حامد عبدالهی یکشنبه 8 مهر 1397 06:25 ب.ظ نظرات ()
امروز این عشق چهار سالگی خودش رو پشت سر میزاره. چهار سال پیش در چنین روزی، موقع نماز مغرب هشتمین روز از هفتمین ماه سال بعد از کلی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و احساسمو بهت بگم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. مدت هاست پر از حرفم و چیزی واسه گفتن ندارم. مثل اون دانش آموزی که خیلی درس خونده اما موقع جواب دادن به سوال معلم، همه چیزو با هم قاطی میکنه و دست آخر زبونش از گفتن عاجز میمونه. به همین خاطر میگم بهم ظلم میکنی! چون فقط اینکه باشی و به حرفام گوش بدی، باعث میشه حرفامو بگم و دلم خالی بشه. راحت میشم. ولی نیستی! خب الان من حرفامو به کی بگم؟ به خدا؟ حرف اونو نزن که خیلی وقته باهاش قهرم... به دوست؟ من دوستی که محرم راز باشه ندارم.

راستش شاید مهمترین دلیلی که از عشقت دست نمی کشم این باشه، که منو بیشتر از هر زمان دیگه ای به خدا نزدیک کرد. پاکی این عشق بود که باعث شد نتونم ازت دست بکشم. مگه چند بار توی زندگی آدم این اتفاق میفته؟ مگه چند بار ممکنه پیش بیاد که آدم یکیو با این شدت و فقط بخاطر خودش بخواد؟ بدون در نظر گرفتن مشکلات و بدون تاثیر پذیری از هیچ عامل دنیایی مثل شهوت، ثروت، قدرت، زیبایی و ... اگه توی این عشق ناپاکی می بود، یا منو از خدا دور می کرد، مدت زیادی نمی تونستم نگهش دارم. خیلی زود عطاشو به لقائش می بخشیدم و از دلم بیرونش میکردم. اما این عشق از همون لحظه اولش انگار اومده بود تا منو ببره سمت خدا. انگار خدا برام کارت دعوت فرستاده باشه. میگن خدا حائل بین انسان و قلبشه. قبلا فکر میکردم معنیش اینه که خدا واسطه رسیدن احساسات خوب و بد به انسانه. اما دیدم نه! یعنی خواست و اراده خداست که باعث میشه آدم چیزی رو بخواد یا نه. (امام صادق (ع) می‌فرماید: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیئَهًْ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شَیْئاً شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ‏ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ؛ قلوب ما ظرف مشیت الهی است. پس هنگامی که خدا چیزی را بخواهد، ما خواسته‌ایم و این قول خداوند است که می‌فرماید: نمی‌خواهید مگر آنچه را که خدا می‌خواهد). پس یعنی خدا خواسته که من دوستت داشته باشم؟ اگه به سیر تکامل این عشق نگاه کنم، میبینم درد و رنج داشته ولی رشدم داده و ارتباطمو با خدا به سطح خیلی بالاتری نسبت به چهار سال قبل رسونده. خدا حاضره تمام عالم و آدمو بسیج کنه تا یکی از بنده هاشو به سمت خودش ببره. پس خیلی دور از ذهن نیست اگر فکر کنم اون خواسته دوستت داشته باشم. توی این مدت هر وقت کم آوردم، نیروی بزرگی از درونم مانع میشد. منی که خیلی محافظه کار بودم و با احتیاط عمل میکردم، جوری وارد عشقت شدم که انگار از روز ازل بهم گفته باشن این راهمه! تا قبل از تو، هرگز خواسته ای با این جدیت از خدا نداشتم. اما عشق تو منو به معنی کلمه مضطر رسوند. درمانده شدم. بی پناهی خودمو دیدم و چاره رو در حرف زدن با خدا احساس کردم. از اون موقع تا الان، حتی یکبار نشده بگم خدایا غلط کردم یا نمیخوام! امیدم کم و زیاد شده اما قطع نشده. شده از خدا نخوامت، شده ازت گله داشته باشم، شده ازت دلگیر باشم، ولی نشده که پشیمون باشم. با اینکه بدترین روزا و شبای عمرمو میگذرونم اما به طور کامل درست بودن این راهو حس میکنم. من آدمِ رو به زوال رفتن نیستم. دوست ندارم خودمو، هویتمو، زندگیمو، آزادیمو به چیزی بفروشم که ارزششو نداشته باشه. مهمترین چیزا توی زندگی من همونایی هستن که منو هر چه بیشتر به سمت پاکی و خدا و انسانیت سوق میدن. حاضرم براشون بمیرم. و تو یکی از همونایی. اگه خدا خواسته دوستت داشته باشم، پس حتما رسیدنی هم هست. اینجا همون پرتگاهیه که باید هست و نیستمو روش جا بزارم و بپرم. من از روز اول به خدا تکیه کردم وگرنه خودمم میدونستم خیلی سخته. پس حالا چرا باید بترسم یا بگم نمیشه!

