منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی سه شنبه 24 مهر 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()
    میگن دیوار حاشا بلنده. آره بلنده اما نه واسه من. آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه. میتونه؟ سه نفر هستن که هرگز نتونستم باهاشون روراست نباشم. خودم و خدا و تو
    بهر حال خواستی یا نخواستی، در هر صورت این دردا بخاطر رفتن توئه! حتی اگه از ته قلبت ناراحت باشی. من میتونم بابت همه دردام ببخشمت. ولی در یه صورت نمیتونم اینکارو بکنم. اگه بفهمم به کس دیگه ای دل بستی، حتی اگه هزار سال هم بگذره، حتی اگه از تنهایی بمیرم، حتی اگه برگردی، حتی اگه واقعا پشیمونم باشی، نمیتونم ببخشمت! چرا؟ 

    یکی از مهمترین سرمایه های هر آدم، باوریه که دیگران بهش دارن! وقتی یه نفر باورت داره، برات ارزش قائله، دوستت داره. این باور باعث میشه حس کنی ارزشمندی. خیلی مهمه که یکی باورت داشته باشه. خیلی وقتا همین باور میتونه باعث ایجاد عشق بشه. و همین اتفاق برای من افتاد. تو باورم داشتی. برام ارزش قائل بودی، البته خودخواهیای تو نمیذاشت خیلی بهم بها بدی. اگه ازت ناراحت میشدم و زودی دست از دلخوریم نمیکشیدم، عصبانی میشدی و طوری رفتار میکردی انگار تموم تلاشتو کردی و دیگه هیچ مسئولیتی در قبال احساس من نداری و اگه بخوام بیشتر از این کشش بدم، دیگه مشکل از خودمه! اما رفتار من توی همین موقعیت چطور بود؟ بگذریم! باور هر آدم به یکی دیگه میتونه نیرو ببخشه. این "اهمیت" خودش میتونه یک تنه کار عشقو بکنه. 

    وقتی یکی برات مهم میشه، دیگه غمها و دردهاشم برات مهم میشه. اینکه میگه "بی تو نمیتونم" برات مهم میشه. اینکه میگه "دوستت دارم" برات مهم میشه. اینکه بهت دل بسته، برات مهم میشه! اونقدر که نخوای باورشو خراب کنی، اونقدر که پای دلش بمونی تا براش یه خاطره بد نشی! اونقدر که دلت نیاد باوراشو بهم بریزی. اونقدر باید مهم باشه که وقتی حال خرابشو میبینی، نتونی تحمل کنی، خودت بری سراغش و درمانش کنی!

    وقتی به دیگری دل ببندی، با اینکه میدونی اگه بفهمم غیرتم آتیشم میزنه، یعنی برات مهم نیستم. وقتی تاریخ روز شروع عشقمون رو یادت نیست، یعنی... وقتی بیخیال حالم شدی، یعنی... وقتی دستاتو سهم دیگری میکنی در حالی که میدونی چقدر حسرت روی دلم موند برای گرفتنشون، یعنی... یعنی... یعنی... براتــــــ مهــــم نیـــــستم!

    بی انصاف! اونقدر گرفتارم کردی که به مرگ راضی باشم، که تا آخر عمرم مجبورم تنها باشم، اونوقت دستات سهم دیگری؟ خنده هات با دیگری؟ خوشی هات با دیگری؟ اشکام مال خودم؟ دردام مال خودم؟ حسرت هام مال خودم؟ میخوای برات حسرت هامو بگم؟ دلشو داری بشنوی حسرت چه چیزای ساده ای به دلم مونده؟ تا کی باید با دیدن دو نفر که پهلو به پهلوی هم دارن راه میرن سرمو بندازم پایین تا نکنه یهو دلم بشکنه؟ اونقدر فکرم درگیره که حواسم از کل زندگیم پرت شده. روز به روز بدتر میشم. آیا کاری کردم؟ سراغتو گرفتم؟ نبش قبر خاطرات کردم؟ نه! به خودت قسم نه! بخدا بخیل و حسود نیستم!!! اما آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم بعد از اینهمه تلاش و خون دل خوردن، باورتو از من گرفتی و به دیگری دادی! به همین خاطر نمیتونم ببخشمت! میفهمی؟ میخوای دلم نسوزه وقتی میبینم یکی دیگه کنارته؟! اون هم بعد از اینهمه گرفتاری که بخاطر عشق تو داشتم...

