حامد عبدالهی پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 08:13 ب.ظ نظرات ()
امروز شد هزار و یکمین روز. و امشب میشه هزار و یکمین شب! می دونی هزار و یک شبه که نیستی...؟! بیشتر اوقات دلم نه تنها واسه زمانی که بودی، بلکه برا وقتایی هم که نبودی تنگ میشه! مثلا همین سال گذشته! یا حتی همین شیش ماه پیش. شاید سال دیگه دلم برا همین الانم تنگ بشه. به قول عزیزی که میگفت: "من دلم برا دشمنم هم تنگ میشه!" منم دلم برا دشمن جونمم تنگ میشه! حتی اون موقعی هم که بودی، بازم دم به دقیقه دلم برات تنگ میشد، چه برسه به الان که شدی شهرزاد قصه ی هزار و یک شب ما! راستی.. دل تو تنگ میشه؟! میفهمه از عالم و آدم بریدن یعنی چی؟ میفهمه انتظار، خستگی، در هم شکستگی چقدر درد داره؟

بعضی وقتا با خودم میگم یعنی خاک توو سرت حامد با این عاشقی کردنت. اونقدر ارزشمند نیستی که دلبرت یادت کنه یا یه بار خدایی نکرده بگه دلم برات تنگ شده. اصلا در حدی نبودی که دل کسی برات تنگ بشه.. در حدی نیستی که جوابتو بده، در حدی نیستی که دلش هوایی بشه برات... حتی در حد یه لحظه...

از همه این حرفا هم که بگذریم، راستش دیگه هیچ شوقی برا ساختن زندگیم ندارم. اصلا برام مهم نیست به هیچ جایی نرسم. دوست ندارم کسی رو راه بدم توی زندگیم. چون از نظرم حماقته که آدم اینهمه دردسر رو به جونش بخره، بره توی این بیکاری کار پیدا کنه، توو این گرونی بره خونه اجاره کنه، وسایل خونه بخره، نزدیک حداقل صد میلیون تومن پول خرج کنه، کلی قرض و بدهی هم بالا بیاره، یه عالمه نگرانی و دلواپسی برا خودش ایجاد بکنه، تا یکی بیاد توی زندگیش، که اونم چهار روز دیگه یا بهت خیانت کنه، یا ازت دلزده بشه یا عاشق دیگری بشه، یا تلاشات رو نبینه و فقط به فکر خودش باشه و به جای اینکه مرهم زخمات باشه، بشه نمک روی زخم! به جای اینکه ملجا خستگی هات باشه، بشه عامل خستگی هات! حماقت نیست؟! 

میبینی؟ منی که یه روزی با وجود اینکه یه دنیا بینمون فاصله و مشکل بود، بازم نه پشیمون شدم نه دلسرد، حالا دیگه شوقی برا ساختن یه زندگی ندارم... این ظلم نیست؟ پس چیه؟ تو پشیمونم کردی.. تو دلزدم کردی از تلاش کردن برا ساختن یه زندگی... حالا خودتم برگردی، بعید میدونم بتونی منو به اون عزم و اراده برگردونی.. مگه اینکه، خیلی تلاش کنی... که البته ... نمیکنی!

حالا میدونم اگه این نوشته ها رو بخونی، شاید فکر کنی ازت متنفر شدم. اما متاسفانه نشدم. ای کاش میشدم... اما راستش قلب من جای خوبی برا تنفر نیست... لیاقت قلب من تنفر نیست! این نوشته ها هم سرشار از تنفر نیست، سرشار از حسرت و گلایه ست! اما هنوز بهت امید دارم... هر وقت به یادت میفتم، جز یه آه بلند کاری از دستم بر نمیاد.. متاسفانه هنوزم دوستت دارم. یه دوست داشتنه پر از گلایه... دوست دارم سرت داد بزنم، دوست دارم تمام زندگیم تنها باشم تا دیگه کسی اینجوری اذیتم نکنه... اما میبینم اون گوشه کنارای دلم، بازم میخوام تو باشی.. تنهایی رو با تو دوست دارم... فقط با تو...

هزار و یک شبه که نیستی... هزار و یک شبی که نمیدونی چطوری گذشت... اما هنوزم ناامید نیستم... میترسم همین امیدم شده باشه، علت تمام دردام.... اما چه کنم... مگه امید دست خود آدمه؟ ناخوداگاه میبینی هر کاری ام بکنی، بازم امیدت از یه نفر قطع نمیشه... امان از اون یه نفر که هرگز نمیخواد این چراغو روشن کنه... امان..

