تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب فروردین 1398
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 فروردین 1398 05:00 ب.ظ نظرات ()
    امانت دار خوبی بودی؟!
    جوابش با تو... پس.. بگذریم..
    بازم میخوای بگی تقصیر خودمه؟ اگه نبود چی؟!
    میگی خودت نمیخوای فراموش کنی.. تلقینه.. اگه نبود چی؟!
    من اما میگم اگه تلقین بود، بالاخره بیدار میشدم از این خواب، تموم میشد این درد.. خسته میشدم از این دلتنگی.. رها میکردم این عشقو..
    آدمی که زندگیشو دوست داره، نمیاد هی الکی به خودش درد هدیه بده... بالاخره خسته میشه.. منم زندگیمو دوست دارم
    وقتی امیدی نیست، وقتی اونی که باید باشه نیست، وقتی حتی حاضر نیست جوابتو بده، وقتی نه خبری ازت میگیره نه حالتو میپرسه و نه حتی حالشو بهت میگه تا از نگرانی دربیای؛ وقتی هزار بار دلتو میشکنه و حتی یه بار نمیخواد جبرانش کنه، دیگه چه دلیلی برای دوست داشتنش مونده؟ چرا باید بازم دوستش داشت؟
    پس چه دلیلی هست که یه آدم بازم منتظر بمونه و عاشق؟
    مگه آدم قحطه؟ چه رازی هست توی این نوع دل بستن؟!
    نمیدونم، نمیدونم والله نمیدونم.. اما هر چی هست، نه تلقینه، نه عادت، نه لجبازی.. پس.. بگذریم..
    نمیگم خودم نمیخوام دردمو درمان کنم، خواستم...هزار بار...
    دردم بدتر شد اما بهتر نشد.. پس... بگذریم..
    میگن درمان هر دردی دست کسیه که اون دردو ایجاد کرده!
    و اون کس تویی، و چون "نمیخوای" درمان کنی.. پس.. بگذریم..
    درست یا غلط، بعضی آدما، انگار یه بار مصرفن.. اینو باید از حجم عشقشون یا "وقتی" که برات میزارن متوجه بشی
    طوری خودشونو خرج تو میکنن که اگه وسط راه بزاری و بری، دیگه دل و دماغ بودن و زندگی کردنو ندارن
    اونقدر ازشون خرج شده که دیگه نمیتونن به کس دیگه ای دل ببندن
    به قول رفیقی که میگفت: انگار تمام عشقشونو گذاشتن برا یه نفر
    از خودت انرژی میگیرن و به خودت پس میدن و ... اگه نباشی..
    مثل بشقاب غذای نیم خورده، غیر قابل استفاده میشن..
    و چون یکی از همینا منم، پس.. بگذریم..
    نمیخوام بگم مقصر تویی، نمیخوام بگم نمیبخشمت، نمیخوام باعث احساس عذاب وجدان در تو بشم،
    نمیخوام زندگی رو به کامت تلخ کنم... والله قسم نمیخوام
    اما با مرام، بشین فکر کن، دلیل اینهمه اصرار چیه؟ لجبازی؟ تلقین؟ عادت؟ یا... افتادم گوشه رینگ زندگی
    اصلا مقصر #من، اونی که باید ببخشه #تو، اونی که بد کرد #من... اما... نزار بمیره... نزار
    و چون نمیخوای.. پس..
    .
    به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
    هــمه دریــــــا از آنِ مـــا کن ای دوست
    دلــم دریـــــــا شـــد و دادم به دســتت
    مکش دریـا به خون، پروا کن ای دوست
    .
    #سیاوش_کسرایی
    .
    یه روزی اینا رو میخونی.. بهت قول میدم
    با خط به خطشون گریه میکنی، بهت قول میدم
    یه روز تویی که اینقدر بی خیالی، تک تک مطالبو میخونی تا بدونی به چی فکر میکردم، چی توو دلم بوده، ازت چی میخواستم
    تمام مطالب وبلاگمو میخونی تا بدونی این چند سالو چطوری گذروندم
    مجبور میشی به یاد بیاری رمز مطالب رمزدار چی بود! بهت قول میدم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی جمعه 2 فروردین 1398 04:00 ب.ظ نظرات ()
    گاهی آدم تمام می شود! نه برای کسی. بلکه برای خودش! بزرگترین سرافکندگی، سرافکنده بودن در مقابل خود است! نه دوست و آشنا و پیامبر و امامان و حتی خدا! وقتی در مقابل خودت سرافکنده باشی، برای خودت تمام شده ای. دیگر آرزوهایت، امیدهایت، انگیزه هایت، توانایی هایت، عشقت، مهربانیت، خصلت های خوب یا بدت، برای خودت مفت هم نمی ارزد! با خودت می گویی بروم کتابی بخوانم، بعد می گویی بخوانم که چه؟ که به کجا برسم؟ که چه چیز یاد بگیرم؟ اصلا یاد بگیرم، که چه بشود؟ اصلا به جایی هم برسم، بعدش که چه؟ انگار که نه در مورد خودت، که در مورد یک غریبه که در تمام عمرت نه او را دیده ای و نه کم و کیف زندگی و بودنش برایت اهمیتی دارد حرف میزنی! برایت اهمیتی ندارد حالش خوب باشد یا نه، موفق باشد یا ناموفق، عالم باشد یا بی سواد، عاشق باشد یا هر کوفت دیگری... و من برای خودم تمام شده ام! دوباره می گویم: من برای خودم تماااام شده ام...

