تبلیغات
آقای آشـنا - مطالب شهریور 1397
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی شنبه 31 شهریور 1397 10:24 ب.ظ نظرات ()

    این یه نوشته قدیمیه که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم. اتفاقی دیدم یه نفر اونو کپی کرده، وسوسه شدم برم بخونمش. حیفم اومد اینجا نزارمش:

    در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

     

    قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
    اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه. 
    خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

     

    اینقدر هر چیزی که در مورد عشق به تفسیر و ترجمه و توجیه پرداخته رو فوری باور نکنین!! باید خودتون با تمام وجودتون با اون روبرو بشین تا بدونین یعنی چی! همه میگن که عشق یعنی حالت خوب باشه! [لبخند] در حالی که ذات عشق با درد عجین شده! شاید منظور همون حال خوشیه که در سختی ها هم میشه از بودنِ با هم داشت. ولی متاسفانه منظورشون اون نیست! من باور دارم هر انسان ممکنه با گونه متفاوتی از عشق روبرو باشه! ولی درد جزو ذات عشقه که فقط توی سختیها و راه های دشوار پدیدار میشه! عشق وقتی اثبات میشه که در ورطه آزمایش قرار بگیره. سختی ها رو ببینه و درد ها رو بچشه. این مراحل واسه جدا شدن خالص از ناخالص الزامیه.

     

    اما ممکنه هر انسان، با توجه به شرایط و احوال خودش، برداشت کاملا متفاوتی از عشق داشته باشه! درست مثل برداشت های متفاوتی که مردم از بارش بارون دارن! بعضی از مردم میرن زیر بارون و اون رو برکت آسمونی و نزول رحمت میدونن! بعضی ها از اون متنفرن و اون رو عذاب الهی میدونن! هر دو تاش یه بارونه ولی نگاه آدما متفاوته! دقیقا مثل نگاه ما به خدا! یکی خدا رو سخت گیر میدونه، یکی مهربون! کی به آخر عشق رسیده تا بهم بگه عشق یعنی چی؟

     

    عشق مثل یه بذر میمونه. دل آدما مثل خاک. اگر بهترین خاک، پذیرای یه بذر عقیم باشه، آیا اون بذر رشد میکنه؟ شاید رشد کنه اما خیلی زود رشدش متوقف میشه و میخشکه! و همچنین اگر یه بذر عالی درون یه خاک رو به فساد یا فاسد کاشته بشه، آیا رشد میکنه؟ بازم ممکنه رشد کنه اما به هیچ وجه قد نمیکشه و زود خشکیده میشه!

     

    بازم نمیخوام بگین شاید بعضی رفتن ها از دوست داشتنه! آره! من یکی رو رها میکنم که زندگیش نابود بشه، از همه کس دور بشه، باوراش از بین بره، دلش بمیره و دیگه نتونه به زندگیش ادامه بده، چرا؟ چون دوستش دارم؟!!! بس نیست دیگه اینهمه ادا؟!  تا کی میخوایم خودمون رو خردمند تر از دیگران بدونیم؟! اگر مسئله و مشکلی هست، با هم در میون بگذارین و "با هم" یه تصمیمی بگیرین! طرف مقابل هم شرعاً و عرفاً و انساناً حق داره در این تصمیم گیری دخالت داشته باشه! تک نفره تصمیم گرفتن، اونم در یه رابطه دو نفره، چه معنایی داره؟! اینجوری بهتر نیست؟ بهتر نیست اول طرف مقابل رو توجیه کنین و درداش رو تسکین بدین تا بعد از شما بتونه سرپا وایسه و زندگیشو ادامه بده؟ بهتر نیست؟؟؟

      

    روی این خودخواهی اسم ایثار و از خود گذشتگی میزارین در حالی که عین ظلمه! حتی اگر هم توجیه نشد، در کنارش بمونین تا نشکنه! تا از بین نره! این یعنی انسانیت! یعنی عشق! اگر واقعا عاشقین و ادعای عشق دارین! از من به شما نصیحت، عاشق رفتن بلد نیست! من یه نفرو رها میکنم تا خودش تنهایی باوراش رو درست کنه و درداش رو تسکین بده چون اونقدر شهامت نداشتم کنارش باشم و ترجیه میدم برم، خرد شدنش رو ببینم، نابودی و زوالش رو ببینم و دلمو به این خوش کنم که یه روزی خودش خوب میشه و بعد اسمشو میزارم قسمت و خاضعانه دستمو به سمت خدا دراز میکنم و با گردنی کج میگم که خدایا شاهدی خواستم ولی نشد!

