حامد عبدالهی دوشنبه 5 آذر 1397 12:13 ب.ظ نظرات ()
اگه بخوام راستشو بگم. قبل از اینکه بری، خیلی از دوست داشتنت مطمئن نبودم. فکر میکردم دارم اغراق میکنم. می ترسیدم از اینکه تو بری و من بعد از مدتی فراموشت کنم. اون وقت جلو خودم ضایع میشدم. میگفتم اینهمه وفاداری که ازش دم میزنم همین بود؟

یه بار رفتم حرفا و چتهای قدیمی رو خوندم. همین چند روز پیش. دیدم عشقی که الان توی سینمه، به مراتب بالاتر و بیشتر از عشق اون روزاست. شاید اگه نمیرفتی، همیشه توی این تردید باقی میموندم که واقعا دوستت دارم؟ و این سئوال که "تا کجا دوستت دارم؟" برای همیشه بی جواب میموند. اما الان میدونم که واقعا دوستت دارم و تا آخر ابد هم ازت دست نمی کشم. 

وقتی یکی بی مهری کرد، دلتو شکست، رهات کرد، و تو بازم دوستش داشتی، باید بدونی که اون همون آدم همیشگیه زندگیته. همونی که اومدنش دست خودشه اما رفتن و نبودنش دیگه دست خودش نیست.

تو میتونستی نیای. میتونستی... اما حالا دیگه هر کاری هم بکنی، از دلم، ذهنم، زبونم، زندگیم، "نمیری"... دلم الان روی تو قفل کرده. درشو به روی هر کسی غیر تو هم بسته. با دعا و زور زدن الکی هم باز نمیشه. اگه نیای، همه احساساتم بیخود میشه. همه زندگی ای که برات وسط گذاشتم، بی فایده میشه... همه دعاهام، امیدام، دل بستگی هام نابود میشه...

دلم ازت خیلی پره... پر تر از اونی که بشه به حال خودش رهاش کرد. میدونی چرا؟ چون خیلی بهت اعتماد داشتم... اونقدر که بهت گفتم "دوستت دارم"... پس به حال خودم رهام نکن. من از قدیما یه حس مبهم در خودم داشتم. نمیدونم اسمش چی بود، نمیدونم اصلا بخاطر چی به وجود اومده بود یا چطوری برطرف میشد... نمیشه توصیفش کرد... نمیدونم باعث غمم بود یا شادی! اما فکر میکنم همین عشق بود! گویا از لحظه تولد در هر آدمی، عشق هم باهاش متولد میشه... منتها دنبال مقصد و مقصود و مطلبوش میگرده. آره... اگه بهتر فکر کنی، متوجه میشی که احتمالا همین عشق باشه! حالا مقصود خودشو پیدا کرده... حالا قراره خودشو نشون بده...

....که اگر کهنه شود، مست ترت خواهد کرد