    دیگر برایم اهمیتی ندارد امروز روز آخر عمرم است یا فردا. اصلا فرض کن بگویند امروز آخرین روز عمر توست. فکر میکنی بلند میشوم میروم کارهای نکرده را سر و سامان دهم و حلالیت هایم را بگیرم؟! نه! همین جا مینشینم و منتظر آن لحظه خواهم ماند. چون من در مقابل خودم سرافکنده شدم... هیچ موفقیتی، هیچ تلاشی، هیچ جایگاهی دیگر برایم اهمیتی ندارد. من خودم را باور ندارم. از نظر خودم بی ارزشم. به همین دلیل همیشه سر به زیرم و خودم را لایق هیچ خوشبختی و موفقیتی نمی دانم....! وقتی که می خواهم بخندم، خودم را شایسته آن لبخند هم نمی دانم!

    شاید فکر کنی اغراق میکنم اما اینها عین واقعیت است! من به نابودی خود رضایت داده ام. از نظر خودم، دیگر تمام شده ام و کش دادن به این "هیچ بی معنی" جز عذاب ارمغانی برایم ندارد! احساس میکنم برای خدا هم بی ارزشم. آخر بسیار از او خواسته ام و جز درد چیزی ندیده ام. این آخری بیشتر مرا می سوزاند چون من به او توکل داشتم و مطمئن بودم که رهایم نمی کند... در عین حال نعمت هایش را شکر می گویم و اعلان میکنم که کور نیستم! همه را دیده ام، شاید نه همه را ولی بخاطر آنها از او بسیار سپاسگذارم چون به منی که لیاقت هیچ یک از این نعمات را نداشته ام، آنها را بخشیده. 

    ناگفته پیداست که اینگونه زندگی، جز سیاهی و تباهی، چیزی ندارد. پیدا تر، نقش توست در این اتفاق! بی باورم کردی به آنچه هستم! بی اعتمادم کردی به قدرتی که دارم! مرا چال کردی در زیر مشتی کار نکرده و دهان سوخته... نیرویی بود در تن و دستانم خالی ماند از حرکت! در مقابل خودم سرافکنده شدم! چون به خود میگفتم "می توانم" اما نشد! مانند خشکیدن غنچه ای در وقت شکوفایی... نابود شدم، شدم یک هیچ بی معنی! باروری و قدرت ساختنم از میان رفت... لبخندم پر کشید و دستانم یخ زد و تو فقط تماشا کردی...! "فقط" تماشا کردی در حالی که خودت هم میدانستی می توانی نجاتم دهی. این قدرت را خودم به تو هدیه داده بودم. من خودم را - با تمام بدی ها و خوبی ها - بی پرده و عیان به تو نشان دادم و اختیار آنچه داشتم و نداشتم را در کف دستانت نهاده بودم. پس می توانستی نجاتم دهی و حتی اگر زمین خورده ام، به پایم بنشینی تا بلند شوم. اما ننشستی و رهایم کردی و اینجا بود که این سوال ذهنم را در خود بلعید که "یعنی برایش ارزشی نداشتم؟"... حالا به جوابش رسیده ام... نه! نداشته ام! نه برای تو و نه برای دیگران! همین شد که شدم یک هیچ بی معنی عذاب آور! پس قبل از سرزنش من، خودت را سرزنش کن...

    پی نوشت: من دعای التیام نمی خوام... من دست التیام بخش می خوام. که همونطور که رهام کرد، برگرده و در حالی که پشیمونی رو توی نگاهش میبینم، دستامو بگیره و بلندم کنه و بهم بگه براش ارزشمندم. که بگه همیشه براش ارزشمند بودم. که باورم بشه ارزشمندم و اون موقع راضی نشم به این مرگ و نسیان. که بدونم رسیدن به قله های افتخار، همونقدر که قبلا ارزشمند بود، الان هم هست. راضی بشم به حرکت، در بیام از این باتلاق... من که همیشه میخواستم در همه شرایط همراهش باشم، اونم نشون بده که مرد این میدان هست و رفیق نیمه راه نیست. بپذیره مسئولیت دلی که دچارش کرده. واقعا الان تنها کسی که میتونه خوبم کنه تویی! سکوت خدا منو به این نتیجه رسونده که تو باید نجاتم بدی. خدا مسئول درست کردن خرابکاری بنده هاش نیست! اینکه بهم بگن ارزشمندم، چیزی رو عوض نمیکنه. مهم اینه تو بگی و اثباتش کنی!
    ارسال دیدگاه