه وار خواستن. یعنی تمام عیب ها رو دیدن و ادامه دادن، یعنی با تمام عیب ها و مشکلات، نترسیدن. یعنی تمام تلخی ها رو چشیدن. یعنی صد سال رنج و درد رو به یک لبخند یار از یاد بردن. یعنی هر جا که باشی، دلت کنار اوی قصت باشه. یعنی بی خیال نشدن. 

    به همین علته که میگم احساسات بعدی، لذت نداره. اونقدرها هم لیاقت موندن و جنگیدن نداره. تو نمیتونی برای رسیدن به کسی بجنگی که حتی در عمق وجود خودتم به طور کامل نمیخوایش یا "محدود" میخوایش. عشق زمانی تعریف میشه که "نامحدود" باشه. اما تو نمیتونی نامحدود بخوایش چون دیگه ترسیدی و قدم هات آهسته تر و محتاطانه تره. با برنامه ریزی همراهه. با مقصد و هدف مشخص همراهه. با منفعت طلبی همراهه. هر جا مطابق با خواسته هات نباشه، قیدشو میزنی. 
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 آذر 1397 01:34 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دوستام میگفت: بهت نمیخوره با کسی رابطه ای داشته باشی. گفتم چطور؟ گفت آخه همش سرت تو کار خودته. نه به کسی محل میزاری، نه حتی به کسی نگاهی میکنی.
    گفتم نه... ندارم.
    گفت آخه چرا؟ دیگه سنت داره میره بالا. اصلا تا حالا عاشق شدی؟
    یکی دیگه از رفقا اونجا بود. گفت: اونایی که رابطه ای ندارن، همه عشقشونو گذاشتن برا یه نفر...
    یکم رفت توی فکر. وقتی اون دوستم رفت بیرون، ازم پرسید: اگه یکی رو دوست داشته باشی، چیکار کنه از چشمت میفته و ازش دل میکنی؟ (فکر میکنم میخواست مشورت بگیره)
    گفتم اگه من یکیو دوس داشته باشم، هرکاری هم بکنه، بازم از چشمم نمیفته. نمیتونم ازش دل بکنم...
    بر و بر منو نیگا میکرد. نمیدونم توی ذهنش در موردم چه فکری میکرد. ولی حدس میزنم در مورد من فکر نمیکرد. احتمالا داشت همین تصمیم رو در مورد خودش به صورت ذهنی تست میکرد. 
    بعد از مدت کوتاهی برگشت و پرسید: اگه راه رسیدنت بهش خیلی سخت یا ناممکن باشه، بازم برای رسیدن بهش تلاش میکنی؟
    گفتم ببین، اگه یکی باشه که من اینقدر دوستش داشته باشم، حتی اگه مطمئن باشم که بهش نمیرسم، بازم رهاش نمیکنم. ازش دل نمیکنم...
    این بار تعجبش بیشتر شد. گفت آخه چرا؟ زندگی خودتو خراب بکنی بخاطر چی؟ 
    گفتم تمام لذت زندگی به بودن کنار کسیه که از عمق قلبت، با تمام وجودت دوستش داری. همونی که نمیتونی ازش دل بکنی، همونی که هر کاری ام بکنه، بازم ازش دلزده نمیشی. پس ارزش اینو داره که کل زندگیتو برای رسیدن بهش فدا کنی. راه رسیدن به خوشبختی، کمتر از خود خوشبختی لذت بخش نیست. حتی اگه توی این راه بمیری! 
    گفتم: من اگه یکیو دوست داشته باشم، واقعا دوست داشته باشم، از ته قلبم، حاضرم تمام زندگیمو تنها بمونم تا فقط کنار اون باشم. تمام دوستت دارم هام رو نگه دارم برا همون یه نفر... حتی اگه مدت کوتاه عمرم کفاف نداد به این هدف برسم، بازم ازش جدا نمیشم...
    گفت آدم اینجوری نابود میشه. چرا باید زندگی خودمو خراب کنم؟
    توو دلم گفتم، آخه رسم عشق همینه... اگه قرار باشه تا به سختی رسید، رهاش کنی، دیگه هیچ ارزشی باقی نمیمونه که بشه بهش افتخار کرد. تا فراق پیش نیاد، تا مشکل به وجود نیاد، تا بی طاقتی و بی صبری تمام وجودتو نگیره، تا تنها نمونی و نبینی که بازم همون یه نفر رو انتخاب میکنی یا نه، که نمیشه گفت عشقت واقعیه یا نه...


    اگه به خدا توکل کنی، خدا کارت رو به سرانجام می رسونه و از جایی که فکرشو نمیکنی بهت کمک میکنه. منم که از همون لحظه اول، قبل از نوشتن همون پیام، به خودش توکل کردم. سست شدم، ناامید شدم اما دست نکشیدم... امیدوارم که تو ای خدا، تو هم دست نکشیده باشی. میگن خدا آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه... "آه" های حسرتتو فراموش نمیکنه... میگن خدا از چیزایی که بهش سپرده میشن، محافظت میکنه... میگن خدا جبران کننده از دست رفته هاست... میگن خدا برای دلی که محبت خودشو توش جا داده، ارزش قائله... همش میگن اما میخوام مطمئن بشم... میخوام دلم آروم بگیره...

    یکی از باورایی که داشتم این بود که اگه عشقت به یکی واقعی و از ته قلب باشه، این عشق در طرف مقابلت هم اثر میزاره. باور داشتم که صداقتم در مورد احساسم، در مورد داشته ها و نداشته هام میتونه راه خروج از تمام بن بست ها باشه. باور داشتم اگه عشقت به یکی واقعی باشه، خدا هم کمک میکنه تا بهش برسی. باور داشتم خدا هرگز بنده ای که با تمام وجود بهش امید بسته رو نامید نمیکنه... باور داشتم احساسم حداقل برای خدا ارزشمنده... باور داشتم صدای دل شکستم، بالاخره درهای رحمت الهی رو باز میکنه و موجب میشه این گره ها از زندگیمون باز بشه... باور داشتم... ولی وای به روزی که این باورها از بین بره... دیگه به معنای واقعی کلمه، "تموم" میشم. فقط زندم و نفس میکشم ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه و چی نمیشه...
    خدایا هرگز بنده ای که تنها تو رو چاره حل مشکل میدونه و به سمتت اومده و تنها امیدش خودت هستی رو از خودت ناامید نکن...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 5 آذر 1397 12:13 ب.ظ نظرات ()
    اگه بخوام راستشو بگم. قبل از اینکه بری، خیلی از دوست داشتنت مطمئن نبودم. فکر میکردم دارم اغراق میکنم. می ترسیدم از اینکه تو بری و من بعد از مدتی فراموشت کنم. اون وقت جلو خودم ضایع میشدم. میگفتم اینهمه وفاداری که ازش دم میزنم همین بود؟

    یه بار رفتم حرفا و چتهای قدیمی رو خوندم. همین چند روز پیش. دیدم عشقی که الان توی سینمه، به مراتب بالاتر و بیشتر از عشق اون روزاست. شاید اگه نمیرفتی، همیشه توی این تردید باقی میموندم که واقعا دوستت دارم؟ و این سئوال که "تا کجا دوستت دارم؟" برای همیشه بی جواب میموند. اما الان میدونم که واقعا دوستت دارم و تا آخر ابد هم ازت دست نمی کشم. 

    وقتی یکی بی مهری کرد، دلتو شکست، رهات کرد، و تو بازم دوستش داشتی، باید بدونی که اون همون آدم همیشگیه زندگیته. همونی که اومدنش دست خودشه اما رفتن و نبودنش دیگه دست خودش نیست.

    تو میتونستی نیای. میتونستی... اما حالا دیگه هر کاری هم بکنی، از دلم، ذهنم، زبونم، زندگیم، "نمیری"... دلم الان روی تو قفل کرده. درشو به روی هر کسی غیر تو هم بسته. با دعا و زور زدن الکی هم باز نمیشه. اگه نیای، همه احساساتم بیخود میشه. همه زندگی ای که برات وسط گذاشتم، بی فایده میشه... همه دعاهام، امیدام، دل بستگی هام نابود میشه...

    دلم ازت خیلی پره... پر تر از اونی که بشه به حال خودش رهاش کرد. میدونی چرا؟ چون خیلی بهت اعتماد داشتم... اونقدر که بهت گفتم "دوستت دارم"... پس به حال خودم رهام نکن. من از قدیما یه حس مبهم در خودم داشتم. نمیدونم اسمش چی بود، نمیدونم اصلا بخاطر چی به وجود اومده بود یا چطوری برطرف میشد... نمیشه توصیفش کرد... نمیدونم باعث غمم بود یا شادی! اما فکر میکنم همین عشق بود! گویا از لحظه تولد در هر آدمی، عشق هم باهاش متولد میشه... منتها دنبال مقصد و مقصود و مطلبوش میگرده. آره... اگه بهتر فکر کنی، متوجه میشی که احتمالا همین عشق باشه! حالا مقصود خودشو پیدا کرده... حالا قراره خودشو نشون بده...

    ....که اگر کهنه شود، مست ترت خواهد کرد
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 24 آبان 1397 05:22 ب.ظ نظرات ()
    تو میخواستی معروف باشی. که همه دنیا بشناسنت. من نمیخواستم معروف باشم. دوست نداشتم کسی منو بشناسه. دوست داشتم همینجا، همین گوشه دنج دنیا، فقط تو منو بشناسی و بس... معروف شدن همیشه توقع بیجا میاره. مجبور میشی اونطوری رفتار کنی که دیگران میخوان. همونطور لباس بپوشی که دیگران بیشتر میپسندن. هر روز و هر روز باید یه دستاویز پر زرق و برق پیدا کنی برای بهتر دیده شدن. اگه یه مدت تلاشی نکنی، کم کم در نگاه هاشون کمرنگ میشی و این تو رو میترسونه. دچار دوگانگی و سردرگمی میشی. از یه طرف بخشی از وجودت این شرایط رو نمیپسنده، از طرفی بخش دیگر وجودت حرص و طمع بالایی برای بیشتر دیده شدن داره.

