تبلیغات
آقای آشـنا
منوی اصلی
آقای آشـنا
تمام بودنم، ماندنم و نوشتنم وقف نگاه و لبخند تو ای دلیل عاشقانه ها
  • حامد عبدالهی جمعه 17 خرداد 1398 06:45 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 08:13 ب.ظ نظرات ()
    امروز شد هزار و یکمین روز. و امشب میشه هزار و یکمین شب! می دونی هزار و یک شبه که نیستی...؟! بیشتر اوقات دلم نه تنها واسه زمانی که بودی، بلکه برا وقتایی هم که نبودی تنگ میشه! مثلا همین سال گذشته! یا حتی همین شیش ماه پیش. شاید سال دیگه دلم برا همین الانم تنگ بشه. به قول عزیزی که میگفت: "من دلم برا دشمنم هم تنگ میشه!" منم دلم برا دشمن جونمم تنگ میشه! حتی اون موقعی هم که بودی، بازم دم به دقیقه دلم برات تنگ میشد، چه برسه به الان که شدی شهرزاد قصه ی هزار و یک شب ما! راستی.. دل تو تنگ میشه؟! میفهمه از عالم و آدم بریدن یعنی چی؟ میفهمه انتظار، خستگی، در هم شکستگی چقدر درد داره؟

    بعضی وقتا با خودم میگم یعنی خاک توو سرت حامد با این عاشقی کردنت. اونقدر ارزشمند نیستی که دلبرت یادت کنه یا یه بار خدایی نکرده بگه دلم برات تنگ شده. اصلا در حدی نبودی که دل کسی برات تنگ بشه.. در حدی نیستی که جوابتو بده، در حدی نیستی که دلش هوایی بشه برات... حتی در حد یه لحظه...

    از همه این حرفا هم که بگذریم، راستش دیگه هیچ شوقی برا ساختن زندگیم ندارم. اصلا برام مهم نیست به هیچ جایی نرسم. دوست ندارم کسی رو راه بدم توی زندگیم. چون از نظرم حماقته که آدم اینهمه دردسر رو به جونش بخره، بره توی این بیکاری کار پیدا کنه، توو این گرونی بره خونه اجاره کنه، وسایل خونه بخره، نزدیک حداقل صد میلیون تومن پول خرج کنه، کلی قرض و بدهی هم بالا بیاره، یه عالمه نگرانی و دلواپسی برا خودش ایجاد بکنه، تا یکی بیاد توی زندگیش، که اونم چهار روز دیگه یا بهت خیانت کنه، یا ازت دلزده بشه یا عاشق دیگری بشه، یا تلاشات رو نبینه و فقط به فکر خودش باشه و به جای اینکه مرهم زخمات باشه، بشه نمک روی زخم! به جای اینکه ملجا خستگی هات باشه، بشه عامل خستگی هات! حماقت نیست؟! 

    میبینی؟ منی که یه روزی با وجود اینکه یه دنیا بینمون فاصله و مشکل بود، بازم نه پشیمون شدم نه دلسرد، حالا دیگه شوقی برا ساختن یه زندگی ندارم... این ظلم نیست؟ پس چیه؟ تو پشیمونم کردی.. تو دلزدم کردی از تلاش کردن برا ساختن یه زندگی... حالا خودتم برگردی، بعید میدونم بتونی منو به اون عزم و اراده برگردونی.. مگه اینکه، خیلی تلاش کنی... که البته ... نمیکنی!

    حالا میدونم اگه این نوشته ها رو بخونی، شاید فکر کنی ازت متنفر شدم. اما متاسفانه نشدم. ای کاش میشدم... اما راستش قلب من جای خوبی برا تنفر نیست... لیاقت قلب من تنفر نیست! این نوشته ها هم سرشار از تنفر نیست، سرشار از حسرت و گلایه ست! اما هنوز بهت امید دارم... هر وقت به یادت میفتم، جز یه آه بلند کاری از دستم بر نمیاد.. متاسفانه هنوزم دوستت دارم. یه دوست داشتنه پر از گلایه... دوست دارم سرت داد بزنم، دوست دارم تمام زندگیم تنها باشم تا دیگه کسی اینجوری اذیتم نکنه... اما میبینم اون گوشه کنارای دلم، بازم میخوام تو باشی.. تنهایی رو با تو دوست دارم... فقط با تو...

    هزار و یک شبه که نیستی... هزار و یک شبی که نمیدونی چطوری گذشت... اما هنوزم ناامید نیستم... میترسم همین امیدم شده باشه، علت تمام دردام.... اما چه کنم... مگه امید دست خود آدمه؟ ناخوداگاه میبینی هر کاری ام بکنی، بازم امیدت از یه نفر قطع نمیشه... امان از اون یه نفر که هرگز نمیخواد این چراغو روشن کنه... امان..