میدونم اگه بخوام به کسی غیر تو دل ببندم، میتونم! اما اینم میدونم که هرگز نمیتونم اونو اینقدر هدفمند، عاشقانه، دیوانه وار و بی جایگزین بخوام. هر وقت به این عشق فکر میکنم، دلم پر میشه از حس ها و آرزوهای خوب. وقتی با وجود تمام دردایی که کشیدم، بازم دوستت دارم و تحمل یه لحظه دوریتو ندارم، یعنی این عشق چنان توی گوشت و پوستم راه پیدا کرده که حتی مرگ هم نمیتونه بوش رو از جسمم جدا کنه. خودمم خیلی وقتا فکر میکردم شاید چون بهت عادت کردم، دوستت دارم. این مدت نبودنت، باعث شد بفهمم عادت نبوده که عشق تو رو زنده نگه داشته. حتی حرفات و کارای عاشقانه تو هم نبوده! من بهش میگم اراده خدا. 

آدم نباید قلبشو خالی نگهداره. چون ممکنه با بدی ها و یا اهداف بیهوده پر بشه. اونی که توی دلته، میتونه نقشه راهو برات مشخص کنه. میتونه بزرگت کنه یا کوچیکت. پس بهتره قلب آدم میزبان چیزی یا کسی باشه که آدمو به سمت خوبی ها و درستی ها میبره. 

همیشه سعی میکردم پاک باشم و رابطمو با خدا حفظ کنم. احساس میکردم این پاکی بهم یه برتری میده که اگه هزار تا خواستگار داشته باشی که همشون از من سر باشن، این پاکی میشه برگ برنده من یا همون "علامت مخصوص حاکم بزرگ" توی کارتون "میتی کومان"! فکر میکردم باعث میشه مثل یه نگین توی چشمت بدرخشم. در تمام این مدت حس میکردم که اگه هدفم از دوست داشتنت فقط یه زندگی مشترک عاشقانه محدود به دنیا باشه که خیلی هدف بزرگی نیست. وقتی زندگی مشترکمون رو تصور میکردم، می دیدم این اون چیزی نیست که من بخوام. که روز و شب تماما بهم بگیم دوستت دارم؟ یا از هم حمایت کنیم؟ که چی بشه؟ خب این حمایت رو میتونی از خیلیای دیگه بگیری. شاید خیلی بهتر! ولی مگه هدف زندگی مشترک فقط همینه؟ که روبروی هم بشینیم که تو چشم هم خیره بشیم و عشق همدیگه رو ببینیم و حظ کنیم؟ یا من صبح تا شب به کارایی فکر کنم که میتونم انجام بدم و باهاشون بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ عشق همه زندگی نیست. یه وسیله ست که آدمو به جایی که براش ساخته شده برسونه. عشق مثل بال پروازه. وقتی آیندمون رو تصور میکردم، می دیدم اگه قراره فقط عشق هدفم باشه، چه آینده کسل کننده ای خواهیم داشت. نه این نمیتونست هدفم باشه. اینقدر محدود و سطح پایین! اینها فقط یه پیش نیازه برای یه هدف والاتر.

