حامد عبدالهی چهارشنبه 30 مرداد 1398 09:48 ب.ظ نظرات ()
از اینکه این پیاممو میخونی خوشحالم. چند روزیه که حالم بهتره. هفته گذشته حرم امام رضا بودم. بگذریم از اینکه چطور راهی شدم، اما دلیل رفتنم فقط یه چیز بود. امید داشتم خدا اونجا به حرمت امام رضا صدامو بشنوه و دستمو بگیره و شاید دعامو مستجاب کنه... توی مسیر رفت، وقتی فهمیدم داریم به سمت تهران میایم و از اونجا میخوایم بریم به سمت مشهد، یهو دلم گرفت... اشک توو چشام جمع شد. چون توی پنج سال گذشته، نزدیک ترین فاصله من به تو ششصد و هفتاد کیلومتر بود... اما اون شب رسیدم به کمتر از 10 کیلومتری تو... دوست داشتم همونجا پیاده شم و دنبالت بگردم.. اما کجای تهرونو بگردم؟! سهم من از تو بعد از پنج سال عاشقی، حتی یه آدرس هم نیست... عاشق به خودی خود سرگشته و شیدا هست... وای به روزی که معشوقش بی نشان هم باشه...

وقتی رسیدم حرم، روزای اول جرئت نمیکردم برم نزدیک ضریح حضرت. توی صحن انقلاب میموندم و همونجا زیارت میکردم. من پر از گناه بودم و خیلی دلشونو شکسته بودم. نمیشد برم داخل. از آداب زیارت هم اینه که از گناهانت توبه کنی. اما دنبال یه حال خوش بودم تا درست توبه کنم. دو روز اول اینطوری گذشت. چند باری رفتم حرم. اما روز سوم مصادف شد با روز عرفه. منم یه کوله بار پر از گناهمو برداشتم و رفتم حرم. بازم جرئت نکردم برم جلو. وایسادم تا صحنا یکی یکی پر میشد و وقتی همه نشستن، من رفتن اون آخرا یه جای خلوت پیدا کردم نشستم. زیر آفتاب بود، گرمای خورشید مرداد ماه مشهد بد میسوزوند. اما تحمل کردم. گفتم حقته حامد...بچش که این آتیش، هرگز به سوزندگی آتیش جهنم نیست... گفتم کمی آقتاب بخورم شاید دل خدا به رحم اومد، همین اعتراف نکرده، بگذره ازم... دعا میخوندم و گریه میکردم... آی گریه کردم... آی گریه کردم... دعا که تموم شد، انگار بار عالم رو از رو دوشم برداشتن. انگاری دو تا بال بهم داده باشن. همون شب دوباره رفتم حرم. اینبار اذن گرفتم و وارد شدم. میدونستم پاکم. برای اولین بارم بود که میومدم حرم امام رضا. اصلا بلد نبودم از کدوم سمت باید برم تا به ضریح برسم. اما گویا یکی منو راهنمایی میکرد. رفتم و رفتم و یه راست رسیدم به ضریح... اشک توو چشمام جمع شد. انگاری صدای بال و پر زدن ملائک رو میشنیدی. قربون حرمش برم که همیشه شلوغه.. اون وسط ضریح زیباش اونقدر دلربایی میکرد که هواس همه پرت اون بود. 
کسی به کسی کاری نداشت...

بعد از اون شب، شده بودم عین بچه ها. هی توی حرم میگشتم. یه لذت خاصی داشت. از این در میرفتم داخل، از اون یکی در برمیگشتم توی یه صحن دیگه. راه میرفتم و باهاش حرف میزدم... تمام چهار روزی که مشهد بودم، فقط حرم رفتم. فقط به همین دلیل اومده بودم آخه! اومدم بودم عرض حاجت کنم... دلمو بسپرم دستش و برگردم...