اصلا باورم نمیشه که سه سال گذشته باشه! همینجوری الکی توی انتظار سه سال گذشت! شبایی رو یادم میاد که می سوختم و کاری از دستم بر نمیومد. روزا مزخرف، شبا مزخرف تر! گُر گرفته و ملتهب... آشفتگی و حس دلتنگی و نگرانی و سرگشتگی... نمیدونستم کجاااایی... نمیدونستم چیکار میکنی... گاهی وقتا میگفتم نکنه به کسی دل بسته باشه... نکنه دیگه یاد منو فراموش کرده باشه... نکنه کسی دلشو برده باشه... نکنه دیگه برنگرده.. نکنه من دیگه براش یه آدم متفاوت نباشم.. نکنه دعام نکنه... نکنه دیگه نگرانم نباشه... نکنه دلش هوامو نکنه... آآآآآآآآآخ تو از درد یه دل عاشق چی می دونی؟ ساده میشکنه و بعضی فکرا ساده اونو با خودش میبره... چرا اینکارو باهام کردی؟ اصلا فرض کن من بد! مگه همین آدم بد، واقعا دوستت نداشت؟ حقیقت اینه اگه واقعا دوستم می داشتی، حتی اگه بدترین آدم دنیا هم می بودم، میتونستی درستم کنی و باهام زندگی رو بسازی... اما من که بد نبودم... بودم؟ نمیشد کنارم بایستی؟ من ازت نمیخواستم خوشتیپ باشی، تو دل برو باشی، زیبا باشی، اندام متناسب داشته باشی، من اصلا برای دوست داشتنت نیازی به زیبایی های ظاهری تو نداشتم.. فقط میخواستم درکم کنی و بخوای هر چی هستم، خوب یا بد، کنارم بایستی تا نکنه از اینکه بهت دل بستم، از خودم بدم بیاد... فقط میخواستم بین من و تو یه چیزی به وجود بیاد ورای بهشت ازلی... میخواستم این علاقه دست من و تو رو بگیره و برسونه به خدا... میخواستم برات اونی باشم که بهترینه... که هر وقت میبینیش، عشق بی حد رو توی چشماش ببینی و ببینی هرگز ازت دلسرد نمیشه... که حتی مواقعی که خودتم به خودت باور نداری، باورت کنه، برای مواقعی که دست نداری، دستت باشه، وقتی قلب نداری، قلبت باشه، وقتی نفس نداری، نفست باشه... بخوای باور کنی یا نه، من میخواستم تمام و کمال هر چی دارم و ندارمو بذارم وسط تا تو دلت گرم باشه و باور کنی که هنوزم توی این عالم خوبی پیدا میشه...

حالا ازت میپرسم، این حقم بود؟ چون تو فقط نمیخواستی و نمیتونستی زندگی رو با من از صفر شروع کنی؟ چون تو توی زندگیت سختی نکشیده بودی؟ مگه من که در تمام عمرم سختی کشیدم، مردم؟ نه... فقط تبدیل به یه موجود سرسخت شدم که به این آسونیا سختیای زندگی نمیتونست اونو در هم بکوبه... حاضر بود برات همه چیشو بذاره وسط. چون احساس میکرد تو همونی هستی که تنهاش نمیذاری... احساس میکرد سختی های زندگیش تموم شده و حالا دیگه روی خوش زندگی رو میبینه... احساس میکرد وقتی دلش میگیره، حالا دیگه لااقل یکی هست که بتونه دو دقیقه باهاش درد و دل کنه و به بودنش دلگرم باشه.. آآآآآه...

من ناامید می شدم، وقتی می دیدم دیر به دیر ازم خبر میگیری... وقتی میدیدم اونقدری که من دلتنگم، تو نیستی... وقتی میدیدم اونقدری که من میخوام بهم برسیم، تو نمیخوای... وقتی می دیدم چقدر در برابر مشکلات زندگی تنهام... وقتی هیچکسی رو نداشتم که دردامو بهش بگم... وقتی حتی می ترسیدم به تو دردامو بگم! چون حس میکردم ممکنه از خودم دلسردت کنم... من فقط میخواستم کنارم باشی... که نترسم از اینکه بهت بگم چقدر کم آوردم... که چقدر احساس تنها بودن میکنم در برابر مشکلات... و بعدش دلهره اینو نداشته باشم که تو ازم ناامید بشی...

ناامید می شدم و به همین خاطر نمیدونستم باید چیکار کنم... دست و پام سست میشد و بعضی وقتا تلاشامو رها میکردم.. فرو میرفتم توی خودم و مثل کسی میشدم که رفته توی کما... عجله داشتم که زودتر مقدمات شروع زندگی رو فراهم کنم... به همین خاطر دوست نداشتم وقت خودمو برا کارایی بزارم که وقت زیاد میخواد و درآمد کم داره.. و کارایی هم که وقت کم بخواد و درآمد خوب داشت هم به این آسونیا گیر نمیومد.. عجله داشتم چون میترسیدم از خودم ناامیدت کنم... ناامید میشدم چون در کنار خودم نمی دیدمت... عجله و ناامیدی باعث سست شدنم میشد...

"من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم!" فقط میخواستم برات کاری رو بکنم که برا هیچکسی نکردم... من اگرچه خوب یا بد، بهترینم رو برات گذاشتم وسط... منتی نیست، چون اینکارها رو برای عشق کردم. برا ماهیت خود عشق. که تمنایی ازت نداره جز سوختن برا معشوق... جز فدا کردن همه دار و ندارت در راه معشوق... اما می بخشید که نمیتونم بذارمت به امون خدا.. نمیتونم ازت دست بکشم... حتی اگه نخوای، نیای و یا تا یه جایی اونورتر از ابد هم به درد دوری دچارم کنی...

ارمغانم؟ دلم برات تنگ شده...