    توی این شرایط بهترین کار اینه که نگاهتو از سمت همه برداری و به یه نفر چشم بدوزی. اینکه اون یه نفرم دوستت داشته باشه، دیگه خیر علی خیر میشه! از سردرگمی رها میشی. حرص و طمع رو از دلت بیرون میکنی و دربند اینکه امروز چی بپوشم نیستی. من انتخابت کردم تا نگاهم قفل بشه به یه نفر. تا دل خودمو از دستاویز نگاه دیگران شدن دور کنم. که اگه همه دنیا بر باد بره، همین که سر عشقم سلامت باشه، کافی باشه برام. که اگه تو میگفتی خوبم، پس یعنی خوبم... اگه میگفتی بدم، پس یعنی بدم... نظر دیگران مهم نبود، نگاهشون مهم نبود... تو مهم بودی... تو

    رفتی ولی من هنوزم در پی اون نگاهم. که از بین تمام زرق و برق این دنیای لعنتی از بین رفتنی، به من خیره بشه انگار که غیر از من کسی توو دنیا نیست. هیچ وقت یادم نمیره که میگفتم خدایا، تمام دنیا و زیبایی هاش، ارزانی اهل دنیا... اما اونی که دنیامو از چشماش میبینم، به کسی نده. هنوزم اینو از خدا میخوام، اما با حالتی غریب تر و حزن انگیز تر از قبل... من دنیا رو بی تو نمیخوام...

    تو میگی تقدیر، میگی لیاقت، میگی شرایط، میگی ضوابط... کاری ندارم چی میگی... من میگم انصاف نیست من غمتو خورده باشم، دل نگرانی هاتو داشته باشم، برات دعا کرده باشم، شب بیداری هاتو کشیده باشم، قلبتو با عشق به دست آورده باشم، منتظرت مونده باشم، بهت وفادار باشم، از دوریت بمیرم، کلافگی بگیرم، بسوزم و .... کس دیگه ای تو رو داشته باشه! کس دیگه ای دوستت دارم هاتو بشنوه، کس دیگه ای دستتو بگیره، کس دیگه ای لبخندتو ببینه، دلش به عشقت خوش باشه، ازت دلگرمی بگیره... انصاف نیست... بخدا نیست... وقتی من اینجا دارم بارها بین مرگ و زندگی مخیر میشم، تو نیستی که با لبخندت به زندگی برم گردونی...

    یه سال و نیم پیش، وقتی اومدی، گفتی اونقدر دیوونه ام که میترسی دعوتم کنن برنامه ماه عسل. بشینم جلو احسان! آره من دیوونه ام اما اگه قرار باشه بشینم جلو کسی و تو چشماش زل بزنم و از دلیل دیوونگی هام بگم، اون شخص تویی نه احسان!


    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 20 آبان 1397 09:38 ب.ظ نظرات ()
    دردی به سنگینی یه کوه روو قلبم سنگینی میکنه. نمیدونم به خدا نمیدونم چرا باید هر روز و هر لحظه شدتش بیشتر بشه. مگه من چیکار کردم؟ دیگه حالا واقعا مرگو به هر قیمتی خریدارم. چون تحمل اون به مراتب راحت تر از تحمل این شرایطه. بگم خدا چیکارت کنه دختر؟ هان؟ د آخه من از اینجا گیر کارم مشخصه که حتی دلم نمیاد دعای بدی برات بکنم. خودم میدونم مشکل از کجاست ولی هر چی فکر میکنم، نمیتونم بفهمم با اینکه من کاری نکردم، چرا باید این درد بیاد و اصلا از کجا اومد؟

    خدایا... به کی پناه ببرم که پناهم بده؟ به کی رو بزنم که رومو زمین نندازه؟ کدوم یکی از درهای رحمتت رو بزنم تا به روم باز بشه؟ من هر چی هستم، خودت بهتر میدونی بهش وفادارم. حتی اگه پلیدترین و پست ترین آدم روی زمینم باشم، با اون عین کف دست بودم، به عشقش وفادار بودم و هستم... خودت بهتر میدونی... حتی دلم نیومده به کسی دیگه فکر کنم! حتی نگاه! بخدا سزای این قلب، این درد نیست... در حق هر کس هر گناهی که کردم، در حق ارمغان نکردم... هر گناهی کردم که قلبتو به درد آورده، که باعث شده 4 سال در برابرم سکوت کنی و اجابت نکنی... من حاضرم تاوانشو با جانم بدم، چون اون تحملش آسونتره... حاضرم بمیرم اما حتی یه رو دیگه بدون اون زندگی نکنم... آخه مگه تو ارحم الراحمین نیستی؟؟ ببینم نکنه تو هم برا کمک و اجابت، آقازاده ها رو میزاری اول صف؟؟ یا اونایی که چشم رنگی و جذاب ترن رو زودتر راه میندازی؟ من که خودم میدونم آهی در بساط ندارم... میدونم چیزی که ارزشمند باشه و بشه باهاش به کمک و اجابتت امیدوار بود رو ندارم... اما خودت که داری میگی فضل و کرمت همه جا رو گرفته، اون که دیگه حساب و کتاب نداره... داره؟ خودت امیدوارم کردی، دلمو گرفتم توو مشتم، اومدم سمتت بگم هیچی ندارم جز این دل که خودت الحق بهتر از همه میدونی کینه و بغضی از کسی توش نیست. نفرت و بدخواهی توش نیست... اگه خیری خواستم، برا همه خواستم... منم و همین دل... نزار بمیره... ببینم مگه امروز برای دلم روز مبادای تو نیست؟ محبتات و اجابتت رو گذاشتی واسه کی؟ واسه وقتی که از غصه دق کردم؟ یا وقتی که ازت ناامید شدم و راهمو از سمت تو کج کردم؟ خسته شدم... خسته شدم... به خدا دیگه طاقت ندارم. خودت میدونی همین الانی که دارم مینویسم، اشک توو چشمام جمع شده، بغض توو گلومو گرفته، دلم داره میترکه... به چه اسمی صدات بزنم جوابمو میدی؟ چجوری ازت بخوام دلت به رحم میاد؟ دلیل این دردی که توو دلم میزاری چیه؟ چرا هی یهویی بی دلیل باید دلتنگ اون نامرد بشم؟ مگه من چیکار کردم؟ هی خدا خدا کردم گفتم من که اینهمه به فکرشم، چرا یه بار به خوابم نمیاد؟ حداقل توی خواب ببینمش... درسته اون نامرد حتی توی خوابم مثل یه غریبه باهام برخورد میکنه... ولی بازم اشکال نداره، حداقل ببینمش... ولی نیست، انگار نه انگار... شب دعا میکنم و با دل امیدوار به زور میخوابم، صب پا میشم ببینم اجابت شده، ببینم پیامی چیزی اومده، با شوق میام میبینم هیچی نیست... اونقدر این روال تکرار شده که دیگه داره حالم از این زندگی بهم میخوره... نه میتونم بیخیال بشم، نه میتونم دعا نکنم، نه میتونم امیدوار نباشم... یه باره بگو تو رو آفریدم تا مرگ در زندگی رو هر روز به دیگران نشون بدی... امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟؟؟ الان یه مضطر داره صدات میزنه.. کجایی؟؟؟ من به اونچه کردم و دارم امیدی ندارم، فقط امیدم به فضل و کرم توئه... اینکه با تمام وجودم و با وجود تمام دردام ازت میخوام، برات مهم نیست؟ خب اینکه قبل از تمام این خواستنا، به خودت توکل کردم چی؟ اونم برات مهم نیست؟؟ به امید تو وارد این راه شدم... تنها گذاشتنم چه معنایی داره؟ اصلا فرض کنیم تو نخواستی وارد این راه بشم و من از روی حماقتم فکر کردم کمکم میکنی... ولی ایا خدایی که من میشناسم، اونقدر حقیر و دون پایه ست که امید بنده ای رو که حتی اصلا به خیال خودش داره راه درستو انتخاب میکنه رو ناامید میکنه؟ که تکیهگاه توکلش رو ویران میکنه؟ که پایه های باورش رو خراب میکنه؟ اما حتی الانم هر چی که دارم فکر میکنم میبینم تصمیمم اشتباه نبوده... من فکر کردم کمکم میکنی و وارد این راه شدم، درست یا غلط کاری ندارم، اما کار غلطی نمیخواستم بکنم، نیتم خالص بود و درست. پس حق داشتم فکر کنم کمکم میکنی... حالا من گمان بردم کمکم میکنی، تو آیا اون خدایی هستی که به گمان خوب بنده هات دست رد بزنی؟! ...

    اگه میدونست چقدر میتونه برام عامل انگیزه و شوق باشه، اگه میدونست چه دردی رو دارم تحمل میکنم، دردی که هر روز داره بیشتر میشه، اگه میدونست انتظاری که ازش دارم، ناحق نیست، اگه میدونست چقدر خرد شدم توی این روزا و شبای نبودنش، اگه میدونست... یعنی نمیدونه؟ بدبختی اینجاست که اونقدر اینا رو بهش گفتم که فکر نمیکنم ندونه! میدونه و بازم نمیخواد... این باعث و بانی تمام این درداست... نمیخواد! میدونه توی چه حالی ام و بازم نمیخواد... هر کی ندونه، ممکنه فکر کنه چقدر باهاش بد بودم که حاضر نیست تحت هیچ شرایطی برگرده... هیچکس نمیدونه... هیچکس... که چقدر دوستش دارم... که چقدر دلتنگش شدم...