    اصلا باورم نمیشه که سه سال گذشته باشه! همینجوری الکی توی انتظار سه سال گذشت! شبایی رو یادم میاد که می سوختم و کاری از دستم بر نمیومد. روزا مزخرف، شبا مزخرف تر! گُر گرفته و ملتهب... آشفتگی و حس دلتنگی و نگرانی و سرگشتگی... نمیدونستم کجاااایی... نمیدونستم چیکار میکنی... گاهی وقتا میگفتم نکنه به کسی دل بسته باشه... نکنه دیگه یاد منو فراموش کرده باشه... نکنه کسی دلشو برده باشه... نکنه دیگه برنگرده.. نکنه من دیگه براش یه آدم متفاوت نباشم.. نکنه دعام نکنه... نکنه دیگه نگرانم نباشه... نکنه دلش هوامو نکنه... آآآآآآآآآخ تو از درد یه دل عاشق چی می دونی؟ ساده میشکنه و بعضی فکرا ساده اونو با خودش میبره... چرا اینکارو باهام کردی؟ اصلا فرض کن من بد! مگه همین آدم بد، واقعا دوستت نداشت؟ حقیقت اینه اگه واقعا دوستم می داشتی، حتی اگه بدترین آدم دنیا هم می بودم، میتونستی درستم کنی و باهام زندگی رو بسازی... اما من که بد نبودم... بودم؟ نمیشد کنارم بایستی؟ من ازت نمیخواستم خوشتیپ باشی، تو دل برو باشی، زیبا باشی، اندام متناسب داشته باشی، من اصلا برای دوست داشتنت نیازی به زیبایی های ظاهری تو نداشتم.. فقط میخواستم درکم کنی و بخوای هر چی هستم، خوب یا بد، کنارم بایستی تا نکنه از اینکه بهت دل بستم، از خودم بدم بیاد... فقط میخواستم بین من و تو یه چیزی به وجود بیاد ورای بهشت ازلی... میخواستم این علاقه دست من و تو رو بگیره و برسونه به خدا... میخواستم برات اونی باشم که بهترینه... که هر وقت میبینیش، عشق بی حد رو توی چشماش ببینی و ببینی هرگز ازت دلسرد نمیشه... که حتی مواقعی که خودتم به خودت باور نداری، باورت کنه، برای مواقعی که دست نداری، دستت باشه، وقتی قلب نداری، قلبت باشه، وقتی نفس نداری، نفست باشه... بخوای باور کنی یا نه، من میخواستم تمام و کمال هر چی دارم و ندارمو بذارم وسط تا تو دلت گرم باشه و باور کنی که هنوزم توی این عالم خوبی پیدا میشه...

    حالا ازت میپرسم، این حقم بود؟ چون تو فقط نمیخواستی و نمیتونستی زندگی رو با من از صفر شروع کنی؟ چون تو توی زندگیت سختی نکشیده بودی؟ مگه من که در تمام عمرم سختی کشیدم، مردم؟ نه... فقط تبدیل به یه موجود سرسخت شدم که به این آسونیا سختیای زندگی نمیتونست اونو در هم بکوبه... حاضر بود برات همه چیشو بذاره وسط. چون احساس میکرد تو همونی هستی که تنهاش نمیذاری... احساس میکرد سختی های زندگیش تموم شده و حالا دیگه روی خوش زندگی رو میبینه... احساس میکرد وقتی دلش میگیره، حالا دیگه لااقل یکی هست که بتونه دو دقیقه باهاش درد و دل کنه و به بودنش دلگرم باشه.. آآآآآه...

    من ناامید می شدم، وقتی می دیدم دیر به دیر ازم خبر میگیری... وقتی میدیدم اونقدری که من دلتنگم، تو نیستی... وقتی میدیدم اونقدری که من میخوام بهم برسیم، تو نمیخوای... وقتی می دیدم چقدر در برابر مشکلات زندگی تنهام... وقتی هیچکسی رو نداشتم که دردامو بهش بگم... وقتی حتی می ترسیدم به تو دردامو بگم! چون حس میکردم ممکنه از خودم دلسردت کنم... من فقط میخواستم کنارم باشی... که نترسم از اینکه بهت بگم چقدر کم آوردم... که چقدر احساس تنها بودن میکنم در برابر مشکلات... و بعدش دلهره اینو نداشته باشم که تو ازم ناامید بشی...

    ناامید می شدم و به همین خاطر نمیدونستم باید چیکار کنم... دست و پام سست میشد و بعضی وقتا تلاشامو رها میکردم.. فرو میرفتم توی خودم و مثل کسی میشدم که رفته توی کما... عجله داشتم که زودتر مقدمات شروع زندگی رو فراهم کنم... به همین خاطر دوست نداشتم وقت خودمو برا کارایی بزارم که وقت زیاد میخواد و درآمد کم داره.. و کارایی هم که وقت کم بخواد و درآمد خوب داشت هم به این آسونیا گیر نمیومد.. عجله داشتم چون میترسیدم از خودم ناامیدت کنم... ناامید میشدم چون در کنار خودم نمی دیدمت... عجله و ناامیدی باعث سست شدنم میشد...

    "من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم!" فقط میخواستم برات کاری رو بکنم که برا هیچکسی نکردم... من اگرچه خوب یا بد، بهترینم رو برات گذاشتم وسط... منتی نیست، چون اینکارها رو برای عشق کردم. برا ماهیت خود عشق. که تمنایی ازت نداره جز سوختن برا معشوق... جز فدا کردن همه دار و ندارت در راه معشوق... اما می بخشید که نمیتونم بذارمت به امون خدا.. نمیتونم ازت دست بکشم... حتی اگه نخوای، نیای و یا تا یه جایی اونورتر از ابد هم به درد دوری دچارم کنی...