    الان کار دارم. احترام دارم، کسایی که دوستم دارن، دور و ورم هستن. میتونم زندگیمو بسازم، اما هیچ شوقی برای ساختنش ندارم. باوری ندارم! صبح تا شب در حال کم نشون دادن خودمم. خودم برای خودم هیچ ارزشی قائل نیستم. چون تویی که برام ارشمند بودی، برام هیچ اهمیتی قائل نشدی! بازم مثل قدیما، فکر میکنی من دارم بیخودی کشش میدم. در حالی که نمیدونی چه بلایی سرم اومده... نمیدونی... نمیدونی... اینه رسمش بی وفا؟ گرفتارم کردی این گوشه دنیا، خودت رفتی اون سر دنیا... بعضی وقتا میگم نکنه ازدواج کرده که میگه نمیتونم برگردم! حتی وقتی فکرشم میاد توی ذهنم، جز یه عالم سیاهی، هیچی روبروم نمیبینم! با خودم میگم : نه امکان نداره خدا با دلم اینکارو بکنه... من بهش توکل کردم، توی بهترین لحظات عالم باهاش درد و دل کردم، خودش از درد دلم خبر داره، چطور ممکنه؟ بخدا در اون لحظه، هیچ فاصله ای بین من و مرگ نیست! هی باید تکرار کنم: خب منم آدم بودم دیگه... دوستت داشتم... چیم از اون کمتر بود...

    دل بستنت به دیگری، یعنی فراموش کردن همه اون آرزوهای خوب، یعنی فراموش کردن اهمیتی که بود، یعنی نادیده گرفتن تموم اصرارهام و خواهش هام و یعنی چشم بستن روی حال خرابم. این یعنی فاجعه! تو تا وقتی به کسی دل نبستی میتونم بگم هنوز برات مهمم. که دلت هنوز پیش من گیره. وقتی دل ببندی، یعنی بیخیال حامد و حال خرابش، گور باباش! میخواست دل نبنده... مسخره ست فکر کنی با این حد از گرفتار شدنم، میتونم به دیگری دل ببندم و حال خودمو خوب کنم. حالا یه درصد فکر کن نشد! به کدوم گناه و تا کی باید درد بکشم؟ اگه من چاره ای جز "تو" میدیدم، اینقدر خودمو کوچیک میکردم؟ ندیدم، بعد خدا، چاره ای جز تو ندیدم! فقط تو میتونی هر چیزی که خراب شده رو درست کنی...

    دلم برات تنگ شده... خیلی زیاد. دور شدنت از من، باعث نشده فراموشت کنم و ازت دست بکشم، فقط دلتنگیمو بیشتر، دعاهامو پر سوز و گداز تر، چشمامو قرمز تر و حالمو خراب تر کرده.... دور شدن فقط میتونه عشقای توخالی رو کمرنگ کنه وگرنه فراق، همیشه عشق واقعی رو بیشتر کرده... میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

    بدبختی است که شاعر یک شهر باشی و
    عشقت نخواهدت و نماند به پای تو
    راضی شوی به اینکه شنیدی فقط که او
    حالش به هم نمیخورد از شعر های تو

    هر شب پناه می برم از تو به مثنوی
    اسطوره های کل جهانم عوض شده
    من با زبان کوچه و بازار "من" شدم
    با من چه کرده ای که زبانم عوض شده؟