    عیب کار اینجاست که فکر میکنه دست خودمه. فکر میکنه اگه بخوام، میتونم بزارمش کنار. فکر میکنه دارم اغراق میکنم. میخوام نفرینش کنم! خدایا به حق تمام لحظاتی که با درد گذروندم قسمت میدم، همین عشقو توی دلش بزار... تا ببینم وقتی دلتنگ میشه، میتونه سراغمو نگیره... تا ببینم وقتی ناراحتش میکنم، دلشو میشکنم، میتونه نبخشه؟... تا ببینم اگه رهاش کنم، میتونه فراموشم کنه و بره سراغ زندگیش؟
    اونوقت فکر کنم بفهمه چرا هر وقت دلمو میشکنه، بازم دوستش دارم، این یعنی چی؟ تا بفهمه چرا نمیتونم فراموشش کنم. تا بدونه مریض روانی نیستم، مردم آزار نیستم، دست خودم نیست اگه نمیتونم ازش دست بکشم. خیلی خوب میشد اگه همین عشقو میزاشتی توی دلش. حیف که هم تو دلت نمیخواد این کارو بکنی، هم من دعام مستجاب شدنی نیست... که اگر بود، حالا دست توی دست کنار هم بودیم، نه با یه دنیا غم، توی یه حال خراب...

    ویرایش شده: الان فال گرفتم، فک میکنی چی اومد؟
    یوسف گمگشته باز آید به کنعان ...
    این از اون وقتاست که قلبا اعتقاد دارم و حس میکنم که خدا جوابمو داده
    فدات بشم که اینقدر مهربونی...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 10 آبان 1397 11:35 ب.ظ نظرات ()
    شک ندارم که من به دنیا اومدم تا دیوانه باشم. تا قبل از تو این دیوانگی دلیل نداشت. بعد از تو ولی دلیلشو پیدا کرد. بخدا اینا نه اغراقه نه یه مشت متن ادبی! نه از سر شکم سیریه، نه از رو بیکاری... اینا عین زندگی منه...
    تنها اسمی که دوست دارم به زبون بیارم، اسم توئه. تنها کسی که میخوام کنارم باشه، تویی. تنها لحظه ای که آرامش پیدا میکنم، وقتیه که حس میکنم تو هم دوستم داری. شاید تا قبل از تو اینا معنایی نداشت اما بعد از تو معناشو پیدا کرد. من خلق شدم تا حتی اگه شده بی دلیل، دوستت داشته باشم، منتظرت باشم، ازت ناراحت نشم... بی انصاف! یه عمر قلبمو خالی نگه داشتم، چشممو و دلمو حراج کسی نکردم، اومدی شدی صاحب هر چیزی که داشتم، کم بود، میدونم... ولی همه چیزم بود.. با همون کم بودن، گفتی کافیه... گفتی همونا برات مهمه... الان دیگه برات مهم نیست؟؟ همونا کل وجود یه آدم بود.. لااقل بیا و دارایی های خودتو سر و سامون بده، میترسم بقیه فکر کنن این دل بی صاحبه، این چشما بی صاحبه، این دستا بی صاحبه، نیست، تو که میدونی نیست... تو که میدونی هزار هزار دنیا هم بهم بدن، دلم راضی نمیشه کس دیگه ای اینجا، دقیقا همینجا توی این دل بشینه... میترسم بقیه فکر کنن من عاشقی بلد نیستم، دوست داشتن بلد نیستم و واسه همین تنهام... بیا بهشون بگو... بیا به همشون بگو... شدم شبیه یه بچه که گم شده، تنها و سرگردان توی یه غروب سرد پاییزی که کوچه ها و خیابونا رو زیر پا میزاره، چشمش دنبال یه نگاه آشنا میگرده، یه کسی که اونو بشناسه و دلش به دلش راهی داشته باشه...

    چند تا غروب باید دلم بگیره، بمیره، بشکنه ولی تو نباشی؟ چند بار باید بمیرم و زنده بشم و بازم بگم "تو" تا باور کنی حرفت و اسمت لغلغه زبونم نیست، از رو بیکاری و بی کسی نیست، از رو شکم سیری نیست... چند بار؟
    یه لحظه فرض کن، ده سال بعد، یهو یاد من بیفتی، کنجکاو بشی بدونی دارم چیکار میکنم. بری توی پیامای قدیمی تا دنبال شماره ای، آدرس وب سایتی چیزی بگردی. حالا فرض کن آدرس اینجا رو پیدا کردی و وارد اینجا شدی و شروع کردی به خوندن و چیزی جز انتظار و انتظار و انتظار نبینی، بفهمی که هنوزم منتظرتم، توی دلت این فکرو مزه مزه کنی که برگردم یا نه... اونوقت اگه حتی تنها هم باشی، میتونی برگردی؟ حتی اگه بی نهایت دلت پر بکشه برا عشق و عاشقی، برا من، میتونی برگردی؟ میتونی باهام حرف بزنی؟ چطوری میخوای توضیح بدی که چرا آخرین پیاممو بی جواب گذاشتی؟ چطوری میخوای بهم بگی اومدی جبران کنی؟ اصلا میتونی جبران کنی؟ اصلا روت میشه تو چشمام نگاه کنی؟ با خودت میگی برم چی بگم؟ بگم دلیل تمام غصه هات اومد؟ بگم یار بی وفات اومد؟

    شاید تو هنوزم کارت رو درست میدونی، ولی من هنوزم معتقدم، حتی اگه به هزار و یک دلیل باید میرفتی و هر هزار و یک دلیلت منطقی و درست میبود، میتونستی بهتر انجامش بدی! میتونستی اینقدر دلمو نشکنی، میتونستی اینقدر منو از خودم، از زندگیم، از هر چی عشق و عاشقیه توو دنیا، از هر چی دوست داشتنه، بیزار نکنی... میتونستی بهم بفهمونی که اعتماد بیجا نکردم، دلم رو بیجا بهت ندادم. میتونستی بهم بفهمونی ارزشمندم، عشقم ارزشمنده، نه اینکه مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین رها بشم. که منتظر باشم ببینم بعد از دو سال عشق، انتخاب میشم یا نه... میتونستی باور کنی که خراب کردن احساسم، شکستن دلم، نمیتونه راه خوبی برای رها شدن از عشق من و رها کردن من از این عشق باشه... من به تو و این عشق باور دارم، میتونستی تو هم باور کنی که گاهی یه باور، میشه همه زندگی یه آدم... همونطور که شدی همه زندگی من...

    ممکنه زمانی برسه که بی نهایت دوستت دارم و منتظرتم، اما دیگه دلم نخواد برگردی، تنهایی رو ترجیح بدم به بودنت، به برگشتنت، چون اون موقع دیگه بترسم از رفتنت، از غرور نابجات، از دل شکستنت، از مردد شدن دوباره ات، از روز و شبای تنها شدن. دوست داشته باشم تنها باشم و به فکرت قناعت کنم. این محتمل ترین آینده ایه که پیش روی منه. تو حوصله اینو نداری که توی اون حالم اونقدر سماجت به خرج بدی تا بازم دلم نرم بشه. حوصلشو داری؟ اگه "نه" پس نزار وارد راهی بشیم که حوصله زیاد بخواد و غرور کم!

    من عشق و عاشقی رو بلد بودم ولی نمیتونستم بگم، نشون بدم، نمیتونستم ... تو یادم دادی... مثل معلم سال اول دبستان که دستای بچه ها رو موقع نوشتن الفبا میگیره تا درست و خوانا بنویسن. باهاشون تکرار میکنه تا یاد بگیرن. تو باهام تکرار کردی، دونه به دونه کلمات رو. موقع گفتن، به لبات نگاه کردم تا روش درست ادا کردنشون رو یاد بگیرم... ازم انتظار نداشته باش باور کنم معلمم، الفبا رو یادش رفته... 


     
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 28 مهر 1397 09:32 ب.ظ نظرات ()
    برام مهم نبود تو کی بودی. هر جور بودی دوستت داشتم. اونقدر که اگه تمام عمر غر بزنی و هی موهامو بکنی، بازم از دستت کلافه نشم. خلاصه بگم، طوری عاشقت شدم، که انگار کوه آتشفشان فوران کرده باشه. همه اونچه درونم بود رو بهت نشون دادم. حتی یه ذره برا بعدا نذاشتم. دست دلم رو برات رو کردم. همیشه یه مثال میزدم در مورد تفاوت عشق واقعی و غیر واقعی. یادته؟ گفتم عشق مثل یه اتاق تاریکه که نمیدونی چقدر بزرگه و چی توشه. اون آدمی که از کنار در سرک میکشه و یه پاشو برا احتیاط بیرون نگه میداره، یعنی میترسه، یعنی اگه خطری حس کنه، اگه بدونه منفعتش در خطره، فورا خودشو میکشه بیرون. این یعنی عشق غیر واقعی! اما عشق واقعی یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی با اینکه میدونی ممکنه دیگه باز نشه. خب من اینجوری عاشقت شدم. حالا هم اون در بسته شده. چیکار کنم به نظرت؟ کلید اون در نه دست منه نه دست تو و نه من دلم میخواد بیام بیرون. 