    ارمغانم؟ دلم برات تنگ شده... 
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 فروردین 1398 05:00 ب.ظ نظرات ()
    امانت دار خوبی بودی؟!
    جوابش با تو... پس.. بگذریم..
    بازم میخوای بگی تقصیر خودمه؟ اگه نبود چی؟!
    میگی خودت نمیخوای فراموش کنی.. تلقینه.. اگه نبود چی؟!
    من اما میگم اگه تلقین بود، بالاخره بیدار میشدم از این خواب، تموم میشد این درد.. خسته میشدم از این دلتنگی.. رها میکردم این عشقو..
    آدمی که زندگیشو دوست داره، نمیاد هی الکی به خودش درد هدیه بده... بالاخره خسته میشه.. منم زندگیمو دوست دارم
    وقتی امیدی نیست، وقتی اونی که باید باشه نیست، وقتی حتی حاضر نیست جوابتو بده، وقتی نه خبری ازت میگیره نه حالتو میپرسه و نه حتی حالشو بهت میگه تا از نگرانی دربیای؛ وقتی هزار بار دلتو میشکنه و حتی یه بار نمیخواد جبرانش کنه، دیگه چه دلیلی برای دوست داشتنش مونده؟ چرا باید بازم دوستش داشت؟
    پس چه دلیلی هست که یه آدم بازم منتظر بمونه و عاشق؟
    مگه آدم قحطه؟ چه رازی هست توی این نوع دل بستن؟!
    نمیدونم، نمیدونم والله نمیدونم.. اما هر چی هست، نه تلقینه، نه عادت، نه لجبازی.. پس.. بگذریم..
    نمیگم خودم نمیخوام دردمو درمان کنم، خواستم...هزار بار...
    دردم بدتر شد اما بهتر نشد.. پس... بگذریم..
    میگن درمان هر دردی دست کسیه که اون دردو ایجاد کرده!
    و اون کس تویی، و چون "نمیخوای" درمان کنی.. پس.. بگذریم..
    درست یا غلط، بعضی آدما، انگار یه بار مصرفن.. اینو باید از حجم عشقشون یا "وقتی" که برات میزارن متوجه بشی
    طوری خودشونو خرج تو میکنن که اگه وسط راه بزاری و بری، دیگه دل و دماغ بودن و زندگی کردنو ندارن
    اونقدر ازشون خرج شده که دیگه نمیتونن به کس دیگه ای دل ببندن
    به قول رفیقی که میگفت: انگار تمام عشقشونو گذاشتن برا یه نفر
    از خودت انرژی میگیرن و به خودت پس میدن و ... اگه نباشی..
    مثل بشقاب غذای نیم خورده، غیر قابل استفاده میشن..
    و چون یکی از همینا منم، پس.. بگذریم..
    نمیخوام بگم مقصر تویی، نمیخوام بگم نمیبخشمت، نمیخوام باعث احساس عذاب وجدان در تو بشم،
    نمیخوام زندگی رو به کامت تلخ کنم... والله قسم نمیخوام
    اما با مرام، بشین فکر کن، دلیل اینهمه اصرار چیه؟ لجبازی؟ تلقین؟ عادت؟ یا... افتادم گوشه رینگ زندگی
    اصلا مقصر #من، اونی که باید ببخشه #تو، اونی که بد کرد #من... اما... نزار بمیره... نزار
    و چون نمیخوای.. پس..
    .
    به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
    هــمه دریــــــا از آنِ مـــا کن ای دوست
    دلــم دریـــــــا شـــد و دادم به دســتت
    مکش دریـا به خون، پروا کن ای دوست
    .
    #سیاوش_کسرایی
    .
    یه روزی اینا رو میخونی.. بهت قول میدم
    با خط به خطشون گریه میکنی، بهت قول میدم
    یه روز تویی که اینقدر بی خیالی، تک تک مطالبو میخونی تا بدونی به چی فکر میکردم، چی توو دلم بوده، ازت چی میخواستم
    تمام مطالب وبلاگمو میخونی تا بدونی این چند سالو چطوری گذروندم
    مجبور میشی به یاد بیاری رمز مطالب رمزدار چی بود! بهت قول میدم...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی جمعه 2 فروردین 1398 04:00 ب.ظ نظرات ()
    گاهی آدم تمام می شود! نه برای کسی. بلکه برای خودش! بزرگترین سرافکندگی، سرافکنده بودن در مقابل خود است! نه دوست و آشنا و پیامبر و امامان و حتی خدا! وقتی در مقابل خودت سرافکنده باشی، برای خودت تمام شده ای. دیگر آرزوهایت، امیدهایت، انگیزه هایت، توانایی هایت، عشقت، مهربانیت، خصلت های خوب یا بدت، برای خودت مفت هم نمی ارزد! با خودت می گویی بروم کتابی بخوانم، بعد می گویی بخوانم که چه؟ که به کجا برسم؟ که چه چیز یاد بگیرم؟ اصلا یاد بگیرم، که چه بشود؟ اصلا به جایی هم برسم، بعدش که چه؟ انگار که نه در مورد خودت، که در مورد یک غریبه که در تمام عمرت نه او را دیده ای و نه کم و کیف زندگی و بودنش برایت اهمیتی دارد حرف میزنی! برایت اهمیتی ندارد حالش خوب باشد یا نه، موفق باشد یا ناموفق، عالم باشد یا بی سواد، عاشق باشد یا هر کوفت دیگری... و من برای خودم تمام شده ام! دوباره می گویم: من برای خودم تماااام شده ام...

    دیگر برایم اهمیتی ندارد امروز روز آخر عمرم است یا فردا. اصلا فرض کن بگویند امروز آخرین روز عمر توست. فکر میکنی بلند میشوم میروم کارهای نکرده را سر و سامان دهم و حلالیت هایم را بگیرم؟! نه! همین جا مینشینم و منتظر آن لحظه خواهم ماند. چون من در مقابل خودم سرافکنده شدم... هیچ موفقیتی، هیچ تلاشی، هیچ جایگاهی دیگر برایم اهمیتی ندارد. من خودم را باور ندارم. از نظر خودم بی ارزشم. به همین دلیل همیشه سر به زیرم و خودم را لایق هیچ خوشبختی و موفقیتی نمی دانم....! وقتی که می خواهم بخندم، خودم را شایسته آن لبخند هم نمی دانم!

    شاید فکر کنی اغراق میکنم اما اینها عین واقعیت است! من به نابودی خود رضایت داده ام. از نظر خودم، دیگر تمام شده ام و کش دادن به این "هیچ بی معنی" جز عذاب ارمغانی برایم ندارد! احساس میکنم برای خدا هم بی ارزشم. آخر بسیار از او خواسته ام و جز درد چیزی ندیده ام. این آخری بیشتر مرا می سوزاند چون من به او توکل داشتم و مطمئن بودم که رهایم نمی کند... در عین حال نعمت هایش را شکر می گویم و اعلان میکنم که کور نیستم! همه را دیده ام، شاید نه همه را ولی بخاطر آنها از او بسیار سپاسگذارم چون به منی که لیاقت هیچ یک از این نعمات را نداشته ام، آنها را بخشیده. 