    #روزبه_بمانی

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 08:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 8 مهر 1397 06:25 ب.ظ نظرات ()
    امروز این عشق چهار سالگی خودش رو پشت سر میزاره. چهار سال پیش در چنین روزی، موقع نماز مغرب هشتمین روز از هفتمین ماه سال بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و احساسمو بهت بگم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. مدت هاست پر از حرفم و چیزی واسه گفتن ندارم. مثل اون دانش آموزی که خیلی درس خونده اما موقع جواب دادن به سوال معلم، همه چیزو با هم قاطی میکنه و دست آخر زبونش از گفتن عاجز میمونه. به همین خاطر میگم بهم ظلم میکنی! چون فقط اینکه باشی و به حرفام گوش بدی، باعث میشه حرفامو بگم و دلم خالی بشه. راحت میشم. ولی نیستی! خب الان من حرفامو به کی بگم؟ به خدا؟ حرف اونو نزن که خیلی وقته باهاش قهرم... به دوست؟ من دوستی که محرم راز باشه ندارم.

    راستش شاید مهمترین دلیلی که از عشقت دست نمی کشم این باشه، که منو بیشتر از هر زمان دیگه ای به خدا نزدیک کرد. پاکی این عشق بود که باعث شد نتونم ازت دست بکشم. مگه چند بار توی زندگی آدم این اتفاق میفته؟ مگه چند بار ممکنه پیش بیاد که آدم یکیو با این شدت و فقط بخاطر خودش بخواد؟ بدون در نظر گرفتن مشکلات و بدون تاثیر پذیری از هیچ عامل دنیایی مثل شهوت، ثروت، قدرت، زیبایی و ... اگه توی این عشق ناپاکی می بود، یا منو از خدا دور می کرد، مدت زیادی نمی تونستم نگهش دارم. خیلی زود عطاشو به لقائش می بخشیدم و از دلم بیرونش میکردم. اما این عشق از همون لحظه اولش انگار اومده بود تا منو ببره سمت خدا. انگار خدا برام کارت دعوت فرستاده باشه. میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. قبلا فکر میکردم معنیش اینه که خدا واسطه رسیدن احساسات خوب و بد به انسانه. اما دیدم نه! یعنی خواست و اراده خداست که باعث میشه آدم چیزی رو بخواد یا نه. (امام صادق (ع) می‌فرماید: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیئَهًْ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ‏ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ قلوب ما ظرف مشیت الهی است. پس هنگامی که خدا چیزی را بخواهد، ما خواسته‌ایم و این قول خداوند است که می‌فرماید: نمی‌خواهید مگر آنچه را که خدا می‌خواهد). پس یعنی خدا خواسته که من دوستت داشته باشم؟ اگه به سیر تکامل این عشق نگاه کنم، میبینم درد و رنج داشته ولی رشدم داده و ارتباطمو با خدا به سطح خیلی بالاتری نسبت به چهار سال قبل رسونده. خدا حاضره تمام عالم و آدمو بسیج کنه تا یکی از بنده هاشو به سمت خودش ببره. پس خیلی دور از ذهن نیست اگر فکر کنم اون خواسته دوستت داشته باشم. توی این مدت هر وقت کم آوردم، نیروی بزرگی از درونم مانع میشد. منی که خیلی محافظه کار بودم و با احتیاط عمل میکردم، جوری وارد عشقت شدم که انگار از روز ازل بهم گفته باشن این راهمه! تا قبل از تو، هرگز خواسته ای با این جدیت از خدا نداشتم. اما عشق تو منو به معنی کلمه مضطر رسوند. درمانده شدم. بی پناهی خودمو دیدم و چاره رو در حرف زدن با خدا احساس کردم. از اون موقع تا الان، حتی یکبار نشده بگم خدایا غلط کردم یا نمیخوام! امیدم کم و زیاد شده اما قطع نشده. شده از خدا نخوامت، شده ازت گله داشته باشم، شده ازت دلگیر باشم، ولی نشده که پشیمون باشم. با اینکه بدترین روزا و شبای عمرمو میگذرونم اما به طور کامل درست بودن این راهو حس میکنم. من آدمِ رو به زوال رفتن نیستم. دوست ندارم خودمو، هویتمو، زندگیمو، آزادیمو به چیزی بفروشم که ارزششو نداشته باشه. مهمترین چیزا توی زندگی من همونایی هستن که منو هر چه بیشتر به سمت پاکی و خدا و انسانیت سوق میدن. حاضرم براشون بمیرم. و تو یکی از همونایی. اگه خدا خواسته دوستت داشته باشم، پس حتما رسیدنی هم هست. اینجا همون پرتگاهیه که باید هست و نیستمو روش جا بزارم و بپرم. من از روز اول به خدا تکیه کردم وگرنه خودمم میدونستم خیلی سخته. پس حالا چرا باید بترسم یا بگم نمیشه!

