حامد عبدالهی دوشنبه 26 شهریور 1397 10:30 ب.ظ نظرات ()
یه سوال:
فرض کن یه گوشه دنیا یکی هست که حالش خیلی بده. اما فقط یه نفر بتونه حالشو خوب کنه و اون یه نفر تو باشی. چیکار میکنی؟
 
 
حالا به فرض قبلی اینا رو هم اضافه کن:
فرض کن خیلی هم دوستت داره
هیچوقت بدی تو رو نخواسته
روز و شب برات دعا میکنه
حالا چیکار میکنی؟

 
و باز این فرض ها رو اضافه کن:
صمیمی ترین احساساتشو برا تو کنار گذاشته
هر وقت نیازش داشتی، با تمام وجود حاضر بود کمکت کنه
همیشه برات وقت خالی داشته
همیشه حاضر بوده همه حرفاتو بشنوه
حالا چی؟

 
این یه بند آخرو هم به قبلیا اضافه کن:
اینکه "تو" دلیل اون حال بدش باشی!
و حالا؟
  
  
( میدونم هر چقدر فرضیات اضافه میکنم، کم کم به عرق روی پیشونیت اضافه میشه، یه احساس بدی توی وجودت ریشه میزنه، سرت تیر میکشه، چشماتو میبندی تا دیگه نخونی. اینا واسه اینه که وجدانت بیدار شده. اما میخوای به زور بخوابونیش. فایده ای هم داره؟ اگه وجدان داره اذیتت میکنه، پس یعنی یه جای کار میلنگه! درست نیست)


اینکه همیشه دلشو شکستی
توی بدترین روزای عمرش تنهاش گذاشتی
و الان توی بدترین ساعت های زندگیش داره میمیره... آره واقعا داره میمیره!
هیچکدوم از اینا برات مسئولیتی ایجاد نمیکنه؟
هر آدمی با یه درصد وجدان، میدونه توی این لحظه باید چیکار کنه!
اونوقت اگه بهت بگم بی وجدان، ناراحت میشی؟
اگه به اندازه یه عالم دلم از دستت گرفته باشه، حق ندارم؟
اگه نفرینت کنم، میشم آدم بد قصه؟ میشم ادعای پوچ؟ میشم لاف عاشقی؟
که میگی تو عاشق نیستی وگرنه... وگرنه چی؟
به همون خدای شاهد و ناظر قسم میخورم، اگه بدونی هر لحظه و هر روز، دارم چطور زندگی رو میگذرونم، از خجالت آب میشی میری توو زمین!
امروز درد معده بیچارم کرد... دکتر میگه کم برو توو فکر، خودتو ناراحت هیچی نکن... چی بهش بگم؟
اگه از حال بد حرف بزنم، با حال بد خودت مقایسش میکنی و فکر میکنی دارم اغراق میکنم. اما نامسلمون، بخدا اغراق نیست! به معنای واقعی کلمه دارم جون میدم. میفهمی؟؟؟
اگر بفهمی، اونوقت متوجه میشی دلیل تمام اصرارام چیه ...
اگه از خدا میخوام به همین حال دچارت کنه تا بفهمی دارم چی میگم، که دلم نمیاد...
اگه ازت میخوام درستش کنی، که مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین باهام برخورد میکنی. انگار نه نگار که حامدی بوده...
اگه از خدا میخوام از فکرت بیرونم بیاره، انگار بدتر نفتو میریزم رو آتیش... بدتر میشه
دیگه موندم چیکار کنم... حالم بده لعنتی، خفه خون گرفتم! یه تیکه سنگ توی گلومه که در تمام طول روز اذیتم میکنه
جدا نمیترسی خدا بخاطر این حالم بیچارت کنه؟
تو داری بهم ظلم میکنی، قبول داری؟
حالا برو قرآنو باز کن، ببین خدا چی گفته: و انتقام خدا از ظالمان سخت و بی حساب خواهد بود!
سخت ترین حق الناس اینه که به روح دیگران لطمه بزنی
و اون لطمه باعث بشه کل زندگی و آینده و عاقبت اون شخص در معرض نابودی و فساد قرار بگیره
بارها از خدا خواستم درستم کنه، ترمیم کنه این دلشکستگی ها رو. نکرد! نشد!
خدا خبر نداره توی چه وضعی هستم؟ یا مثل تو بیخیالم شده؟
من میگم هیچکدوم!
فقط منتظره ببینه تو اونقدر مسئولیت پذیر هستی بیای قلبی که شکستی رو درست کنی یا خودتو به من و خدا ترجیح میدی؟
و من میگم این کارو تا روزی که تو بالاخره بفهمی مهمترین کار دنیا، ترمیم دلیه که شکستی، همچنان دنبال میکنه.
روزی که فهمیدی باید همه چیزو رها کنی، سری به گذشته ها بزنی، ببینی زیر آوارها کسی هنوز زنده هست که کمکش کنی یا نه
من میگم اصلا اگه تصمیمت صد درصد درست هم باشه، اگه به اون فرضای بالا فکر کنی، میفهمی این کاری که کردی، اصلا رسمش نبود!


حالا باز به فرضای بالا اینا رو هم اضافه کن:
اینکه بارها بهش گفتی دوستش داری
دلشو به عشق خودت خوش کردی
قرار بوده مرهم درداش و محرم رازاش باشی
قرار بوده باعث آرامش قلبش باشی
اینکه میتونستی اصلا انتخابش نکنی، ولی کردی
باهاش نقشه آینده رو کشیدی، ولی توی همون نیمه راه تنهاش گذاشتی
اینکه با دلش کاری کردی که غیر تو هیچکسی رو نه میخواد و نه میتونه دوست داشته باشه؛
حالا چی؟ بارم مسئولیتی بر گردنت نیست؟
تو فراموش میکنی؟ من فراموش میکنم؟ خدا هم فراموش میکنه؟


ببین... قضاوت تو به عهده خدا
نه چیزی میدونم، نه میخوام توجیهی بشنوم
من فقط چهار سال دعای مستجاب نشده دارم
به علاوه بیست و هفت سال حسرت و قناعت به هر چیزی که خدا بهم داده یا نداده
و یه درد عمیق که شب و روزمو تیره و تار کرده
نه قراره نفرینی کنم، نه ازت دست بکشم، فقط منتظر اجابت دعاهام میمونم
بالاخره دل منم خدایی داره...
بیا بهم بفهمون که به حرمت عشقی که بینمون بوده، دلت نمیاد منو توی این حال ببینی، آخه ناسلامتی من و تو یه روزی خیلی همدیگه رو میخواستیم...
بیا بهم بگو که تو هم از عذاب من در عذابی. تا باور کنم این چهار سالو به هدر ندادم. آخه ناسلامتی من با هر چیزی که داشتم اومدم جلو. نباید ازش یه نتیجه ای بگیرم؟ اگه این چهار سالو به یه نهال آب میدادم، تا حالا بهم میوه می داد، من که چهار ساله با همه وجودم پای این عشق موندم.. نباید حداقل یه دل برام تنگ بشه؟ نباید لااقل چشمی برام تر بشه؟ حقم نیست دلی برام بتپه؟ دستاورد من بعد از چهار سال عاشقی چی بوده؟
بیا بهم نشون بده هنوز خدایی هست، تا باور کنم دعاهام بی اثر نبوده
بیا اشتیاق زندگی رو جا بده توی این وجود تا باور کن زندگی هنوز زیباییاشو داره


ببین، فقط یه جمله:
راضی نشو توی این حال ذره ذره بمیرم...