    ناگفته پیداست که اینگونه زندگی، جز سیاهی و تباهی، چیزی ندارد. پیدا تر، نقش توست در این اتفاق! بی باورم کردی به آنچه هستم! بی اعتمادم کردی به قدرتی که دارم! مرا چال کردی در زیر مشتی کار نکرده و دهان سوخته... نیرویی بود در تن و دستانم خالی ماند از حرکت! در مقابل خودم سرافکنده شدم! چون به خود میگفتم "می توانم" اما نشد! مانند خشکیدن غنچه ای در وقت شکوفایی... نابود شدم، شدم یک هیچ بی معنی! باروری و قدرت ساختنم از میان رفت... لبخندم پر کشید و دستانم یخ زد و تو فقط تماشا کردی...! "فقط" تماشا کردی در حالی که خودت هم میدانستی می توانی نجاتم دهی. این قدرت را خودم به تو هدیه داده بودم. من خودم را - با تمام بدی ها و خوبی ها - بی پرده و عیان به تو نشان دادم و اختیار آنچه داشتم و نداشتم را در کف دستانت نهاده بودم. پس می توانستی نجاتم دهی و حتی اگر زمین خورده ام، به پایم بنشینی تا بلند شوم. اما ننشستی و رهایم کردی و اینجا بود که این سوال ذهنم را در خود بلعید که "یعنی برایش ارزشی نداشتم؟"... حالا به جوابش رسیده ام... نه! نداشته ام! نه برای تو و نه برای دیگران! همین شد که شدم یک هیچ بی معنی عذاب آور! پس قبل از سرزنش من، خودت را سرزنش کن...

    پی نوشت: من دعای التیام نمی خوام... من دست التیام بخش می خوام. که همونطور که رهام کرد، برگرده و در حالی که پشیمونی رو توی نگاهش میبینم، دستامو بگیره و بلندم کنه و بهم بگه براش ارزشمندم. که بگه همیشه براش ارزشمند بودم. که باورم بشه ارزشمندم و اون موقع راضی نشم به این مرگ و نسیان. که بدونم رسیدن به قله های افتخار، همونقدر که قبلا ارزشمند بود، الان هم هست. راضی بشم به حرکت، در بیام از این باتلاق... من که همیشه میخواستم در همه شرایط همراهش باشم، اونم نشون بده که مرد این میدان هست و رفیق نیمه راه نیست. بپذیره مسئولیت دلی که دچارش کرده. واقعا الان تنها کسی که میتونه خوبم کنه تویی! سکوت خدا منو به این نتیجه رسونده که تو باید نجاتم بدی. خدا مسئول درست کردن خرابکاری بنده هاش نیست! اینکه بهم بگن ارزشمندم، چیزی رو عوض نمیکنه. مهم اینه تو بگی و اثباتش کنی!
    ارسال دیدگاه
  • نمیدونی دلتنگی با آدم چها میکنه. آدم دلتنگ، زمین و زمانو بهم میدوزه تا فقط از اونی که دلتنگشه، فقط یه خبر بگیره. حتی از دور... تو چی میدونی از حال دلم وقتی که شبا خدا رو قسم میدم که فقط توی خواب ببینمت؟ چی میدونی؟ "کسی که میگه دلش برات تنگ شده و کاری نمیکنه، یا داره دروغ میگه، یا معنی دلتنگی رو نمیدونه!"

    یه حالی، احوالی، خبری، یه "چه خبر؟ چیکار میکنی؟" ای، لامصب یه سری بزن. همه اینا یعنی منم دلم برات شده، یعنی برات ارزش قائلم، یعنی نگرانتم، یعنی هنوزم دوس ندارم کسی غیر من اسمتو بیاره، دستتو بگیره یا کنارت بشینه! یعنی قدر تک تک لحظاتی که با تو بودم رو میدونم... یعنی اون مدت از عمرت که با من بودی رو به هدر ندادی... یعنی چیزی به دست آوردم که هیچکسی نمیتونه اونو بهم بده! دلتنگی یعنی دلی دارم که هنوز یادت میکنه...

    همین چیزاست که به آدم انگیزه زندگی میده. تو نمیدونی ولی خدا میدونه، که این روزا انگیزه، به کلی از زندگیم رفته. تو نمیخواستی دلم بشکنه، باشه قبول!! اما نگو نمیخوای زندگیم نابود بشه، که باور نمیکنم! بزار لااقل اگه نیستی، مطمئن باشم اون مدتی که برات وقت گذاشتم، به هدر نرفته... که لااقل اون طرف دنیا دلی هست که هرازگاهی یادم بیفته حتی اگه به اندازه صدم ثانیه ای باشه... حتی به اندازه یه کلمه... بزار باور کنم بعد از ابراز صادقانه ترین و صمیمی ترین احساساتم، لااقل کسی رو دارم که بگه "این با بقیه فرق میکنه". 

    اما تو میدونی که اگه من این انگیزه رو به دست بیارم، بازم قانعت میکنم که برگردی... واسه همین نمیخوای این انگیزه رو بهم بدی... نمیخوای وقتی بهت فکر میکنم، خوبیات یادم بیفته. دوس داری اونقدر در نظرم زشت و بد و مهلک باشی که بالاخره ازت دل بکنم... بزار بهت بگم که من به خوبی قلب آدما باور دارم. شاید این یه نعمته شاید یه امتحان شاید یه عذاب! اما بهتره بدونی، من به خوبی قلبت ایمان دارم. هر چی ام ازت ببینم، نمیتونه منو ازت دلسرد کنه. من روز و شبای سخت زیادی رو گذروندم. اما هرگز ازت دلسرد نشدم. هرگز دست از مبارزه نکشیدم... من زنده ام... اگرچه دلتنگ!

    من به خوبی هایی که حتی خودت هم در خودت نمیبینی باور دارم. وایسادم که خودتم اونا رو ببینی.. که خودت رو مفت نفروشی... که کج نری... که نگی خدا فراموشم کرده... اما تو لجبازی... نمیخوای به حرفام گوش بدی... نمیخوای...