    میدونم اگه بخوام به کسی غیر تو دل ببندم، میتونم! اما اینم میدونم که هرگز نمیتونم اونو اینقدر هدفمند، عاشقانه، دیوانه وار و بی جایگزین بخوام. هر وقت به این عشق فکر میکنم، دلم پر میشه از حس ها و آرزوهای خوب. وقتی با وجود تمام دردایی که کشیدم، بازم دوستت دارم و تحمل یه لحظه دوریتو ندارم، یعنی این عشق چنان توی گوشت و پوستم راه پیدا کرده که حتی مرگ هم نمیتونه بوش رو از جسمم جدا کنه. خودمم خیلی وقتا فکر میکردم شاید چون بهت عادت کردم، دوستت دارم. این مدت نبودنت، باعث شد بفهمم عادت نبوده که عشق تو رو زنده نگه داشته. حتی حرفات و کارای عاشقانه تو هم نبوده! من بهش میگم اراده خدا. 

    آدم نباید قلبشو خالی نگهداره. چون ممکنه با بدی ها و یا اهداف بیهوده پر بشه. اونی که توی دلته، میتونه نقشه راهو برات مشخص کنه. میتونه بزرگت کنه یا کوچیکت. پس بهتره قلب آدم میزبان چیزی یا کسی باشه که آدمو به سمت خوبی ها و درستی ها میبره. 

    همیشه سعی میکردم پاک باشم و رابطمو با خدا حفظ کنم. احساس میکردم این پاکی بهم یه برتری میده که اگه هزار تا خواستگار داشته باشی که همشون از من سر باشن، این پاکی میشه برگ برنده من یا همون "علامت مخصوص حاکم بزرگ" توی کارتون "میتی کومان"! فکر میکردم باعث میشه مثل یه نگین توی چشمت بدرخشم. در تمام این مدت حس میکردم که اگه هدفم از دوست داشتنت فقط یه زندگی مشترک عاشقانه محدود به دنیا باشه که خیلی هدف بزرگی نیست. وقتی زندگی مشترکمون رو تصور میکردم، می دیدم این اون چیزی نیست که من بخوام. که روز و شب تماما بهم بگیم دوستت دارم؟ یا از هم حمایت کنیم؟ که چی بشه؟ خب این حمایت رو میتونی از خیلیای دیگه بگیری. شاید خیلی بهتر! ولی مگه هدف زندگی مشترک فقط همینه؟ که روبروی هم بشینیم که تو چشم هم خیره بشیم و عشق همدیگه رو ببینیم و حظ کنیم؟ یا من صبح تا شب به کارایی فکر کنم که میتونم انجام بدم و باهاشون بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ عشق همه زندگی نیست. یه وسیله ست که آدمو به جایی که براش ساخته شده برسونه. عشق مثل بال پروازه. وقتی آیندمون رو تصور میکردم، می دیدم اگه قراره فقط عشق هدفم باشه، چه آینده کسل کننده ای خواهیم داشت. نه این نمیتونست هدفم باشه. اینقدر محدود و سطح پایین! اینها فقط یه پیش نیازه برای یه هدف والاتر.