توی لحظات دلتنگی خدا توی دلم حضور داشته. وقتی از عالم و آدم می بریدم و به تو فکر میکردم، خدا از عمق دردی که قلبمو در هم می فشرد آگاه بود. این اتاق، آجر دیوارهاش، موزاییک های کفش، همین لامپی که الان بالا سرم روشنه، همشون لحظات تنهایی منو دیدن که چطور سر شده. هم وصال داشتیم هم فراق. هم دلتنگی و هم دلگیری. اگه میتونستی با سرعت نور حرکت کنی و در زمان به عقب بری، میتونستی نجواهای هر شبمو که توی کل راه شیری پخش میشدن رو بشنوی. من واسه خدا میگفتم و اون گوش می داد. به همین خاطر قلبم آروم میگرفت. هر چقدرم بگم، زیبایی اون لحظات رو نمیتونی تصور کنی. من عاشق کسی که منو وسط مشکلات عین یه زباله رها کرد و با بی رحمی تمام سعی کرد ازش دست بکشم (حتی به قیمت مرگ دلم) نشدم. من عاشق کسی که تمام اصرارای منو دید و با اینکه میدونست دوستش دارم بازم رفت، نشدم! عاشق کسی شدم که منو به خدا نزدیک کرد. این همون روی سکه ست که مدت هاست ندیدم. چشمتو بستی، فکر این نیستی که چه بلایی داره سرم میاد. تو همونقدر که جلادی، یاری دهنده و مرهم هم هستی. اگه من دوستت دارم، با همه اینا دوستت دارم. نه کم و نه بیش! پس به این فکر نکن که اگه خودتو بی تفاوت نشون بدی یا دلمو بشکنی، فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم. زندگی من همینجاست. نقطه عطف زندگیم درست اونجاییه که میتونم دل از همه چی ببرم ولی امیدمو به خدا از دست نمیدم و دلمو به این خوش میکنم که خدا هرگز امید امیدواران رو ناامید نمیکنه.

خودخواه نیستم. من فقط دوستت دارم و احساس میکنم اگه اینجای زندگیم کوتاه بیام، یه عمر حسرتشو میخورم. میدونی هرگز مجبورت نکردم دوستم داشته باشی. اولین پیاممو یادت میاد؟ ای کاش میشد اینجا بزارمش تا دوباره ببینیش. یادمه گفتی حرفام خیلی خاضعانه بود. آره من فقط خواستم توی اون پیام بهت بگم دوستت دارم. همین! نخواستم دلتو ببرم و با حرفای عاشقانه مجذوبت کنم. نخواستم بخاطر احساسات تصمیمی بگیری که بعدا ازش پشیمون بشی. فقط خواستم احساسمو گفته باشم تا بعدا بخاطر نگفتنش خودمو سرزنش نکنم. وقتی که قبول کردی، تمام واقعیات در مورد خودمو بهت گفتم. در مورد وضع خانوادگیم، رفتارام، پدر و مادرم و ... بدون حتی یک کلمه دروغ یا پنهانکاری. قبل از اینکه احساسی شکل بگیره، خواستم اگه هنوز دو دلی، خوب فکراتو بکنی. وقتی تو گفتی اینا برات مهم نیست، وقتی بهم گفتی دوستم داری، احساس کردم تازه متولد شدم. انگار خدا تمام خواسته هامو با هم اجابت کرده باشه. خوشحالی بی حد و وصفی که تا اونروز توی قلبم حس نکرده بودم. خدا تمام دعاهای منو شنیده. میگن اگه فقط یه بار از ذهنت خواسته ای رد بشه، خدا دست خالی ردت نمیکنه. حالا بعد از اینهمه دعا، تو میگی خدا دست خالی ردم میکنه؟ تو میگی همه چیز تموم شده؟ تو میگی باید واقعیات رو بپذیرم؟ واقعی تر از عشق توی سینم که هنوز برام قابل احترامه چیزی ندیدم. چون رفتنت رو دیدم و از بین نرفت. چون بدی هاتو دیدم و از بین نرفت. چون حتی به دعا از خدا خواستم اگه به صلاحم نیست، از دلم جدات کنه و نکرد! این روزا خیلی ها بخاطر یه بگومگو ساده از هم دل میکنن. چیزی که تو اسمشو منطق و واقعیات میزاری، به خودخواهیای تو گره خورده. امروز هست ولی روزی که خودخواهی نباشه، میبینی دیگه واقعیتی نیست جز عشق. ابر سیاه بزرگی رو تصور کن که چیزی نیست جز بخار آبی متراکم. زمانش که بگذره، دچار زوال میشه. اما خورشید یه واقعیته که بالاخره از پشت ابر سیاه درمیاد. شب و روزی وجود نداره. فقط سایه ها و نبود نوره که باعث میشه مفهومی به اسم شب یا روز به وجود بیاد! 
 