    متن رنگی از "پویا جمشیدی" است.

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 13 دی 1397 07:25 ب.ظ نظرات ()
    پروردگارا، بارالها، خدای من!
    بی شک تو تنها کسی هستی که از درد پنهان میان هر واژه از سخنانم، آگاهی
    و بهتر از هر کسی می دانی که من، درد و رنج خود را جز تو، با کسی دیگر در میان نگذاشته و از کسی جز تو، درمانش خویش را طلب نکرده ام...
    اگر امید اینکه سخنانم را میشنوی نبود، هرگز لب به سخن باز نمی کردم
    و اگر دل در گرو مهربانی و بزرگی و قدرتت نبسته بودم، هرگز در مقابلت، دستان خالی خویش را به تضرع بلند نمی کردم
    و از طرفی میدانم که تو، بزرگوارتر از آنی که، آنکه به خود فراخوانده ای را از خود دور و طرد گردانی
    و هرگز به تو گمان نداشته ام، که صدای دردمندی را بشنوی و به حال خود واگذاری اش
    حال که قدرتمندی، و چون قدرتت با فضل و کرامتت همراه است، از تو گمان نمی رود که مرا به جزای گناهانم، علی الخصوص اینک که خود به پیش آمده ام و با هزار زبان گویا و مبهم تو را می خوانم، برسانی
    یا بخواهی از من به سبب نافرمانی هایم، انتقام کشی یا مرا از حاجاتم که الحق خودم بهتر می دانم که شایسته مستجاب شدنشان نیستم، دور کنی...
    چرا که تو، همان خدای مهربان رئوفی هستی که حتی در اوج ویرانی هایم نیز، دلتنگ بنده خویش خواهد شد
    و من گمان نمیکنم تو مرا از خود برانی، با اینکه می دانم لایق بودن در کنار تو و رحمتت نیستم
    اما با دل کوچک خویش، ترسان ترسان از اینکه مبادا دست خالی برم گردانی، به سویت آمده ام
    می دانم که میدانی چه اندازه گنهکارم و من نه توان و نه فرصت آنرا دارم که جبران کنم، آنچه که به سبب غفلت و گناهان از کف داده ام... مگر آنکه تو، ای جبران کننده از دست رفتگان، به یاری ام بشتابی
    امیدم به رحمت تو، ای مهربانترین مهربانان؛ مرا به پیش می راند و ترسم از بی التفاتی تو، مرا به پس!
    لیک امیدم به رحمتت بسیار بیشتر از ترسم به رد شدنم از سوی توست
    ای آنکه پروریدی دلم را در انوار مهربانیت، روا مدار که سرگردان، بی یاور و تکیه گاه، از سوی تو، با دستان خالی بازگردم
    بی شک تو صاحب بخششی هستی که در آن منِ گنهکار هم سهمی دارم
    حال که حرف هایم را شنیدی و چشمان اشک بارم را دیده ای، هم و غم تمام بندگانت را با رحمت بی منتهایت برطرف ساز و ما را به آنجا که خودت برایمان در نظر داری برسان. بخششت را شامل حالمان گردان، و جبران کن، آنچه که با نافرمانی، غفلت و گناه از دست داده ایم...
    بارالها، "او"ی قصه ام و صاحب تمام غصه هایم را به تو می سپارم. نگهدارش باش و یک دم رهایش مکن. می دانم تو از آنچه که به تو سپرده خواهد شد، محافظت خواهی کرد، پس او را از تمام بدی ها، زشتی ها، ناپاکی ها، درد ها، غم ها، راه های نادرست زندگی دور ساز و اگر لیاقت عشق داشتیم.. ما را به قدرت عشق، به هم بازگردان... به رحمت بی منتهایت ای مهربانترین مهربانان...

    آمین
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی جمعه 16 آذر 1397 12:41 ق.ظ نظرات ()
    به نوشته زیر دقت کن:

    تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.
    کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. 
    تجربه، عشق را باطل می کند. 
    بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند.
    عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار.
    عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است...

    "نادر ابراهیمی"

    به همین دلیله که میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نیست. چون فقط همون یه باره که آدم، کسی رو با تمام وجودش میخواد. با هر چه هست و نیست. بی هیچ ترسی از پایان راه. بی هیچ محدودیتی. حاضره جون بده برای معشوقش. اما همراه که نباشه، از عشق که یک بار دست خالی برگرده، دیگه از تمام بودن ها دست میکشه. از این به بعد انتخاباش محتاطانه تر میشن. بودن هاش، موندن هاش، عشق ورزیدن هاش، کوتاه اومدن، راه اومدن، منتظر موندن، وفاداری، صبر و طاقتش محدود و تعریف شده میشه. تا یه حد خاصی تحمل میکنه. نمیره تا ته قصه... نمیره تا ته دلتنگی...

    همه میدونن در حریم عشق، محدودیتی نباید باشه. حجابی نباید باشه. محدودیت در عشق، یعنی نقص، کاستی، نبودن چیزی، لنگیدن یک پای کار! نبودن چیزی که شاید به معنای تمام عشق باشه. چیزی به نام دیوانگی! یعنی دیوانه وار خواستن. یعنی تمام عیب ها رو دیدن و ادامه دادن، یعنی با تمام عیب ها و مشکلات، نترسیدن. یعنی تمام تلخی ها رو چشیدن. یعنی صد سال رنج و درد رو به یک لبخند یار از یاد بردن. یعنی هر جا که باشی، دلت کنار اوی قصت باشه. یعنی بی خیال نشدن. 