"قناعت به داده و نداده خدا و صبر بر حکمتش" یکی از چیزهایی بود که بعد از برگشتن از اونجا بهم دادن. اصلا آروم شدم. شادی و لذت واقعی رو حس کردم. خدا رو تصمیم گیرنده قرار دادم و خودم و کارهامو سپردم دستش. تو و عشق تو رو هم همینطور... اونو بینا دیدم و دست زندگیمو گذاشتم تو دستش.. گفتم اگه منو لایق میبینه، من دوست دارم جای عشق هر کسی توی دلم، عشق خودشو قرار بده. گفتم خدایا، من حاضرم هر عشقی که توی دلم هستو بدم، به جاش عشق تو رو داشته باشم. اما اگه لایق نیستم، یا فعلا نمیشه، لااقل کمک کن تکلیفم با خودم و دلم و زندگیم مشخص بشه. خسته شدم از انتظار. بهم بفهمون اصلا انتظار فایده ای هم داره یا نه... این راه به جایی ختم میشه یا نه... از اون موقع تا حالا، خیلی چیزها فهمیدم و درک کردم و باورم شد:

یک: اونی که میره، نه تنها حق نداره، بلکه واقعا نمیتونه چیزی رو با خودش ببره! تو اگه چیزی برات مهم بود، میموندی و براش میجنگیدی. پس چیز ارزشمندی پیش من نداشتی و پیدا نکردی که بخوای بخاطرش بمونی... تو اگه یه "دوستت دارم" گفتی، این وجود من بود که اونو تبدیل به هزار رنگ و رایحه کرد و دمیدش توی زندگیم. چون وجودم عین یه کویر تشنه منتظر یه نم بارون بود تا لب به لب گل و ریحان از دل ترک خورده و خشکش بزنه بیرون. بذر اون گلها رو که بارون نیاورده. تو مثل بارون فقط باعث شدی اون گلا از دلم بزنن بیرون. اون من بودم که تو رو اونقدر دوست داشتم و حالا، بازم این منم که دوستت دارم. تو هیچی رو با خودت نبردی... حتی دلم رو... تو مثل یه قاصدک، فقط یه خبر آوردی و رفتی.. تو حتی نمیتونی یه تیکه کوچیک از خاطراتمون رو با خودت ببری... چون خلق کننده اصلی اون خاطرات من بودم و اون خاطرات توی ذهن من آب و تاب گرفتن.
هیچ چیزی از دست نرفته. نه هیچ قطره ای از اشکام و نه هیچ کلامی از دعاهام. هیچ مقداری از نم دلتنگی هام و هیچ تپشی از ضربان های قلب بی قرارم. همش همچنان هست و توی این وجود خسته من جا گرفته. فقط لحظه ای پا به عالم ظاهر گذاشته و سبب اینهمه خاطرات خوش شده. منبعش اینجاست... همینجا. تو هیچی رو با خودت نبردی (نمیتونستی ببری)، تمام اون چیزی که اون موقع داشتم، هنوزم دارم. اینو فهمیدم و راحت شدم. من نه تنها همون حامد پنج سال پیشم، بلکه خیلی خیلی قوی تر و بهتر شدم. وقتی چیزی از من کم نشده، پس چیزی برای ادامه زندگی کم ندارم! 

دو: اینکه تنها موندم و رها شدم، دلیل بر بد بودنم نیست. دلیل بر ناقص بودن و بد عمل کردنم نیست چون پذیرفتم که من هر کاری از دستم بر اومد کردم، خودم رو گنهکار نمیدونم. من بهت بدی ای نکردم که بخوام بخاطرش پشیمون یا ناراحت باشم. من تمام تلاشم رو کردم تا مجابت کنم که میتونیم. و تو تمام تلاشت رو کردی که بگی نمیتونم! هزار دلیل آوردم و هزار بهانه جور کردم. من کم کاری نکردم....! اولا اینکه واقعا دوستت داشتم و هدفم خوشبختی هردومون بود. ثانیا واقعا تلاش کردم و مطمئنم اون موقع بیشتر از اون از دستم بر نمیومد. ثالثا اگر خطاهایی هم داشتم، عزم جدی داشتم برای درست کردن خودم و هرگز خودم رو بی عیب و نقص نمیدونستم. خودمو سپردم دستت و گفتم هر جور میدونی درستم کن... میتونستم بهت دروغ بگم. میتونستم بزرگنمایی کنم و یکی رو صد تا نشون بدم. با اینکارا میتونستم عمر رابطه رو خیلی بیشتر کنم و برای خودم زمان بخرم تا بتونم مقدمات رو فراهم کنم. اما اینکارو نکردم چون نباید میکردم. چون دوستت داشتم و نمیخواستم بهت دروغ بگم. 