    توی لحظات دلتنگی خدا توی دلم حضور داشته. وقتی از عالم و آدم می بریدم و به تو فکر میکردم، خدا از عمق دردی که قلبمو در هم می فشرد آگاه بود. این اتاق، آجر دیوارهاش، موزاییک های کفش، همین لامپی که الان بالا سرم روشنه، همشون لحظات تنهایی منو دیدن که چطور سر شده. هم وصال داشتیم هم فراق. هم دلتنگی و هم دلگیری. اگه میتونستی با سرعت نور حرکت کنی و در زمان به عقب بری، میتونستی نجواهای هر شبمو که توی کل راه شیری پخش میشدن رو بشنوی. من واسه خدا میگفتم و اون گوش می داد. به همین خاطر قلبم آروم میگرفت. هر چقدرم بگم، زیبایی اون لحظات رو نمیتونی تصور کنی. من عاشق کسی که منو وسط مشکلات عین یه زباله رها کرد و با بی رحمی تمام سعی کرد ازش دست بکشم (حتی به قیمت مرگ دلم) نشدم. من عاشق کسی که تمام اصرارای منو دید و با اینکه میدونست دوستش دارم بازم رفت، نشدم! عاشق کسی شدم که منو به خدا نزدیک کرد. این همون روی سکه ست که مدت هاست ندیدم. چشمتو بستی، فکر این نیستی که چه بلایی داره سرم میاد. تو همونقدر که جلادی، یاری دهنده و مرهم هم هستی. اگه من دوستت دارم، با همه اینا دوستت دارم. نه کم و نه بیش! پس به این فکر نکن که اگه خودتو بی تفاوت نشون بدی یا دلمو بشکنی، فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم. زندگی من همینجاست. نقطه عطف زندگیم درست اونجاییه که میتونم دل از همه چی ببرم ولی امیدمو به خدا از دست نمیدم و دلمو به این خوش میکنم که خدا هرگز امید امیدواران رو ناامید نمیکنه.

    خودخواه نیستم. من فقط دوستت دارم و احساس میکنم اگه اینجای زندگیم کوتاه بیام، یه عمر حسرتشو میخورم. میدونی هرگز مجبورت نکردم دوستم داشته باشی. اولین پیاممو یادت میاد؟ ای کاش میشد اینجا بزارمش تا دوباره ببینیش. یادمه گفتی حرفام خیلی خاضعانه بود. آره من فقط خواستم توی اون پیام بهت بگم دوستت دارم. همین! نخواستم دلتو ببرم و با حرفای عاشقانه مجذوبت کنم. نخواستم بخاطر احساسات تصمیمی بگیری که بعدا ازش پشیمون بشی. فقط خواستم احساسمو گفته باشم تا بعدا بخاطر نگفتنش خودمو سرزنش نکنم. وقتی که قبول کردی، تمام واقعیات در مورد خودمو بهت گفتم. در مورد وضع خانوادگیم، رفتارام، پدر و مادرم و ... بدون حتی یک کلمه دروغ یا پنهانکاری. قبل از اینکه احساسی شکل بگیره، خواستم اگه هنوز دو دلی، خوب فکراتو بکنی. وقتی تو گفتی اینا برات مهم نیست، وقتی بهم گفتی دوستم داری، احساس کردم تازه متولد شدم. انگار خدا تمام خواسته هامو با هم اجابت کرده باشه. خوشحالی بی حد و وصفی که تا اونروز توی قلبم حس نکرده بودم. خدا تمام دعاهای منو شنیده. میگن اگه فقط یه بار از ذهنت خواسته ای رد بشه، خدا دست خالی ردت نمیکنه. حالا بعد از اینهمه دعا، تو میگی خدا دست خالی ردم میکنه؟ تو میگی همه چیز تموم شده؟ تو میگی باید واقعیات رو بپذیرم؟ واقعی تر از عشق توی سینم که هنوز برام قابل احترامه چیزی ندیدم. چون رفتنت رو دیدم و از بین نرفت. چون بدی هاتو دیدم و از بین نرفت. چون حتی به دعا از خدا خواستم اگه به صلاحم نیست، از دلم جدات کنه و نکرد! این روزا خیلی ها بخاطر یه بگومگو ساده از هم دل میکنن. چیزی که تو اسمشو منطق و واقعیات میزاری، به خودخواهیای تو گره خورده. امروز هست ولی روزی که خودخواهی نباشه، میبینی دیگه واقعیتی نیست جز عشق. ابر سیاه بزرگی رو تصور کن که چیزی نیست جز بخار آبی متراکم. زمانش که بگذره، دچار زوال میشه. اما خورشید یه واقعیته که بالاخره از پشت ابر سیاه درمیاد. شب و روزی وجود نداره. فقط سایه ها و نبود نوره که باعث میشه مفهومی به اسم شب یا روز به وجود بیاد! 
     