    به همین علته که میگم احساسات بعدی، لذت نداره. اونقدرها هم لیاقت موندن و جنگیدن نداره. تو نمیتونی برای رسیدن به کسی بجنگی که حتی در عمق وجود خودتم به طور کامل نمیخوایش یا "محدود" میخوایش. عشق زمانی تعریف میشه که "نامحدود" باشه. اما تو نمیتونی نامحدود بخوایش چون دیگه ترسیدی و قدم هات آهسته تر و محتاطانه تره. با برنامه ریزی همراهه. با مقصد و هدف مشخص همراهه. با منفعت طلبی همراهه. هر جا مطابق با خواسته هات نباشه، قیدشو میزنی. 
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 8 آذر 1397 01:34 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دوستام میگفت: بهت نمیخوره با کسی رابطه ای داشته باشی. گفتم چطور؟ گفت آخه همش سرت تو کار خودته. نه به کسی محل میزاری، نه حتی به کسی نگاهی میکنی.
    گفتم نه... ندارم.
    گفت آخه چرا؟ دیگه سنت داره میره بالا. اصلا تا حالا عاشق شدی؟
    یکی دیگه از رفقا اونجا بود. گفت: اونایی که رابطه ای ندارن، همه عشقشونو گذاشتن برا یه نفر...
    یکم رفت توی فکر. وقتی اون دوستم رفت بیرون، ازم پرسید: اگه یکی رو دوست داشته باشی، چیکار کنه از چشمت میفته و ازش دل میکنی؟ (فکر میکنم میخواست مشورت بگیره)
    گفتم اگه من یکیو دوس داشته باشم، هرکاری هم بکنه، بازم از چشمم نمیفته. نمیتونم ازش دل بکنم...
    بر و بر منو نیگا میکرد. نمیدونم توی ذهنش در موردم چه فکری میکرد. ولی حدس میزنم در مورد من فکر نمیکرد. احتمالا داشت همین تصمیم رو در مورد خودش به صورت ذهنی تست میکرد. 
    بعد از مدت کوتاهی برگشت و پرسید: اگه راه رسیدنت بهش خیلی سخت یا ناممکن باشه، بازم برای رسیدن بهش تلاش میکنی؟
    گفتم ببین، اگه یکی باشه که من اینقدر دوستش داشته باشم، حتی اگه مطمئن باشم که بهش نمیرسم، بازم رهاش نمیکنم. ازش دل نمیکنم...
    این بار تعجبش بیشتر شد. گفت آخه چرا؟ زندگی خودتو خراب بکنی بخاطر چی؟ 
    گفتم تمام لذت زندگی به بودن کنار کسیه که از عمق قلبت، با تمام وجودت دوستش داری. همونی که نمیتونی ازش دل بکنی، همونی که هر کاری ام بکنه، بازم ازش دلزده نمیشی. پس ارزش اینو داره که کل زندگیتو برای رسیدن بهش فدا کنی. راه رسیدن به خوشبختی، کمتر از خود خوشبختی لذت بخش نیست. حتی اگه توی این راه بمیری! 
    گفتم: من اگه یکیو دوست داشته باشم، واقعا دوست داشته باشم، از ته قلبم، حاضرم تمام زندگیمو تنها بمونم تا فقط کنار اون باشم. تمام دوستت دارم هام رو نگه دارم برا همون یه نفر... حتی اگه مدت کوتاه عمرم کفاف نداد به این هدف برسم، بازم ازش جدا نمیشم...
    گفت آدم اینجوری نابود میشه. چرا باید زندگی خودمو خراب کنم؟
    توو دلم گفتم، آخه رسم عشق همینه... اگه قرار باشه تا به سختی رسید، رهاش کنی، دیگه هیچ ارزشی باقی نمیمونه که بشه بهش افتخار کرد. تا فراق پیش نیاد، تا مشکل به وجود نیاد، تا بی طاقتی و بی صبری تمام وجودتو نگیره، تا تنها نمونی و نبینی که بازم همون یه نفر رو انتخاب میکنی یا نه، که نمیشه گفت عشقت واقعیه یا نه...


    اگه به خدا توکل کنی، خدا کارت رو به سرانجام می رسونه و از جایی که فکرشو نمیکنی بهت کمک میکنه. منم که از همون لحظه اول، قبل از نوشتن همون پیام، به خودش توکل کردم. سست شدم، ناامید شدم اما دست نکشیدم... امیدوارم که تو ای خدا، تو هم دست نکشیده باشی. میگن خدا آرزوهای خوبتو فراموش نمیکنه... "آه" های حسرتتو فراموش نمیکنه... میگن خدا از چیزایی که بهش سپرده میشن، محافظت میکنه... میگن خدا جبران کننده از دست رفته هاست... میگن خدا برای دلی که محبت خودشو توش جا داده، ارزش قائله... همش میگن اما میخوام مطمئن بشم... میخوام دلم آروم بگیره...

    یکی از باورایی که داشتم این بود که اگه عشقت به یکی واقعی و از ته قلب باشه، این عشق در طرف مقابلت هم اثر میزاره. باور داشتم که صداقتم در مورد احساسم، در مورد داشته ها و نداشته هام میتونه راه خروج از تمام بن بست ها باشه. باور داشتم اگه عشقت به یکی واقعی باشه، خدا هم کمک میکنه تا بهش برسی. باور داشتم خدا هرگز بنده ای که با تمام وجود بهش امید بسته رو نامید نمیکنه... باور داشتم احساسم حداقل برای خدا ارزشمنده... باور داشتم صدای دل شکستم، بالاخره درهای رحمت الهی رو باز میکنه و موجب میشه این گره ها از زندگیمون باز بشه... باور داشتم... ولی وای به روزی که این باورها از بین بره... دیگه به معنای واقعی کلمه، "تموم" میشم. فقط زندم و نفس میکشم ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه و چی نمیشه...
    خدایا هرگز بنده ای که تنها تو رو چاره حل مشکل میدونه و به سمتت اومده و تنها امیدش خودت هستی رو از خودت ناامید نکن...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی دوشنبه 5 آذر 1397 12:13 ب.ظ نظرات ()
    اگه بخوام راستشو بگم. قبل از اینکه بری، خیلی از دوست داشتنت مطمئن نبودم. فکر میکردم دارم اغراق میکنم. می ترسیدم از اینکه تو بری و من بعد از مدتی فراموشت کنم. اون وقت جلو خودم ضایع میشدم. میگفتم اینهمه وفاداری که ازش دم میزنم همین بود؟