سه: تو اگر واقعا دوستم میداشتی، هرگز راضی به رفتن نمیشدی! پس مهم نیست چقدر برام عزیزی، مهم نیست چقدر فوق العاده ای، مهم نیست چه احساسی به من دادی، مهم نیست چه کاری برام کردی، مهم نیست چه کسایی دور و ورتن و چقدر دوستت دارن یا دوستشون داری، اگر نتونستی بمونی، یعنی دوستم نداشتی، یعنی این احساس، این قلب، این عشق، این آدم برات ارزشی نداشت! یعنی سرنوشتت با سرنوشت من گره نخورده و من نمیخوام با کسی که واقعا و از عمق قلبش دوستم نداره، زندگی کنم! موقعی که برای اولین بار گفتم دوستت دارم، امید داشتم که گل پر رنگ احساسم رو که تا حالا هیچ کسی ندیده ببینی و هرگز هوس نکنی اونو پرپر کنی. من احساسی رو بهت هدیه دادم که تا اونروز به هیچکس هدیه نداده بودم. امید داشتم که تو هم همونقدر دوستم داشته باشی... امید داشتم این احساس پا بگیره و دست هر دومون رو بگیره و بزاره توو دست خدا. امید داشتم دلم، زندگیم، احساسم، آیندم، غرور و شخصیتم برات اونقدر ارزشمند باشه که هرگز دلت نیاد از خودت ناامیدم کنی...

چهار: من نمیتونم منتظر تو یا هر کس دیگه ای باشم تا بیاد و زندگیمو زیبا کنه! من باید خودم زندگیمو بسازم و زیبا کنم و طوری زندگی کنم که انگار به هیچکسی جز خودم نیازی ندارم. من تا امروز منتظر تو بودم و تمام شادی هایی که قرار بود با هم داشته باشیم رو تنهایی تجربه نکردم. میخواستم با هم تجربشون کنیم. اما فهمیدم من اگه نتونم تنهایی شاد باشم، هرگز نمیتونم با کس دیگه ای هم شاد باشم. شادی باید در وجودم غلیان کنه بعد به اطرافیانم برسه. به همین خاطر از شکستن قلب خودم دست برداشتم و از تلاش برای درست کردن کارهایی که قرار نیست درست بشن دست برداشتم و از وقف کردن زندگیم برای کسی که حاضر نیست یه دقیقه از روزش رو برام کنار بزاره هم دست برداشتم! اگه کسی منو دوست داشته باشه، حتما حرکتی، کاری، تلاشی در جهت داشتنم میکنه!

پنج: من نمیتونم کسی رو مجبور کنم که دوستم داشته باشه، بهم وفادار باشه، یا همونی بشه که من میخوام. این شخصیت و ذات اون فرده که باعث میشه تصمیم بگیره سر قولش بمونه یا وقتی دلی رو به دست آورد، هرگز اونو نشکنه و تنها نزاره. ذات و شخصیت من هم هیچ تاثیری توی تصمیمش نباید داشته باشه. اگر آدم واقعا کسی رو دوست داشته باشه، هم بهش وفاداره، هم دلشو نمیشکنه و هم تنهاش نمیزاره تا با زخمای توی قلبش یه عمر درد بکشه! حتی اگه بدترین فرد دنیا هم باشه، میمونه و درستش میکنه. رفتن آدما اتفاقی نیست. اینکه هر کاری کردم تا همه چیزو درست کنم و نتونستم هم، اتفاقی نیست! دستی بالای دست ها نمیخواد کنار هم باشیم، پس همه چیزو میسپرم به خودش. اون بهتر میدونه کی قدر احساس منو میدونه.