    سرزنشم نکن. خب من بهت اعتماد کردم. تا قبل از تو، نه با دختری در مورد دوست داشتن حرف زده بودم و نه به کسی اینطور احساسی داشتم. تو اولین نفری بودی که بهش گفتم دوستش دارم. ناب ترین و خاص ترین احساسات رو با تو داشتم. به عنوان کسی که تا قبل از اون، هرگز با دختری رابطه ای نداشتم، میگم که اون احساسات، برام زیباترین احساسات عمرم هستن که دیگه محاله تکرار بشن. محاله من دیگه اینقدر دلتنگ کسی بشم یا دلم برا کسی بتپه. محاله! حالا چه چیز ارزشمندی باعث شد راضی بشی اعتمادمو از بین ببری و همه این احساسات رو نادیده بگیری، نمیدونم! امیدوارم ارزششو داشته باشه. من اگه موندم، پای چیزی موندم که میدونم درسته. عشق و عاشقی که معامله نیست تا یه طرف منصرف بشه، طرف دیگه هم بگه باشه! تو فقط وقت دیگری رو هدر ندادی، احساسشو هم به بازی گرفتی.... بگذریم! دلم بیش از حد ازت گرفته! امیدوارم روزی که باهام روبرو میشی، تحمل شنیدن یه دنیا گلایه رو داشته باشی! تو حتما به خودت حق میدی. وگرنه اینقدر پافشاری نمیکردی. اما بازم امیدوارم روزی که فهمیدی "حق" یعنی پای حرفی که زدی بمونی، یعنی احساس کسی رو لگد مال نکردن، یعنی دل کسی رو نشکستن، بتونی درستش کنی و اون موقع بازم غرور و خودخواهیت جلوتو نگیره. 

    آره دلم ازت گرفته اما هنوزم دوستت دارم و دلتنگت میشم. آره بازم مثل قدیما... سر نمیزنی بهم و گویا دیگه فراموشم کردی. بی انصاف من که بهت گفتم نبودنت تاثیری توو میزان علاقه من نداره. بازم نیستی که چی؟ لااقل بیا با دو تا حرف دلمو بشکن و سعی کن ازت متنفر بشم، هر چند خودتم فهمیدی تاثیری نداره. ولی بیا! بیا دو تا دیوونه دیوونه بگو تا باورم بشه دیوونه ام. تو اگه هدفت اینه که ازت دل بکنم، باید بهم نشون بدی لیاقتم خیلی بیشتر از این حرفاست. ولی با نبودنت داری باعث میشی روز به روز ارزشم حتی پیش خودم کمتر بشه...

    از بیان دست کشیدم چون دیگه کاملا متوجه شدم اونا از حرفام خسته شدن. اومدم اینجا تا باعث مزاحمت کسی نشم و حرفای دلمو هرچند تکراری، ولی بنویسم تا بلکه دلم ساکت بشه. ولی مگه ساکت میشه؟! ... من آدم خودخواهی نیستم. اینکه اینجا و اونجا هی اصرار پشت اصرار میگم برگرد، برا خودخواهیم نیست. قصد اذیتت رو هم ندارم. متاسفانه من مثل بقیه عاشقای پوشالی نمیتونم بگم برو به سلامت و من ازت گذشتم. مگه میتونم ازت بگذرم اصلا؟ خودم با دستای خودم انتخابت کردم و پات میمونم. تنهایی هم خیلی بدک نیست. راستش وقتی که تنهایی ولی با عشق یکی داری زندگی میکنی، خیلی بهتر از اینه که تنها نیستی و مجبوری به یکی ثابت کنی بیشتر از همه دوستش داری در حالی که از درون حالت از این همه دروغ بهم میخوره چون خودت میدونی اینطور نیست! درد دارم، همیشه دلتنگتم، فکر و خیال لحظه ای رهام نمیکنه اما این حس و حال رو دوست دارم. آدرس اینجا رو بهت دادم، میخوای بخون میخوای نخون. کسی مجبورت نکرده. تو مجبور نیستی برگردی! البته من ازت میخوام، و خیلی هم اصرار دارم، اما دیگه غیر از عشق حرف دیگه ای ندارم که بگم. از همون موقع میتونستم خیلی خیلی بدتر موی دماغ بشم اما کاری بهت نداشتم. خودت با علاقه خودت برگردی، بهتره. من فقط دارم ور میزنم! ور اضافه. یه جای خالی گیر آوردم، تمام درد و دلمو میریزم اینجا. ولی سعی میکنم رو اعصابت نباشم. این بارم خودت اومدی سراغم و گفتی کنجکاو شدی بفهمی در چه حالی ام! خب در چه حالی بودم به نظرت؟ فکر کردی میای و میگم: شما؟ تو حتی اگه از ده کیلومتری منم رد بشی میشناسمت. از نحوه کامنت گذاشتنات میفهمم تویی یا نه! حتی از نحوه نقطه گذاریای پایان خط هم میتونم بفهمم! بابا من خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی دوست دارم. حتما الان میخوای بگی "من بابات نیستم". باشه هر کی هستی...

    من انتخاب کردم که پای انتخابم بمونم. اگه راهمو قبول نداری، بیخیالم شو و برو پی زندگیت، چشمتو روی وجدانت ببند ولی اینو بدون که زندگی من تویی، در هر حال و در هر زمانی! نه فقط بخاطر یه قول! میمونم چون واقعا دوستت دارم. آدم وقتی یه نفرو اینقدر دوست داره، نباید اونقدر احمق باشه که رهاش کنه. حتی اگه جدایی سالها طول بکشه. آدم که نباید دلشو هرز کنه. امروز به نگاه این دل ببنده، فردا به نگاه اون! اینجوری باشه هر نگاهی دلتو میبره و سرگشته میشی که کدومو انتخاب کنی. اما من مفتخرم که از وقتی بهت گفتم دوستت دارم، چشم کسی نتونسته برام عشقو معنا کنه. اینجور جواهر نایابی باید رها بشه تا فراموش بشه؟ یا نگین تاج پادشاهی بشه تا چشم همه رو متحیر خودش بکنه؟ من تصمیم گرفتم نگین تاجش کنم... اگرم به قول خودت نمیخوای زندگیم خراب بشه، خب برگرد پای حرفات وایسا. من فقط یه چیز ازت میخوام. تا جوونم برگرد... تا شوق ساختن یه زندگی رو دارم برگرد. تا باورام بهم میگن راهم درسته برگرد. نمیگم تا وقتی دل به کسی نبستم برگرد! چون میدونم کسی که دریا رو دیده، به برکه راضی نمیشه. ارزش این موندن اونقدر زیاده که پیامبر اونو هم رده با شهید شدن در راه خدا میدونه. چون یه مخلوق بی چیز و حقیر و نیازمند، سعی کرده متخلق به اخلاق خدایی بشه و این برای خدا ارزشمنده. 

    بعضیا نمیدونم چطور میتونن توی دو جمله حالشونو بیان کنن. خودم که رسما مثنوی مینویسم! امیدوارم بیای اینجا، امیدوارم... اگرم نیای، که بالاخره یه روز میخونی...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی سه شنبه 24 مهر 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()
    میگن دیوار حاشا بلنده. آره بلنده اما نه واسه من. آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه. میتونه؟ سه نفر هستن که هرگز نتونستم باهاشون روراست نباشم. خودم و خدا و تو
    بهر حال خواستی یا نخواستی، در هر صورت این دردا بخاطر رفتن توئه! حتی اگه از ته قلبت ناراحت باشی. من میتونم بابت همه دردام ببخشمت. ولی در یه صورت نمیتونم اینکارو بکنم. اگه بفهمم به کس دیگه ای دل بستی، حتی اگه هزار سال هم بگذره، حتی اگه از تنهایی بمیرم، حتی اگه برگردی، حتی اگه واقعا پشیمونم باشی، نمیتونم ببخشمت! چرا؟ 

    یکی از مهمترین سرمایه های هر آدم، باوریه که دیگران بهش دارن! وقتی یه نفر باورت داره، برات ارزش قائله، دوستت داره. این باور باعث میشه حس کنی ارزشمندی. خیلی مهمه که یکی باورت داشته باشه. خیلی وقتا همین باور میتونه باعث ایجاد عشق بشه. و همین اتفاق برای من افتاد. تو باورم داشتی. برام ارزش قائل بودی، البته خودخواهیای تو نمیذاشت خیلی بهم بها بدی. اگه ازت ناراحت میشدم و زودی دست از دلخوریم نمیکشیدم، عصبانی میشدی و طوری رفتار میکردی انگار تموم تلاشتو کردی و دیگه هیچ مسئولیتی در قبال احساس من نداری و اگه بخوام بیشتر از این کشش بدم، دیگه مشکل از خودمه! اما رفتار من توی همین موقعیت چطور بود؟ بگذریم! باور هر آدم به یکی دیگه میتونه نیرو ببخشه. این "اهمیت" خودش میتونه یک تنه کار عشقو بکنه. 

    وقتی یکی برات مهم میشه، دیگه غمها و دردهاشم برات مهم میشه. اینکه میگه "بی تو نمیتونم" برات مهم میشه. اینکه میگه "دوستت دارم" برات مهم میشه. اینکه بهت دل بسته، برات مهم میشه! اونقدر که نخوای باورشو خراب کنی، اونقدر که پای دلش بمونی تا براش یه خاطره بد نشی! اونقدر که دلت نیاد باوراشو بهم بریزی. اونقدر باید مهم باشه که وقتی حال خرابشو میبینی، نتونی تحمل کنی، خودت بری سراغش و درمانش کنی!

    وقتی به دیگری دل ببندی، با اینکه میدونی اگه بفهمم غیرتم آتیشم میزنه، یعنی برات مهم نیستم. وقتی تاریخ روز شروع عشقمون رو یادت نیست، یعنی... وقتی بیخیال حالم شدی، یعنی... وقتی دستاتو سهم دیگری میکنی در حالی که میدونی چقدر حسرت روی دلم موند برای گرفتنشون، یعنی... یعنی... یعنی... براتــــــ مهــــم نیـــــستم!