    یه بار رفتم حرفا و چتهای قدیمی رو خوندم. همین چند روز پیش. دیدم عشقی که الان توی سینمه، به مراتب بالاتر و بیشتر از عشق اون روزاست. شاید اگه نمیرفتی، همیشه توی این تردید باقی میموندم که واقعا دوستت دارم؟ و این سئوال که "تا کجا دوستت دارم؟" برای همیشه بی جواب میموند. اما الان میدونم که واقعا دوستت دارم و تا آخر ابد هم ازت دست نمی کشم. 

    وقتی یکی بی مهری کرد، دلتو شکست، رهات کرد، و تو بازم دوستش داشتی، باید بدونی که اون همون آدم همیشگیه زندگیته. همونی که اومدنش دست خودشه اما رفتن و نبودنش دیگه دست خودش نیست.

    تو میتونستی نیای. میتونستی... اما حالا دیگه هر کاری هم بکنی، از دلم، ذهنم، زبونم، زندگیم، "نمیری"... دلم الان روی تو قفل کرده. درشو به روی هر کسی غیر تو هم بسته. با دعا و زور زدن الکی هم باز نمیشه. اگه نیای، همه احساساتم بیخود میشه. همه زندگی ای که برات وسط گذاشتم، بی فایده میشه... همه دعاهام، امیدام، دل بستگی هام نابود میشه...

    دلم ازت خیلی پره... پر تر از اونی که بشه به حال خودش رهاش کرد. میدونی چرا؟ چون خیلی بهت اعتماد داشتم... اونقدر که بهت گفتم "دوستت دارم"... پس به حال خودم رهام نکن. من از قدیما یه حس مبهم در خودم داشتم. نمیدونم اسمش چی بود، نمیدونم اصلا بخاطر چی به وجود اومده بود یا چطوری برطرف میشد... نمیشه توصیفش کرد... نمیدونم باعث غمم بود یا شادی! اما فکر میکنم همین عشق بود! گویا از لحظه تولد در هر آدمی، عشق هم باهاش متولد میشه... منتها دنبال مقصد و مقصود و مطلبوش میگرده. آره... اگه بهتر فکر کنی، متوجه میشی که احتمالا همین عشق باشه! حالا مقصود خودشو پیدا کرده... حالا قراره خودشو نشون بده...

    ....که اگر کهنه شود، مست ترت خواهد کرد
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 24 آبان 1397 05:22 ب.ظ نظرات ()
    تو میخواستی معروف باشی. که همه دنیا بشناسنت. من نمیخواستم معروف باشم. دوست نداشتم کسی منو بشناسه. دوست داشتم همینجا، همین گوشه دنج دنیا، فقط تو منو بشناسی و بس... معروف شدن همیشه توقع بیجا میاره. مجبور میشی اونطوری رفتار کنی که دیگران میخوان. همونطور لباس بپوشی که دیگران بیشتر میپسندن. هر روز و هر روز باید یه دستاویز پر زرق و برق پیدا کنی برای بهتر دیده شدن. اگه یه مدت تلاشی نکنی، کم کم در نگاه هاشون کمرنگ میشی و این تو رو میترسونه. دچار دوگانگی و سردرگمی میشی. از یه طرف بخشی از وجودت این شرایط رو نمیپسنده، از طرفی بخش دیگر وجودت حرص و طمع بالایی برای بیشتر دیده شدن داره.

    توی این شرایط بهترین کار اینه که نگاهتو از سمت همه برداری و به یه نفر چشم بدوزی. اینکه اون یه نفرم دوستت داشته باشه، دیگه خیر علی خیر میشه! از سردرگمی رها میشی. حرص و طمع رو از دلت بیرون میکنی و دربند اینکه امروز چی بپوشم نیستی. من انتخابت کردم تا نگاهم قفل بشه به یه نفر. تا دل خودمو از دستاویز نگاه دیگران شدن دور کنم. که اگه همه دنیا بر باد بره، همین که سر عشقم سلامت باشه، کافی باشه برام. که اگه تو میگفتی خوبم، پس یعنی خوبم... اگه میگفتی بدم، پس یعنی بدم... نظر دیگران مهم نبود، نگاهشون مهم نبود... تو مهم بودی... تو

    رفتی ولی من هنوزم در پی اون نگاهم. که از بین تمام زرق و برق این دنیای لعنتی از بین رفتنی، به من خیره بشه انگار که غیر از من کسی توو دنیا نیست. هیچ وقت یادم نمیره که میگفتم خدایا، تمام دنیا و زیبایی هاش، ارزانی اهل دنیا... اما اونی که دنیامو از چشماش میبینم، به کسی نده. هنوزم اینو از خدا میخوام، اما با حالتی غریب تر و حزن انگیز تر از قبل... من دنیا رو بی تو نمیخوام...

    تو میگی تقدیر، میگی لیاقت، میگی شرایط، میگی ضوابط... کاری ندارم چی میگی... من میگم انصاف نیست من غمتو خورده باشم، دل نگرانی هاتو داشته باشم، برات دعا کرده باشم، شب بیداری هاتو کشیده باشم، قلبتو با عشق به دست آورده باشم، منتظرت مونده باشم، بهت وفادار باشم، از دوریت بمیرم، کلافگی بگیرم، بسوزم و .... کس دیگه ای تو رو داشته باشه! کس دیگه ای دوستت دارم هاتو بشنوه، کس دیگه ای دستتو بگیره، کس دیگه ای لبخندتو ببینه، دلش به عشقت خوش باشه، ازت دلگرمی بگیره... انصاف نیست... بخدا نیست... وقتی من اینجا دارم بارها بین مرگ و زندگی مخیر میشم، تو نیستی که با لبخندت به زندگی برم گردونی...