      

    عشق یعنی تعهد! یعنی هر چی هست، هر کی هست، وقتی میبینی بهت تکیه کرده، به حرمت دلش، به حرمت عشق، به حرمت زندگی ای که واردش شدی، به حرمت خدایی که خالق همون بنده ست، باهاش بمونی! هر جا به خاطر خودت ترکش کردی، خواهشن دیگه روش اسم عشق و دوست داشتن نزار! عشق یعنی اینکه، وقتی واسه یکی اسطوره شدی، حتی اگه اسطوره نیستی، اونقدر تلاشتو بکنی تا اسطوره بشی! تا باورش از بین نره! تا پشتش خالی نشه! اسطوره بشی تا باوراش رو باور کنه! اسطوره بشی تا تو رو باور کنه! اسطوره بشی تا خنده به لبش بیاد! تا دلشو شاد کنی با بودنت. هیچ عاشقی نمیتونه اشک معشوقش رو ببینه! اصلا منظورم قبل از شکل گیری احساسات نیست! ولی وقتی حرفی زدی که باعث شده یکی رو حرفت حساب کنه، باید پاش بمونی! اینه که حرمت ایجاد میکنه! این یعنی عشق! از نظر من این خودِ عشقه! همون تلاشت واسه اسطوره شدن کافیه! لازم نیست واقعا اسطوره باشی، همین که باوراش رو بهم نریزی، یعنی اسطوره ای!

     

    شاید بعضیا بگن رهاش کردم چون لایقش نبودم! جوابم اینه: یعنی نمیتونستی حداقل تلاشتو بکنی تا لایقش باشی؟ همون تلاشه که مهمه! همونه که لیاقت رو به وجود میاره! اما متاسفانه اینم یه ادای دیگه ست! یه ادای زیرکانه واسه در رفتن از عاشقی که دیگه مثل قبل دوستش نداریم و از چشممون افتاده! ادای آدمای فداکار و حکیم و فهیم رو در آوردن و تظاهر به اینکه ما به خیر و مصلحتش از خودش داناتریم!! اون حرفا، مراحل خیلی بالایی از فهم و شعور و حکمت رو نیاز داره که در ما نیست!

     

    خوب ببین: امروز این، فردا اون! تا دلت رو درست نکنی، بهترین آدم روی زمین هم خیلی زود از چشمت میفته و این سیکل دل بستن و دل کندنت ادامه پیدا میکنه! اونی رو درست کن که ویرانت کرده. اونی رو درست کن که زندگی خیلیا رو نابود کرده! چه زیبا گفت سید علی صالحی: از قول من به باران بی امان بگو؛ دل اگر دل باشد، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!

     

    وقتی حرفی زدی؛ اگه میخوای زندگی کسی رو ویران نکنی، باید پاش بمونی! قدیما مردم چه اصالت و ابهتی داشتن! وقتی حرفی میزدن، پاش میموندن! اون موقع نیازی به تعهد محضری و حتی قسم خوردن هم نبود! با هم "دست علی" میدادن! علی نماد مردانگی بود! مردانگی فارغ از زن و مرد بودن، به معنای ثبات داشتنه! یعنی رو حرفت و قولت بمونی! بگذریم که الان بعضیا حتی تعهد محضری رو هم نادیده میگیرن و باد به هر جهتی بوزه، اینا به همون طرف میرن! بعضیا نه، تقریبا همه!

     

    اگه حرفی زدی که از عهده تو بر نمیاد، اشتباه کردی اما خب سعیت رو بکن! همین سعی توئه که باعث میشه چیزی در تو رشد کنه به اسم انسانیت و شهامت! تمام سعیت رو بکن اما نزار کسی که بهت تکیه کرده، بعد از رفتنت به همه آدما با دید تردید و شک و بی اعتمادی نگاه کنه! فرصت عشق رو از قلبش نگیر! من مطمئنم اگه واقعا بخوای دلی رو نشکنی، خدا با تمام توانش بهت کمک میکنه! ولی وقتی نمیخوای، دیگه نگو: نخواستم دلت بشکنه ولی ناچارم!