شش: اینکه قلبم شکست، اینکه تنها موندم، باعث نمیشه تبدیل بشم به یه آدم دست دوم! در ژاپن تکه های ظرف شکسته رو با طلا به هم بند میزنن. اینکار علاوه بر اینکه باعث میشه اون ظرف ظاهر زیبایی پیدا کنه و درست بشه، اونو به قیمتی بسیار بالاتر از قبل میرسونه. چون معتقدن هر چیزی که شکست، تاریخی داره که اونو زیباتر میکنه و اصلا زیبایی یه چیز، به قدمت و تاریخی که داشته، به حوادثی که پشت سر گذاشته بستگی داره. یقینا اتفاقاتی که افتاد دلیلی داره و اون اتفاقت هرگز روح منو از تعالی و عشق بی حد و حصر الهی محروم نمیکنن! که کاملا برعکس، منو مشمول رحمت و توجه خداوند هم میکنن. علاوه بر این، هر مرحله از زندگی به نسخه جدیدی از من نیاز داره. پس من باید میشکستم و دوباره پیوند میخوردم و تبدیل میشدم به موجودی قوی تر و تلاشگر تر و پاک تر تا برای مرحله جدیدی از زندگی آماده بشم. این یعنی زندگیم وارد فاز جدیدی از تکامل شده و خودش جای بسی خوشحالی داره!

هفت: معتقد شدم اگه خدا چیزی رو برای من بخواد، برام نگهش میداره! و جالب تر اینکه، خدا این تصمیمو بر اساس کارهای خوب و بدم نمیگیره بلکه حکمت و دانایی خودش در اون دخالت داره! وقتی خودت رو بهش میسپری، بهترین تصمیم گیرنده عالم که همه چیزو میدونه، کارهات رو روبراه میکنه... پس توکل میکنم به خودش. هیچکس بهتر از خدا نمیدونه چی خوبه و چی بد. من تمام تلاشمو کردم، بقیه امور رو به خدا میسپرم.

هشت: دلیلی وجود نداره که بخوام تو و احساسی که به تو داشتم رو از کسی مخفی کنم. من کار بدی نکردم که بخوام بخاطرش شرمنده باشم. دوستت داشتم، بهت وفادار بودم، برای ساختن زندگیمون تلاش کردم، بهت هوسی نداشتم، عاشقانه دلتنگت شدم، تمام وجودمو در اختیارت گذاشتم و این وظیفه یه عاشق واقعیه. من با تو اون کسی بودم که با هیچکس نبودم. 
کامل نبودم اما سعی کردم بهترین ورژن خودمو به تو هدیه بدم. عیب و ایراد داشتم اما بر اونها اصرار نداشتم. اگه میخواستی میتونستی کمکم کنی تا بهتر بشم.

اگه بعد تو کسی وارد زندگیم بشه و ازم در موردت بپرسه، همه چیزو بهش میگم. اون هم با افتخار.
دوست داشتم این انتظار به شیرینی به سر برسه اما نشد. به زودی پنجمین سالگرد عشقمون هم میرسه و میدونم تو بازم به روی خودت نمیاری. اما هر جایی که هستی، توی سالگرد عشقمون به یاد بیار کسی رو که جز تو، کسی رو به یاد نداشت... 
هنوزم دوستت دارم؟ معلومه خب... اما چرا این حرفا رو زدم؟ چون انتظارم رو از آدما قطع کردم. دیگه منتظر کسی نیستم. خودمم و خدام. هر کسی رو به جایگاه اصلیش توی زندگیم برگردوندم. میزارم خدا خداییشو بکنه و بنده، بندگیشو
در اینکه میتونم ببخشمت یا نه، نمیتونم حرفی بزنم. امیدوارم بتونم. ولی اگه نتونستم، منو ببخش!
این آخرین نامه من نیست. این، نقطه عطف زندگیمه. جاییه که شکستم و بازم پا شدم...

بوسه بسیار به پیوست است... یا حق