    بی انصاف! اونقدر گرفتارم کردی که به مرگ راضی باشم، که تا آخر عمرم مجبورم تنها باشم، اونوقت دستات سهم دیگری؟ خنده هات با دیگری؟ خوشی هات با دیگری؟ اشکام مال خودم؟ دردام مال خودم؟ حسرت هام مال خودم؟ میخوای برات حسرت هامو بگم؟ دلشو داری بشنوی حسرت چه چیزای ساده ای به دلم مونده؟ تا کی باید با دیدن دو نفر که پهلو به پهلوی هم دارن راه میرن سرمو بندازم پایین تا نکنه یهو دلم بشکنه؟ اونقدر فکرم درگیره که حواسم از کل زندگیم پرت شده. روز به روز بدتر میشم. آیا کاری کردم؟ سراغتو گرفتم؟ نبش قبر خاطرات کردم؟ نه! به خودت قسم نه! بخدا بخیل و حسود نیستم!!! اما آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم بعد از اینهمه تلاش و خون دل خوردن، باورتو از من گرفتی و به دیگری دادی! به همین خاطر نمیتونم ببخشمت! میفهمی؟ میخوای دلم نسوزه وقتی میبینم یکی دیگه کنارته؟! اون هم بعد از اینهمه گرفتاری که بخاطر عشق تو داشتم...

    الان کار دارم. احترام دارم، میتونم زندگیمو بسازم، اما هیچ شوقی برای ساختنش ندارم. باوری ندارم! صبح تا شب در حال کم نشون دادن خودمم. خودم برای خودم هیچ ارزشی قائل نیستم. چون تویی که برام ارشمند بودی، برام هیچ اهمیتی قائل نشدی! بازم مثل قدیما، فکر میکنی من دارم بیخودی کشش میدم. در حالی که نمیدونی چه بلایی سرم اومده... نمیدونی... نمیدونی... اینه رسمش بی وفا؟ گرفتارم کردی این گوشه دنیا، خودت رفتی اون سر دنیا... بعضی وقتا میگم نکنه ازدواج کرده که میگه نمیتونم برگردم! حتی وقتی فکرشم میاد توی ذهنم، جز یه عالم سیاهی، هیچی روبروم نمیبینم! با خودم میگم : نه امکان نداره خدا با دلم اینکارو بکنه... من بهش توکل کردم، توی بهترین لحظات عالم باهاش درد و دل کردم، خودش از درد دلم خبر داره، چطور ممکنه؟ بخدا در اون لحظه، هیچ فاصله ای بین من و مرگ نیست! هی باید تکرار کنم: خب منم آدم بودم دیگه... دوستت داشتم... چیم از اون کمتر بود...

    دل بستنت به دیگری، یعنی فراموش کردن همه اون آرزوهای خوب، یعنی فراموش کردن اهمیتی که بود، یعنی نادیده گرفتن تموم اصرارهام و خواهش هام و یعنی چشم بستن روی حال خرابم. این یعنی فاجعه! تو تا وقتی به کسی دل نبستی میتونم بگم هنوز برات مهمم. که دلت هنوز پیش من گیره. وقتی دل ببندی، یعنی بیخیال حامد و حال خرابش، گور باباش! میخواست دل نبنده... مسخره ست فکر کنی با این حد از گرفتار شدنم، میتونم به دیگری دل ببندم و حال خودمو خوب کنم. حالا یه درصد فکر کن نشد! به کدوم گناه و تا کی باید درد بکشم؟ اگه من چاره ای جز "تو" میدیدم، اینقدر خودمو کوچیک میکردم؟ ندیدم، بعد خدا، چاره ای جز تو ندیدم! فقط تو میتونی هر چیزی که خراب شده رو درست کنی...

    دلم برات تنگ شده... خیلی زیاد. دور شدنت از من، باعث نشده فراموشت کنم و ازت دست بکشم، فقط دلتنگیمو بیشتر، دعاهامو پر سوز و گداز تر، چشمامو قرمز تر و حالمو خراب تر کرده.... دور شدن فقط میتونه عشقای توخالی رو کمرنگ کنه وگرنه فراق، همیشه عشق واقعی رو بیشتر کرده... میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

    بدبختی است که شاعر یک شهر باشی و
    عشقت نخواهدت و نماند به پای تو
    راضی شوی به اینکه شنیدی فقط که او
    حالش به هم نمیخورد از شعر های تو

    هر شب پناه می برم از تو به مثنوی
    اسطوره های کل جهانم عوض شده
    من با زبان کوچه و بازار "من" شدم
    با من چه کرده ای که زبانم عوض شده؟

    #روزبه_بمانی

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 08:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 8 مهر 1397 06:25 ب.ظ نظرات ()
    امروز این عشق چهار سالگی خودش رو پشت سر میزاره. چهار سال پیش در چنین روزی، موقع نماز مغرب هشتمین روز از هفتمین ماه سال بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و احساسمو بهت بگم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. مدت هاست پر از حرفم و چیزی واسه گفتن ندارم. مثل اون دانش آموزی که خیلی درس خونده اما موقع جواب دادن به سوال معلم، همه چیزو با هم قاطی میکنه و دست آخر زبونش از گفتن عاجز میمونه. به همین خاطر میگم بهم ظلم میکنی! چون فقط اینکه باشی و به حرفام گوش بدی، باعث میشه حرفامو بگم و دلم خالی بشه. راحت میشم. ولی نیستی! خب الان من حرفامو به کی بگم؟ به خدا؟ حرف اونو نزن که خیلی وقته باهاش قهرم... به دوست؟ من دوستی که محرم راز باشه ندارم.

    راستش شاید مهمترین دلیلی که از عشقت دست نمی کشم این باشه، که منو بیشتر از هر زمان دیگه ای به خدا نزدیک کرد. پاکی این عشق بود که باعث شد نتونم ازت دست بکشم. مگه چند بار توی زندگی آدم این اتفاق میفته؟ مگه چند بار ممکنه پیش بیاد که آدم یکیو با این شدت و فقط بخاطر خودش بخواد؟ بدون در نظر گرفتن مشکلات و بدون تاثیر پذیری از هیچ عامل دنیایی مثل شهوت، ثروت، قدرت، زیبایی و ... اگه توی این عشق ناپاکی می بود، یا منو از خدا دور می کرد، مدت زیادی نمی تونستم نگهش دارم. خیلی زود عطاشو به لقائش می بخشیدم و از دلم بیرونش میکردم. اما این عشق از همون لحظه اولش انگار اومده بود تا منو ببره سمت خدا. انگار خدا برام کارت دعوت فرستاده باشه. میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. قبلا فکر میکردم معنیش اینه که خدا واسطه رسیدن احساسات خوب و بد به انسانه. اما دیدم نه! یعنی خواست و اراده خداست که باعث میشه آدم چیزی رو بخواد یا نه. (امام صادق (ع) می‌فرماید: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیئَهًْ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ‏ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ قلوب ما ظرف مشیت الهی است. پس هنگامی که خدا چیزی را بخواهد، ما خواسته‌ایم و این قول خداوند است که می‌فرماید: نمی‌خواهید مگر آنچه را که خدا می‌خواهد). پس یعنی خدا خواسته که من دوستت داشته باشم؟ اگه به سیر تکامل این عشق نگاه کنم، میبینم درد و رنج داشته ولی رشدم داده و ارتباطمو با خدا به سطح خیلی بالاتری نسبت به چهار سال قبل رسونده. خدا حاضره تمام عالم و آدمو بسیج کنه تا یکی از بنده هاشو به سمت خودش ببره. پس خیلی دور از ذهن نیست اگر فکر کنم اون خواسته دوستت داشته باشم. توی این مدت هر وقت کم آوردم، نیروی بزرگی از درونم مانع میشد. منی که خیلی محافظه کار بودم و با احتیاط عمل میکردم، جوری وارد عشقت شدم که انگار از روز ازل بهم گفته باشن این راهمه! تا قبل از تو، هرگز خواسته ای با این جدیت از خدا نداشتم. اما عشق تو منو به معنی کلمه مضطر رسوند. درمانده شدم. بی پناهی خودمو دیدم و چاره رو در حرف زدن با خدا احساس کردم. از اون موقع تا الان، حتی یکبار نشده بگم خدایا غلط کردم یا نمیخوام! امیدم کم و زیاد شده اما قطع نشده. شده از خدا نخوامت، شده ازت گله داشته باشم، شده ازت دلگیر باشم، ولی نشده که پشیمون باشم. با اینکه بدترین روزا و شبای عمرمو میگذرونم اما به طور کامل درست بودن این راهو حس میکنم. من آدمِ رو به زوال رفتن نیستم. دوست ندارم خودمو، هویتمو، زندگیمو، آزادیمو به چیزی بفروشم که ارزششو نداشته باشه. مهمترین چیزا توی زندگی من همونایی هستن که منو هر چه بیشتر به سمت پاکی و خدا و انسانیت سوق میدن. حاضرم براشون بمیرم. و تو یکی از همونایی. اگه خدا خواسته دوستت داشته باشم، پس حتما رسیدنی هم هست. اینجا همون پرتگاهیه که باید هست و نیستمو روش جا بزارم و بپرم. من از روز اول به خدا تکیه کردم وگرنه خودمم میدونستم خیلی سخته. پس حالا چرا باید بترسم یا بگم نمیشه!