     

    عشق نیاز به یه عنصر داره به اسم دیوانگی! یعنی ریسک پذیر بودن! یعنی بدونی ممکنه همه دار و ندارتو از دست بدی و بازم منصرف نشی! باید مجنون گونه رفتار کنی اگر طالب عشق مجنونی! اگر قرار باشه با هر قدم بترسی و عقب نشینی کنی، مثل کسی خواهی شد که میخواد وارد یه اتاق بشه اما فقط یه پاشو میزاره داخل و سرک میکشه! یه پاشو میزاره بیرون تا اگه نیاز شد، فرار کنه! اینکه دیگه عشق نیست! عشق یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی، با اینکه میدونی ممکنه یکی از پشت قفلش کنه! عشق یعنی جلو رفتن در دریایی که ساحلش مشخص نیست! اگر با ترس غرق شدن به ساحل بچسبی، مثل همون آدمی که یه پاشو بیرون میذاره، مثل خیلی از ماها، هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکنی!

     

    عاشق کور نیست! خطرات رو میبینه، تهدیدات رو حس میکنه، ریسک ها رو میپذیره و جلو میره! اینکه معشوق میپذیره یا نه، تاثیری در جلو رفتن یا نرفتنش نداره! مهم اینه که عشق تو رو پذیرفته! مهم اینه که حالا میتونی تمام تلاشت رو بکنی تا در نظر خدا یه مخلوق برجسته باشی! خوشا به حال کسی که مثل مجنون عاشق شد! 

     

    ناخالصی ها درست از اونجایی به وجود میاد که میترسی! میترسی از مشکلات و خطرات و دنبال گزینه های نزدیک تر و آسون تر میگردی. همین قدر بگم که اگه دست کشیدی به خاطر مشکلات و سختی ها، دیگه عاشق نیستی! عاشق یعنی کسی که به غیر ممکن ها باور پیدا میکنه. به خودش باور پیدا میکنه و هر چیزی لازم باشه رو در خودش میسازه تا اگه لایق نیست، لایق بشه! اما کسی که عاشق نباشه، کم کم قدم هاش سست میشه و تازه عیب های طرف مقابل براش میشه بهانه.

     

    روزگاری یکی به من گفت، اگر مجنون، مجنون شد، واسه اینه که یکی مثل لیلی رو داشت؛ نه تو که لیلی نمیخوادت!
    باید بگم، اونی که مجنون رو مجنون کرد، همون دیوانگیش بود! همون پایداریش! لیلی هر چی بود، این هویت و همت مجنون بود که ازش مجنونی ساخت که اسمش رو همه عاشقان با حسرت ببرن! با حسرت رسیدن به جایگاهش! [البته بعید میدونم کسی اهمیت جایگاهش رو درک کرده باشه] مگر فرهاد که شیرین انتخابش نکرد، فرهاد نشد؟!

     

    شاید بگین مجنون افسانه بود و واقعیت نداشت. من در جواب میگم، مجنون افسانه بود یا واقعیت، اگر داشتن یه صفاتی مثل عشق، پایداری و جنون، باعث شد یکی به اسم مجنون به افسانه ها راه پیدا کنه، دیگه مهم نیست افسانه باشه یا واقعیت! پس می ارزه که این افسانه رو باور کنیم! و بعد از اون خودمون و مسیر پیش رومون رو باور کنیم. باور کنیم و قدم در راه ناممکن بگذاریم و بدونیم خدای ما، خدای غیر ممکن هاست...

     