    میدونی دوستت دارم. تمام تلاشم اینه که بفهمی هیچ چیز ارزشمندی توی عالم نیست جز فرصتی که میشه با عشق گذروند ولی با دلشکستگی داره سر میره. میدونم خدا میتونه دلمو خوب کنه. البته اون بهترین مرهمه. اما زیباییش به اینه که تو خوبم کنی! که باعث بشی سرمو جلو خودم بالا بگیرم و بگم: دیدی امیدت بیخودی نبود؟ که همونطور که سوزوندی و شکستی، مرهم بزاری و درستش کنی. اگرچه نمیشه روزای رفته رو برگردوند، اما میشه روشون حساب کرد. این روزا قربانی شدن تا این عشق محکم بایسته. پس به هدر نرفتن. کمک کرد تا بفهمم چقدر دوستت دارم و تا کجا باهاتم. یه نهال وقتی تازه کاشته میشه، خیلی شکننده و آسیب پذیره. اما یه مدت که بتونه بایسته و از بین نره، دیگه از سرما و گرما و باد و بارون در امانه. چون قوی شده. ریشه زده! این عشقم ریشه زده. تو رو نمی دونم اما توی تمام وجودم ریشه زده. 

    نمیدونم این عشق به کجا میرسه. آخرش پشیمون میشم و حسرت این روزا رو میخورم یا اینکه بخاطر تک تکشون به خودم می بالم. نمیدونم عقایدم همینا بمونن یا نه. اما اینو میدونم که حتی اگه دو دنیا بینمون فاصله بیفته و به اندازه تمام نفرت های آدمای زمین ازت متنفر بشم، بازم این لوحی که روش اسم تو رو نوشتم و گذاشتم توی قلبم، هرگز از یادم نمیره. فقط کافیه جایی ازم کمک بخوای، "نمیتونم" کمکت نکنم. نمیتونم بیخیالت بشم و بسپرمت به دیگری. نمیتونم دلتنگت نشم. نمیتونم اون روزای خوبو فراموش کنم... نمیتونم.

    چهار سال پیش تصمیممو گرفتم که بهت بگم دوستت دارم. همین حوالی بود. بین نماز مغرب و عشا. پیاممو نوشتم و ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه برات ارسالش کردم. راستی، چهار سالگی عشقمون مبارک... میخوام بدونی هنوز برام همونقدر عزیزی. ازت دلگیر هستم. خیلی هم هستم... اما اگه هر روز برات دعا نکنم، دلم آروم نمیگیره... اگه هر شب موقع خواب برا سلامتیت آیه الکرسی نخونم، احساس میکنم یه کار ناتموم دارم. هر چی بهم گفتی، هر چی ازت دیدم، هر باری که دلمو شکستی، همه رو گذاشتم یه گوشه ای که با "ارمغانم" قاطی نشه.. منتظرم برگردی، تا با یه کنترل + آل و یه شیفت + دیلیت همشو پاک کنم...
    ارسال دیدگاه