    میدونم اگه بخوام به کسی غیر تو دل ببندم، میتونم! اما اینم میدونم که هرگز نمیتونم اونو اینقدر هدفمند، عاشقانه، دیوانه وار و بی جایگزین بخوام. هر وقت به این عشق فکر میکنم، دلم پر میشه از حس ها و آرزوهای خوب. وقتی با وجود تمام دردایی که کشیدم، بازم دوستت دارم و تحمل یه لحظه دوریتو ندارم، یعنی این عشق چنان توی گوشت و پوستم راه پیدا کرده که حتی مرگ هم نمیتونه بوش رو از جسمم جدا کنه. خودمم خیلی وقتا فکر میکردم شاید چون بهت عادت کردم، دوستت دارم. این مدت نبودنت، باعث شد بفهمم عادت نبوده که عشق تو رو زنده نگه داشته. حتی حرفات و کارای عاشقانه تو هم نبوده! من بهش میگم اراده خدا. 

    آدم نباید قلبشو خالی نگهداره. چون ممکنه با بدی ها و یا اهداف بیهوده پر بشه. اونی که توی دلته، میتونه نقشه راهو برات مشخص کنه. میتونه بزرگت کنه یا کوچیکت. پس بهتره قلب آدم میزبان چیزی یا کسی باشه که آدمو به سمت خوبی ها و درستی ها میبره. 

    همیشه سعی میکردم پاک باشم و رابطمو با خدا حفظ کنم. احساس میکردم این پاکی بهم یه برتری میده که اگه هزار تا خواستگار داشته باشی که همشون از من سر باشن، این پاکی میشه برگ برنده من یا همون "علامت مخصوص حاکم بزرگ" توی کارتون "میتی کومان"! فکر میکردم باعث میشه مثل یه نگین توی چشمت بدرخشم. در تمام این مدت حس میکردم که اگه هدفم از دوست داشتنت فقط یه زندگی مشترک عاشقانه محدود به دنیا باشه که خیلی هدف بزرگی نیست. وقتی زندگی مشترکمون رو تصور میکردم، می دیدم این اون چیزی نیست که من بخوام. که روز و شب تماما بهم بگیم دوستت دارم؟ یا از هم حمایت کنیم؟ که چی بشه؟ خب این حمایت رو میتونی از خیلیای دیگه بگیری. شاید خیلی بهتر! ولی مگه هدف زندگی مشترک فقط همینه؟ که روبروی هم بشینیم که تو چشم هم خیره بشیم و عشق همدیگه رو ببینیم و حظ کنیم؟ یا من صبح تا شب به کارایی فکر کنم که میتونم انجام بدم و باهاشون بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ عشق همه زندگی نیست. یه وسیله ست که آدمو به جایی که براش ساخته شده برسونه. عشق مثل بال پروازه. وقتی آیندمون رو تصور میکردم، می دیدم اگه قراره فقط عشق هدفم باشه، چه آینده کسل کننده ای خواهیم داشت. نه این نمیتونست هدفم باشه. اینقدر محدود و سطح پایین! اینها فقط یه پیش نیازه برای یه هدف والاتر.

    توی لحظات دلتنگی خدا توی دلم حضور داشته. وقتی از عالم و آدم می بریدم و به تو فکر میکردم، خدا از عمق دردی که قلبمو در هم می فشرد آگاه بود. این اتاق، آجر دیوارهاش، موزاییک های کفش، همین لامپی که الان بالا سرم روشنه، همشون لحظات تنهایی منو دیدن که چطور سر شده. هم وصال داشتیم هم فراق. هم دلتنگی و هم دلگیری. اگه میتونستی با سرعت نور حرکت کنی و در زمان به عقب بری، میتونستی نجواهای هر شبمو که توی کل راه شیری پخش میشدن رو بشنوی. من واسه خدا میگفتم و اون گوش می داد. به همین خاطر قلبم آروم میگرفت. هر چقدرم بگم، زیبایی اون لحظات رو نمیتونی تصور کنی. من عاشق کسی که منو وسط مشکلات عین یه زباله رها کرد و با بی رحمی تمام سعی کرد ازش دست بکشم (حتی به قیمت مرگ دلم) نشدم. من عاشق کسی که تمام اصرارای منو دید و با اینکه میدونست دوستش دارم بازم رفت، نشدم! عاشق کسی شدم که منو به خدا نزدیک کرد. این همون روی سکه ست که مدت هاست ندیدم. چشمتو بستی، فکر این نیستی که چه بلایی داره سرم میاد. تو همونقدر که جلادی، یاری دهنده و مرهم هم هستی. اگه من دوستت دارم، با همه اینا دوستت دارم. نه کم و نه بیش! پس به این فکر نکن که اگه خودتو بی تفاوت نشون بدی یا دلمو بشکنی، فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم. زندگی من همینجاست. نقطه عطف زندگیم درست اونجاییه که میتونم دل از همه چی ببرم ولی امیدمو به خدا از دست نمیدم و دلمو به این خوش میکنم که خدا هرگز امید امیدواران رو ناامید نمیکنه.

    خودخواه نیستم. من فقط دوستت دارم و احساس میکنم اگه اینجای زندگیم کوتاه بیام، یه عمر حسرتشو میخورم. میدونی هرگز مجبورت نکردم دوستم داشته باشی. اولین پیاممو یادت میاد؟ ای کاش میشد اینجا بزارمش تا دوباره ببینیش. یادمه گفتی حرفام خیلی خاضعانه بود. آره من فقط خواستم توی اون پیام بهت بگم دوستت دارم. همین! نخواستم دلتو ببرم و با حرفای عاشقانه مجذوبت کنم. نخواستم بخاطر احساسات تصمیمی بگیری که بعدا ازش پشیمون بشی. فقط خواستم احساسمو گفته باشم تا بعدا بخاطر نگفتنش خودمو سرزنش نکنم. وقتی که قبول کردی، تمام واقعیات در مورد خودمو بهت گفتم. در مورد وضع خانوادگیم، رفتارام، پدر و مادرم و ... بدون حتی یک کلمه دروغ یا پنهانکاری. قبل از اینکه احساسی شکل بگیره، خواستم اگه هنوز دو دلی، خوب فکراتو بکنی. وقتی تو گفتی اینا برات مهم نیست، وقتی بهم گفتی دوستم داری، احساس کردم تازه متولد شدم. انگار خدا تمام خواسته هامو با هم اجابت کرده باشه. خوشحالی بی حد و وصفی که تا اونروز توی قلبم حس نکرده بودم. خدا تمام دعاهای منو شنیده. میگن اگه فقط یه بار از ذهنت خواسته ای رد بشه، خدا دست خالی ردت نمیکنه. حالا بعد از اینهمه دعا، تو میگی خدا دست خالی ردم میکنه؟ تو میگی همه چیز تموم شده؟ تو میگی باید واقعیات رو بپذیرم؟ واقعی تر از عشق توی سینم که هنوز برام قابل احترامه چیزی ندیدم. چون رفتنت رو دیدم و از بین نرفت. چون بدی هاتو دیدم و از بین نرفت. چون حتی به دعا از خدا خواستم اگه به صلاحم نیست، از دلم جدات کنه و نکرد! این روزا خیلی ها بخاطر یه بگومگو ساده از هم دل میکنن. چیزی که تو اسمشو منطق و واقعیات میزاری، به خودخواهیای تو گره خورده. امروز هست ولی روزی که خودخواهی نباشه، میبینی دیگه واقعیتی نیست جز عشق. ابر سیاه بزرگی رو تصور کن که چیزی نیست جز بخار آبی متراکم. زمانش که بگذره، دچار زوال میشه. اما خورشید یه واقعیته که بالاخره از پشت ابر سیاه درمیاد. شب و روزی وجود نداره. فقط سایه ها و نبود نوره که باعث میشه مفهومی به اسم شب یا روز به وجود بیاد! 
     
    میدونی دوستت دارم. تمام تلاشم اینه که بفهمی هیچ چیز ارزشمندی توی عالم نیست جز فرصتی که میشه با عشق گذروند ولی با دلشکستگی داره سر میره. میدونم خدا میتونه دلمو خوب کنه. البته اون بهترین مرهمه. اما زیباییش به اینه که تو خوبم کنی! که باعث بشی سرمو جلو خودم بالا بگیرم و بگم: دیدی امیدت بیخودی نبود؟ که همونطور که سوزوندی و شکستی، مرهم بزاری و درستش کنی. اگرچه نمیشه روزای رفته رو برگردوند، اما میشه روشون حساب کرد. این روزا قربانی شدن تا این عشق محکم بایسته. پس به هدر نرفتن. کمک کرد تا بفهمم چقدر دوستت دارم و تا کجا باهاتم. یه نهال وقتی تازه کاشته میشه، خیلی شکننده و آسیب پذیره. اما یه مدت که بتونه بایسته و از بین نره، دیگه از سرما و گرما و باد و بارون در امانه. چون قوی شده. ریشه زده! این عشقم ریشه زده. تو رو نمی دونم اما توی تمام وجودم ریشه زده. 

    نمیدونم این عشق به کجا میرسه. آخرش پشیمون میشم و حسرت این روزا رو میخورم یا اینکه بخاطر تک تکشون به خودم می بالم. نمیدونم عقایدم همینا بمونن یا نه. اما اینو میدونم که حتی اگه دو دنیا بینمون فاصله بیفته و به اندازه تمام نفرت های آدمای زمین ازت متنفر بشم، بازم این لوحی که روش اسم تو رو نوشتم و گذاشتم توی قلبم، هرگز از یادم نمیره. فقط کافیه جایی ازم کمک بخوای، "نمیتونم" کمکت نکنم. نمیتونم بیخیالت بشم و بسپرمت به دیگری. نمیتونم دلتنگت نشم. نمیتونم اون روزای خوبو فراموش کنم... نمیتونم.