    ماجرا، همون ماجرای بذر و خاکه! این بذر اول باید در دل عاشق رشد کنه و بعد در دل معشوق! پس این همون عشق عاشقه که معشوقی رو به وجود میاره! وگرنه معشوق هم کسی خواهد بود مثل تمام مردمان دور و برش! این محبت و توجه توئه که باعث میشه یه گل با تمام گلای دور و برش فرق کنه! بزار واضح بگم، عشق فقط به این معنی نیست که بری دنبال کسی که دوستش داری و دوستت داره! عشق به این معنی هم هست که کنار کسی باشی که دوستت داره و نزاری باوراش به هم بریزه و زندگیش ویران بشه! اگر واقعا انسان باشی، این کار برات لذت بخش ترین کار دنیاست. اون موقع قلبت به نور عشقی واقعی روشن میشه. عشقی که حرارتش رو در سرتاسر زندگیت حس میکنی. این کار خیانت به خودت نیست! بلکه یه لطف بزرگ در حق خودته! چرا که تونستی آیینه خدا باشی! چرا که تونستی مفهوم انسانیت رو به نمایش بزاری. اینکه انسان به کسی عشق بورزه که دوستش داره، خیلی کار والایی نیست! کار والا اونه که به حرمت احساس و قلب یه نفر دیگه، موندن رو انتخاب میکنی چرا که طاقت دیدن یه قطره اشکش رو نداری...

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 26 شهریور 1397 11:30 ب.ظ نظرات ()
    یه سوال:
    فرض کن یه گوشه دنیا یکی هست که حالش خیلی بده. اما فقط یه نفر بتونه حالشو خوب کنه و اون یه نفر تو باشی. چیکار میکنی؟
     
     
    حالا به فرض قبلی اینا رو هم اضافه کن:
    فرض کن خیلی هم دوستت داره
    هیچوقت بدی تو رو نخواسته
    روز و شب برات دعا میکنه
    حالا چیکار میکنی؟

     
    و باز این فرض ها رو اضافه کن:
    صمیمی ترین احساساتشو برا تو کنار گذاشته
    هر وقت نیازش داشتی، با تمام وجود حاضر بود کمکت کنه
    همیشه برات وقت خالی داشته
    همیشه حاضر بوده همه حرفاتو بشنوه
    حالا چی؟

     
    این یه بند آخرو هم به قبلیا اضافه کن:
    اینکه "تو" دلیل اون حال بدش باشی!
    و حالا؟
      
      
    ( میدونم هر چقدر فرضیات اضافه میکنم، کم کم به عرق روی پیشونیت اضافه میشه، یه احساس بدی توی وجودت ریشه میزنه، سرت تیر میکشه، چشماتو میبندی تا دیگه نخونی. اینا واسه اینه که وجدانت بیدار شده. اما میخوای به زور بخوابونیش. فایده ای هم داره؟ اگه وجدان داره اذیتت میکنه، پس یعنی یه جای کار میلنگه! درست نیست)


    اینکه همیشه دلشو شکستی
    توی بدترین روزای عمرش تنهاش گذاشتی
    و الان توی بدترین ساعت های زندگیش داره میمیره... آره واقعا داره میمیره!
    هیچکدوم از اینا برات مسئولیتی ایجاد نمیکنه؟
    هر آدمی با یه درصد وجدان، میدونه توی این لحظه باید چیکار کنه!
    اونوقت اگه بهت بگم بی وجدان، ناراحت میشی؟
    اگه به اندازه یه عالم دلم از دستت گرفته باشه، حق ندارم؟
    اگه نفرینت کنم، میشم آدم بد قصه؟ میشم ادعای پوچ؟ میشم لاف عاشقی؟
    که میگی تو عاشق نیستی وگرنه... وگرنه چی؟
    به همون خدای شاهد و ناظر قسم میخورم، اگه بدونی هر لحظه و هر روز، دارم چطور زندگی رو میگذرونم، از خجالت آب میشی میری توو زمین!
    امروز درد معده بیچارم کرد... دکتر میگه کم برو توو فکر، خودتو ناراحت هیچی نکن... چی بهش بگم؟
    اگه از حال بد حرف بزنم، با حال بد خودت مقایسش میکنی و فکر میکنی دارم اغراق میکنم. اما نامسلمون، بخدا اغراق نیست! به معنای واقعی کلمه دارم جون میدم. میفهمی؟؟؟
    اگر بفهمی، اونوقت متوجه میشی دلیل تمام اصرارام چیه ...
    اگه از خدا میخوام به همین حال دچارت کنه تا بفهمی دارم چی میگم، که دلم نمیاد...
    اگه ازت میخوام درستش کنی، که مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین باهام برخورد میکنی. انگار نه نگار که حامدی بوده...
    اگه از خدا میخوام از فکرت بیرونم بیاره، انگار بدتر نفتو میریزم رو آتیش... بدتر میشه
    دیگه موندم چیکار کنم... حالم بده لعنتی، خفه خون گرفتم! یه تیکه سنگ توی گلومه که در تمام طول روز اذیتم میکنه
    جدا نمیترسی خدا بخاطر این حالم بیچارت کنه؟
    تو داری بهم ظلم میکنی، قبول داری؟
    حالا برو قرآنو باز کن، ببین خدا چی گفته: و انتقام خدا از ظالمان سخت و بی حساب خواهد بود!
    سخت ترین حق الناس اینه که به روح دیگران لطمه بزنی
    و اون لطمه باعث بشه کل زندگی و آینده و عاقبت اون شخص در معرض نابودی و فساد قرار بگیره
    بارها از خدا خواستم درستم کنه، ترمیم کنه این دلشکستگی ها رو. نکرد! نشد!
    خدا خبر نداره توی چه وضعی هستم؟ یا مثل تو بیخیالم شده؟
    من میگم هیچکدوم!
    فقط منتظره ببینه تو اونقدر مسئولیت پذیر هستی بیای قلبی که شکستی رو درست کنی یا خودتو به من و خدا ترجیح میدی؟
    و من میگم این کارو تا روزی که تو بالاخره بفهمی مهمترین کار دنیا، ترمیم دلیه که شکستی، همچنان دنبال میکنه.
    روزی که فهمیدی باید همه چیزو رها کنی، سری به گذشته ها بزنی، ببینی زیر آوارها کسی هنوز زنده هست که کمکش کنی یا نه
    من میگم اصلا اگه تصمیمت صد درصد درست هم باشه، اگه به اون فرضای بالا فکر کنی، میفهمی این کاری که کردی، اصلا رسمش نبود!