میدونی دوستت دارم. تمام تلاشم اینه که بفهمی هیچ چیز ارزشمندی توی عالم نیست جز فرصتی که میشه با عشق گذروند ولی با دلشکستگی داره سر میره. میدونم خدا میتونه دلمو خوب کنه. البته اون بهترین مرهمه. اما زیباییش به اینه که تو خوبم کنی! که باعث بشی سرمو جلو خودم بالا بگیرم و بگم: دیدی امیدت بیخودی نبود؟ که همونطور که سوزوندی و شکستی، مرهم بزاری و درستش کنی. اگرچه نمیشه روزای رفته رو برگردوند، اما میشه روشون حساب کرد. این روزا قربانی شدن تا این عشق محکم بایسته. پس به هدر نرفتن. کمک کرد تا بفهمم چقدر دوستت دارم و تا کجا باهاتم. یه نهال وقتی تازه کاشته میشه، خیلی شکننده و آسیب پذیره. اما یه مدت که بتونه بایسته و از بین نره، دیگه از سرما و گرما و باد و بارون در امانه. چون قوی شده. ریشه زده! این عشقم ریشه زده. تو رو نمی دونم اما توی تمام وجودم ریشه زده. 

نمیدونم این عشق به کجا میرسه. آخرش پشیمون میشم و حسرت این روزا رو میخورم یا اینکه بخاطر تک تکشون به خودم می بالم. نمیدونم عقایدم همینا بمونن یا نه. اما اینو میدونم که حتی اگه دو دنیا بینمون فاصله بیفته و به اندازه تمام نفرت های آدمای زمین ازت متنفر بشم، بازم این لوحی که روش اسم تو رو نوشتم و گذاشتم توی قلبم، هرگز از یادم نمیره. فقط کافیه جایی ازم کمک بخوای، "نمیتونم" کمکت نکنم. نمیتونم بیخیالت بشم و بسپرمت به دیگری. نمیتونم دلتنگت نشم. نمیتونم اون روزای خوبو فراموش کنم... نمیتونم.

چهار سال پیش تصمیممو گرفتم که بهت بگم دوستت دارم. همین حوالی بود. بین نماز مغرب و عشا. پیاممو نوشتم و ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه برات ارسالش کردم. راستی، چهار سالگی عشقمون مبارک... میخوام بدونی هنوز برام همونقدر عزیزی. ازت دلگیر هستم. خیلی هم هستم... اما اگه هر روز برات دعا نکنم، دلم آروم نمیگیره... اگه هر شب موقع خواب برا سلامتیت آیه الکرسی نخونم، احساس میکنم یه کار ناتموم دارم. هر چی بهم گفتی، هر چی ازت دیدم، هر باری که دلمو شکستی، همه رو گذاشتم یه گوشه ای که با "ارمغانم" قاطی نشه.. منتظرم برگردی، تا با یه کنترل + آل و یه شیفت + دیلیت همشو پاک کنم...