    چهار سال پیش تصمیممو گرفتم که بهت بگم دوستت دارم. همین حوالی بود. بین نماز مغرب و عشا. پیاممو نوشتم و ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه برات ارسالش کردم. راستی، چهار سالگی عشقمون مبارک... میخوام بدونی هنوز برام همونقدر عزیزی. ازت دلگیر هستم. خیلی هم هستم... اما اگه هر روز برات دعا نکنم، دلم آروم نمیگیره... اگه هر شب موقع خواب برا سلامتیت آیه الکرسی نخونم، احساس میکنم یه کار ناتموم دارم. هر چی بهم گفتی، هر چی ازت دیدم، هر باری که دلمو شکستی، همه رو گذاشتم یه گوشه ای که با "ارمغانم" قاطی نشه.. منتظرم برگردی، تا با یه کنترل + آل و یه شیفت + دیلیت همشو پاک کنم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 31 شهریور 1397 10:24 ب.ظ نظرات ()

    این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:

    در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

     

    قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
    اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه. 
    خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

     

    اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.

     

    اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟

     

    عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!

     

    بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟!  تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟

      

    روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!

      

    عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!

     

    شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!

     

    خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!

     

    وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!

     

    اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!

     

    عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!

     

    عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد! 

     

    ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.

     

    روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!
    باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!

     

    شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...

     

    ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 26 شهریور 1397 11:30 ب.ظ نظرات ()
    یه سوال:
    فرض کن یه گوشه دنیا یکی هست که حالش خیلی بده. اما فقط یه نفر بتونه حالشو خوب کنه و اون یه نفر تو باشی. چیکار میکنی؟
     
     
    حالا به فرض قبلی اینا رو هم اضافه کن:
    فرض کن خیلی هم دوستت داره
    هیچوقت بدی تو رو نخواسته
    روز و شب برات دعا میکنه
    حالا چیکار میکنی؟

     
    و باز این فرض ها رو اضافه کن:
    صمیمی ترین احساساتشو برا تو کنار گذاشته
    هر وقت نیازش داشتی، با تمام وجود حاضر بود کمکت کنه
    همیشه برات وقت خالی داشته
    همیشه حاضر بوده همه حرفاتو بشنوه
    حالا چی؟

     
    این یه بند آخرو هم به قبلیا اضافه کن:
    اینکه "تو" دلیل اون حال بدش باشی!
    و حالا؟
      
      
    ( میدونم هر چقدر فرضیات اضافه میکنم، کم کم به عرق روی پیشونیت اضافه میشه، یه احساس بدی توی وجودت ریشه میزنه، سرت تیر میکشه، چشماتو میبندی تا دیگه نخونی. اینا واسه اینه که وجدانت بیدار شده. اما میخوای به زور بخوابونیش. فایده ای هم داره؟ اگه وجدان داره اذیتت میکنه، پس یعنی یه جای کار میلنگه! درست نیست)


    اینکه همیشه دلشو شکستی
    توی بدترین روزای عمرش تنهاش گذاشتی
    و الان توی بدترین ساعت های زندگیش داره میمیره... آره واقعا داره میمیره!
    هیچکدوم از اینا برات مسئولیتی ایجاد نمیکنه؟
    هر آدمی با یه درصد وجدان، میدونه توی این لحظه باید چیکار کنه!
    اونوقت اگه بهت بگم بی وجدان، ناراحت میشی؟
    اگه به اندازه یه عالم دلم از دستت گرفته باشه، حق ندارم؟
    اگه نفرینت کنم، میشم آدم بد قصه؟ میشم ادعای پوچ؟ میشم لاف عاشقی؟
    که میگی تو عاشق نیستی وگرنه... وگرنه چی؟
    به همون خدای شاهد و ناظر قسم میخورم، اگه بدونی هر لحظه و هر روز، دارم چطور زندگی رو میگذرونم، از خجالت آب میشی میری توو زمین!
    امروز درد معده بیچارم کرد... دکتر میگه کم برو توو فکر، خودتو ناراحت هیچی نکن... چی بهش بگم؟
    اگه از حال بد حرف بزنم، با حال بد خودت مقایسش میکنی و فکر میکنی دارم اغراق میکنم. اما نامسلمون، بخدا اغراق نیست! به معنای واقعی کلمه دارم جون میدم. میفهمی؟؟؟
    اگر بفهمی، اونوقت متوجه میشی دلیل تمام اصرارام چیه ...
    اگه از خدا میخوام به همین حال دچارت کنه تا بفهمی دارم چی میگم، که دلم نمیاد...
    اگه ازت میخوام درستش کنی، که مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین باهام برخورد میکنی. انگار نه نگار که حامدی بوده...
    اگه از خدا میخوام از فکرت بیرونم بیاره، انگار بدتر نفتو میریزم رو آتیش... بدتر میشه
    دیگه موندم چیکار کنم... حالم بده لعنتی، خفه خون گرفتم! یه تیکه سنگ توی گلومه که در تمام طول روز اذیتم میکنه
    جدا نمیترسی خدا بخاطر این حالم بیچارت کنه؟
    تو داری بهم ظلم میکنی، قبول داری؟
    حالا برو قرآنو باز کن، ببین خدا چی گفته: و انتقام خدا از ظالمان سخت و بی حساب خواهد بود!
    سخت ترین حق الناس اینه که به روح دیگران لطمه بزنی
    و اون لطمه باعث بشه کل زندگی و آینده و عاقبت اون شخص در معرض نابودی و فساد قرار بگیره
    بارها از خدا خواستم درستم کنه، ترمیم کنه این دلشکستگی ها رو. نکرد! نشد!
    خدا خبر نداره توی چه وضعی هستم؟ یا مثل تو بیخیالم شده؟
    من میگم هیچکدوم!
    فقط منتظره ببینه تو اونقدر مسئولیت پذیر هستی بیای قلبی که شکستی رو درست کنی یا خودتو به من و خدا ترجیح میدی؟
    و من میگم این کارو تا روزی که تو بالاخره بفهمی مهمترین کار دنیا، ترمیم دلیه که شکستی، همچنان دنبال میکنه.
    روزی که فهمیدی باید همه چیزو رها کنی، سری به گذشته ها بزنی، ببینی زیر آوارها کسی هنوز زنده هست که کمکش کنی یا نه
    من میگم اصلا اگه تصمیمت صد درصد درست هم باشه، اگه به اون فرضای بالا فکر کنی، میفهمی این کاری که کردی، اصلا رسمش نبود!


    حالا باز به فرضای بالا اینا رو هم اضافه کن:
    اینکه بارها بهش گفتی دوستش داری
    دلشو به عشق خودت خوش کردی
    قرار بوده مرهم درداش و محرم رازاش باشی
    قرار بوده باعث آرامش قلبش باشی
    اینکه میتونستی اصلا انتخابش نکنی، ولی کردی
    باهاش نقشه آینده رو کشیدی، ولی توی همون نیمه راه تنهاش گذاشتی
    اینکه با دلش کاری کردی که غیر تو هیچکسی رو نه میخواد و نه میتونه دوست داشته باشه؛
    حالا چی؟ بارم مسئولیتی بر گردنت نیست؟
    تو فراموش میکنی؟ من فراموش میکنم؟ خدا هم فراموش میکنه؟


    ببین... قضاوت تو به عهده خدا
    نه چیزی میدونم، نه میخوام توجیهی بشنوم
    من فقط چهار سال دعای مستجاب نشده دارم
    به علاوه بیست و هفت سال حسرت و قناعت به هر چیزی که خدا بهم داده یا نداده
    و یه درد عمیق که شب و روزمو تیره و تار کرده
    نه قراره نفرینی کنم، نه ازت دست بکشم، فقط منتظر اجابت دعاهام میمونم
    بالاخره دل منم خدایی داره...
    بیا بهم بفهمون که به حرمت عشقی که بینمون بوده، دلت نمیاد منو توی این حال ببینی، آخه ناسلامتی من و تو یه روزی خیلی همدیگه رو میخواستیم...
    بیا بهم بگو که تو هم از عذاب من در عذابی. تا باور کنم این چهار سالو به هدر ندادم. آخه ناسلامتی من با هر چیزی که داشتم اومدم جلو. نباید ازش یه نتیجه ای بگیرم؟ اگه این چهار سالو به یه نهال آب میدادم، تا حالا بهم میوه می داد، من که چهار ساله با همه وجودم پای این عشق موندم.. نباید حداقل یه دل برام تنگ بشه؟ نباید لااقل چشمی برام تر بشه؟ حقم نیست دلی برام بتپه؟ دستاورد من بعد از چهار سال عاشقی چی بوده؟
    بیا بهم نشون بده هنوز خدایی هست، تا باور کنم دعاهام بی اثر نبوده
    بیا اشتیاق زندگی رو جا بده توی این وجود تا باور کن زندگی هنوز زیباییاشو داره


    ببین، فقط یه جمله:
    راضی نشو توی این حال ذره ذره بمیرم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی چهارشنبه 31 مرداد 1397 10:52 ق.ظ نظرات ()
    با تو هستم. دقیقا خود تو! میخواهم بدانم؛ وقتی هنوز آوار "دوستت دارم" هایت بر سر کسی مانده که در نیمه راه عاشقی رهایش کرده ای، آن هم با دلی سوخته... پس آیا حرام نیست که به دیگری بگویی "دوستت دارم" ؟!