    حالا باز به فرضای بالا اینا رو هم اضافه کن:
    اینکه بارها بهش گفتی دوستش داری
    دلشو به عشق خودت خوش کردی
    قرار بوده مرهم درداش و محرم رازاش باشی
    قرار بوده باعث آرامش قلبش باشی
    اینکه میتونستی اصلا انتخابش نکنی، ولی کردی
    باهاش نقشه آینده رو کشیدی، ولی توی همون نیمه راه تنهاش گذاشتی
    اینکه با دلش کاری کردی که غیر تو هیچکسی رو نه میخواد و نه میتونه دوست داشته باشه؛
    حالا چی؟ بارم مسئولیتی بر گردنت نیست؟
    تو فراموش میکنی؟ من فراموش میکنم؟ خدا هم فراموش میکنه؟


    ببین... قضاوت تو به عهده خدا
    نه چیزی میدونم، نه میخوام توجیهی بشنوم
    من فقط چهار سال دعای مستجاب نشده دارم
    به علاوه بیست و هفت سال حسرت و قناعت به هر چیزی که خدا بهم داده یا نداده
    و یه درد عمیق که شب و روزمو تیره و تار کرده
    نه قراره نفرینی کنم، نه ازت دست بکشم، فقط منتظر اجابت دعاهام میمونم
    بالاخره دل منم خدایی داره...
    بیا بهم بفهمون که به حرمت عشقی که بینمون بوده، دلت نمیاد منو توی این حال ببینی، آخه ناسلامتی من و تو یه روزی خیلی همدیگه رو میخواستیم...
    بیا بهم بگو که تو هم از عذاب من در عذابی. تا باور کنم این چهار سالو به هدر ندادم. آخه ناسلامتی من با هر چیزی که داشتم اومدم جلو. نباید ازش یه نتیجه ای بگیرم؟ اگه این چهار سالو به یه نهال آب میدادم، تا حالا بهم میوه می داد، من که چهار ساله با همه وجودم پای این عشق موندم.. نباید حداقل یه دل برام تنگ بشه؟ نباید لااقل چشمی برام تر بشه؟ حقم نیست دلی برام بتپه؟ دستاورد من بعد از چهار سال عاشقی چی بوده؟
    بیا بهم نشون بده هنوز خدایی هست، تا باور کنم دعاهام بی اثر نبوده
    بیا اشتیاق زندگی رو جا بده توی این وجود تا باور کن زندگی هنوز زیباییاشو داره


    ببین، فقط یه جمله:
    راضی نشو توی این حال ذره ذره بمیرم...
    ارسال دیدگاه