    خرج کردن احساست در هر جای دیگری "حرام" است، وقتی در اینجا دنیایی را به غم واگذاشته ای و رفته ای! باور کنی یا نه، در قبال هم مسئولیم! "مسئول". پس قبل از هر کار در زندگی ات؛ آری حتی قبل از خوردن آن لیوان آب! باید ابتدا آوارهایت را از سر این دل شکسته برداری، اشک های دل خسته اش را پاک کنی، چشمانش را ببوسی، دل شکسته اش را درمان کنی، کنار دردو دل هایش بنشینی و گوش کنی! بغضش که شکست، گریه که کرد و دلش که خالی شد؛ باز هم همان لبخند زیبا را خواهی دید که بی گمان لبخند زیبای خدا هم هست!

    سپس در چشمانش خرده ای بنگر. اگر شوق بودنت در چشمانش بود، خب بمان! اینهمه حق انتخاب را به خودت دادی، یک بار به او بسپار! به اویی که لااقل بهتر از تو قدر عشق را می داند! چرا فکر میکنی انسان ها، ماشین هایی قابل پیش بینی و تعمیر و برنامه ریزی اند؟! گاهی میبینی یک نفر بر خلاف پیش بینی ات، تا آخر عمر پابند تو بود! و یا بیشتر از هر کسی تو را می خواهد! و یا اصلا هیچکسی پیدا نشد که دل خسته اش را درمان کند!

    گاهی میبینی پای یک عشق زمین میخوری، و لازم است تعهد به یک قلب، یک زندگی و یا یک احساس را بیاموزی!

    نگذار تا ابد زیر بار دوست داشتن تو خرد شود! ابتدا دلش را درمان کن، تا اگر هم بودنت را نخواست، شاید بشود دلش را به هوای دگری گره زند. کسی که بهتر از تو قدر عشق و وفا را می داند. کسی که عاشق وفادار را "عاشق وفادار" می نامد. نه "کنه" یا "سیریش"! کسی که نه مانند تو، اینهمه سرد و بی تفاوت؛ که مرد و مردانه از عمق جان دوستش بدارد.

    به یاد داشته باش که دل، امانتی است الهی. وقتی دلی را به دست آوردی، دیگر خیانت در امانت جایز نیست! حرام است... به والله حرام است! تک تک لحظاتی که می توانی دلی را به زندگی برگردانی و دریغ میکنی!


    پ.ن: نوشته هامو که میخونی، میفهمی بغض دارن. من ازت دلگیرم. خیلی هم زیاد. دلم میخواد اونقدر سرت داد بزنم که هم تو به گریه بیفتی هم خودم. قرارمون این نبود وسط راه بزاریم و بری. بهت گفته بودم که دل کندن کار من نیست. اما حرفمو باور نکردی و با خودت گفتی، اینم یکیه مثل اینهمه آدمی که صبح عاشق منه، ظهر عاشق یکی دیگه. دو روز نباشم و سرد بشم، رهام میکنه. حالا وقتش نیست اعتراف کنی که اشتباه میکردی؟ به دوری مجبورم نکن که بخدا دیگه طاقت ندارم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 28 مرداد 1397 09:17 ب.ظ نظرات ()
    آیا هر چی بوده تموم شده؟
    قبول داری خدا با تمام جلال و جبروتش، منتظر اون لحظه ایه که بنده ای به سمتش بره؟
    چقدر حاضره خرج کنه تا بنده ای رو به سمت خودش بکشونه؟
    حالا اگه بنده ای، به خاطر عشقی که توی دلشه، روز و شب، وقت و بی وقت، خدا رو صدا بزنه،
    به حرمت عشق توی سینش، چشمشو از نامحرم دور کنه،
    آیا خدا خوشحال نمیشه؟ و آیا اون عشق رو دوست نداره؟
    بدون شک خدا هر چیزی که بنده ای رو حتی یک قدم بهش نزدیک تر کرده باشه، دوست داره!
    و خدا هر چیزی که زیبا باشه رو دوست داره و اونو به خودش نزدیک میکنه
    تا جایی که میگه این برای من! چون زیباست... چون خواستنیه.
    عشق تو منو به خدا نزدیک کرد. گویا باید منم یه خواهش و کششی توی دلم می داشتم تا باور کنم عشق خدا به بنده هاش رو
    حالا اگه یه درصد فرض کنیم خدا این عشقو دوست داره، آیا میشه به نابودیش فکر کرد؟
    وقتی بنده ای در برابر خدا زانو میزنه و با تمام وجودش خالق رو صدا میزنه
    خدا میگه همینه! این صحنه زیباست. و ممکنه تو یادت بره اون صحنه رو
    ولی خدا هرگز یادش نمیره!
    هی میخوای دور شی ازش، هی میگه کجا؟ مگه من میزارم؟ یادته اون قدیما چطور صدام میزدی؟ مگه من یادم میره؟
    تو یه زمانی آرزوی خوبیها توی دلت بود، عشق من توی دلت بود، مگه من میزارم دلی که عشق من توش بوده بمیره؟!
    خدا هرگز آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه.
    میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. یعنی احساساتی که قراره داشته باشی رو میدونه
    همینطور میگن هدایت مال خداست و هر کسیو بخواد هدایت میکنه
    پس آیا میشه گفت این احساسو خودش توی دلم گذاشت، تا منو به خودش نزدیک تر کنه، یعنی به خودش هدایتم کنه؟
    چرا نشه!
    حالا آیا میشه خدا اون عشقو فراموش کنه؟ و میشه اون کسی که وسیله ایجاد اون عشق بوده رو دوست نداشته باشه؟
    نمیشه!
    پس خدا هم تو رو دوست داره و هم این عشقو
    تا جایی که فرستاده اش میگه: هر کسی عاشق بشه و عفت پیشه کنه و در این حال بمیره، مثل شهید در راه خداست!
    میدونم اینا همش بازی خداست! همین دوری و لجبازی و خودخواهی های تو!
    می چرخونه و می چرخونه تا بفهمه چقدر توی عشق ثابت قدمم. تا تو هم بفهمی چقدر این عشق مهمه، این یکم زمان میبره!
    وگرنه چطور ممکنه خدایی که اگه یه بار صداش بزنی، جوابتو میده، جواب 4 سال دعاهامو نده؟
    وقتی هر کاری کردم که از دلم بری و نشد، فهمیدم قرار نیست بری... قراره بمونی!
    پس به دوری و فراق و سکوت تو صبر میکنم تا خودش جوابمو بده
    میدونم ناامیدم نمیکنه
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 21 مرداد 1397 12:16 ق.ظ نظرات ()
    ببین! من دوستت دارم. خب؟
    دوست داشتنی بی توقع.

    بی توقع یعنی نمی گویم اگر مرا دوست داشته باشی، اگر دلتنگم شوی، اگر مرا به یاد آوری، اگر بگویی که دوستم داری، اگر به حالم توجه کنی، اگر به من وفادار باشی، اگر هوای دلم را داشته باشی دوستت دارم. در غیر اینصورت نه!
    نه! نه اینطور! بی توقع یعنی اگر مرا دوست نداشته باشی، اگر به من بی توجه باشی، اگر بی وفا باشی، اگر احساس قلبی من برایت مهم نیست، اگر اشک مرا میبینی و کاری نمی کنی، اگر دلتنگ می شوی و چیزی نمی گویی، اگر به شکستنم رضایت دهی، اگر هرگز نیایی، اگر حتی مرا مسبب تمام مشکلات خود بدانی، باز هم دوستت دارم.
    بی توقع برای خودم. اما ...

    اما می گویم اگر قدر خودت را ندانی، از آنچه که میتوانی به آن برسی دست بکشی، اگر با کسانی که چشمشان صرفا دنبال تن توست درباره عشق سخن بگویی، اگر از خدا ناامید شوی، اگر از "من" حتی ناامید شوی، اگر مینای دل خود را به نااهلان سپاری، اگر زمانی که فکر میکنی میتوانی روی من حساب کنی اما بخاطر خودخواهی و غرورت این کار را نمیکنی، اگر فکر کنی خدا دوستت ندارد، از آن سوی دلتنگی هایت می آیم، چنان به حسابت می رسم تا دفعه بعد از این کارها نکنی!!!

    من دوستت دارم. میفهمی لعنتی؟ دوست داشتنی که به هیچ وجه کم نیست! تو در چشمان من بهترین مخلوق خدایی. پس حتی به ذره ای کمتر از آن برایت رضایت نمی دهم! دیگر دست خودت نیست که نخواهی! که نتوانی! هر کجا کم آوردی، به من بگو، در کنارت هستم، حتی اگر نخواهی در کنارم باشی... میخواستم در کنار تو، دست در دست، به رفیع ترین قله ها برسیم. نخواستی مرا مهمان چند روزه ی قلبت کنی... مهم نیست، فدای سرت. هر چند هرگز برای برگشت دیر نیست چون این عاشق، عجله ای برای دل کندن از تو ندارد، اما می خواهم این را بدانی، که نمی توانم از دست رفتنت را ببینم... طاقتش را ندارم بی انصاف!

    خوب باش، پاک باش. با من اگر حرف نمی زنی، اشکالی ندارد، اما با خدای خودت حرف بزن. اگر دلت تنگ شد، به سوی من بیا و اصلا از این نترس که حالم بدتر شود یا بترسی که نکند دل در گرو کسی دیگر بسته ام! تو هیچگاه مزاحم من نیستی. گوش های من تا ابد هم پذیرای سخن های توست. حوصله شنیدن همه حرف های تو را دارم. حتی اگر نتوانم در حل مشکلت راه حلی به کار گیرم، اما حداقل که می توانم درد و دلت را بشنوم! یادگاری تو برای من، همین عشقی شده که درون خراب آباد سینه ام منزل گرفته. ببین عزیزم، من دوستت دارم، پس بخند. و اگر خواستی با هم بخندیم، این را بدان که همیشه منتظرت هستم...
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2