    یه سال و نیم پیش، وقتی اومدی، گفتی اونقدر دیوونه ام که میترسی دعوتم کنن برنامه ماه عسل. بشینم جلو احسان! آره من دیوونه ام اما اگه قرار باشه بشینم جلو کسی و تو چشماش زل بزنم و از دلیل دیوونگی هام بگم، اون شخص تویی نه احسان!


    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 20 آبان 1397 09:38 ب.ظ نظرات ()
    دردی به سنگینی یه کوه روو قلبم سنگینی میکنه. نمیدونم به خدا نمیدونم چرا باید هر روز و هر لحظه شدتش بیشتر بشه. مگه من چیکار کردم؟ دیگه حالا واقعا مرگو به هر قیمتی خریدارم. چون تحمل اون به مراتب راحت تر از تحمل این شرایطه. بگم خدا چیکارت کنه دختر؟ هان؟ د آخه من از اینجا گیر کارم مشخصه که حتی دلم نمیاد دعای بدی برات بکنم. خودم میدونم مشکل از کجاست ولی هر چی فکر میکنم، نمیتونم بفهمم با اینکه من کاری نکردم، چرا باید این درد بیاد و اصلا از کجا اومد؟

    خدایا... به کی پناه ببرم که پناهم بده؟ به کی رو بزنم که رومو زمین نندازه؟ کدوم یکی از درهای رحمتت رو بزنم تا به روم باز بشه؟ من هر چی هستم، خودت بهتر میدونی بهش وفادارم. حتی اگه پلیدترین و پست ترین آدم روی زمینم باشم، با اون عین کف دست بودم، به عشقش وفادار بودم و هستم... خودت بهتر میدونی... حتی دلم نیومده به کسی دیگه فکر کنم! حتی نگاه! بخدا سزای این قلب، این درد نیست... در حق هر کس هر گناهی که کردم، در حق ارمغان نکردم... هر گناهی کردم که قلبتو به درد آورده، که باعث شده 4 سال در برابرم سکوت کنی و اجابت نکنی... من حاضرم تاوانشو با جانم بدم، چون اون تحملش آسونتره... حاضرم بمیرم اما حتی یه رو دیگه بدون اون زندگی نکنم... آخه مگه تو ارحم الراحمین نیستی؟؟ ببینم نکنه تو هم برا کمک و اجابت، آقازاده ها رو میزاری اول صف؟؟ یا اونایی که چشم رنگی و جذاب ترن رو زودتر راه میندازی؟ من که خودم میدونم آهی در بساط ندارم... میدونم چیزی که ارزشمند باشه و بشه باهاش به کمک و اجابتت امیدوار بود رو ندارم... اما خودت که داری میگی فضل و کرمت همه جا رو گرفته، اون که دیگه حساب و کتاب نداره... داره؟ خودت امیدوارم کردی، دلمو گرفتم توو مشتم، اومدم سمتت بگم هیچی ندارم جز این دل که خودت الحق بهتر از همه میدونی کینه و بغضی از کسی توش نیست. نفرت و بدخواهی توش نیست... اگه خیری خواستم، برا همه خواستم... منم و همین دل... نزار بمیره... ببینم مگه امروز برای دلم روز مبادای تو نیست؟ محبتات و اجابتت رو گذاشتی واسه کی؟ واسه وقتی که از غصه دق کردم؟ یا وقتی که ازت ناامید شدم و راهمو از سمت تو کج کردم؟ خسته شدم... خسته شدم... به خدا دیگه طاقت ندارم. خودت میدونی همین الانی که دارم مینویسم، اشک توو چشمام جمع شده، بغض توو گلومو گرفته، دلم داره میترکه... به چه اسمی صدات بزنم جوابمو میدی؟ چجوری ازت بخوام دلت به رحم میاد؟ دلیل این دردی که توو دلم میزاری چیه؟ چرا هی یهویی بی دلیل باید دلتنگ اون نامرد بشم؟ مگه من چیکار کردم؟ هی خدا خدا کردم گفتم من که اینهمه به فکرشم، چرا یه بار به خوابم نمیاد؟ حداقل توی خواب ببینمش... درسته اون نامرد حتی توی خوابم مثل یه غریبه باهام برخورد میکنه... ولی بازم اشکال نداره، حداقل ببینمش... ولی نیست، انگار نه انگار... شب دعا میکنم و با دل امیدوار به زور میخوابم، صب پا میشم ببینم اجابت شده، ببینم پیامی چیزی اومده، با شوق میام میبینم هیچی نیست... اونقدر این روال تکرار شده که دیگه داره حالم از این زندگی بهم میخوره... نه میتونم بیخیال بشم، نه میتونم دعا نکنم، نه میتونم امیدوار نباشم... یه باره بگو تو رو آفریدم تا مرگ در زندگی رو هر روز به دیگران نشون بدی... امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟؟؟ الان یه مضطر داره صدات میزنه.. کجایی؟؟؟ من به اونچه کردم و دارم امیدی ندارم، فقط امیدم به فضل و کرم توئه... اینکه با تمام وجودم و با وجود تمام دردام ازت میخوام، برات مهم نیست؟ خب اینکه قبل از تمام این خواستنا، به خودت توکل کردم چی؟ اونم برات مهم نیست؟؟ به امید تو وارد این راه شدم... تنها گذاشتنم چه معنایی داره؟ اصلا فرض کنیم تو نخواستی وارد این راه بشم و من از روی حماقتم فکر کردم کمکم میکنی... ولی ایا خدایی که من میشناسم، اونقدر حقیر و دون پایه ست که امید بنده ای رو که حتی اصلا به خیال خودش داره راه درستو انتخاب میکنه رو ناامید میکنه؟ که تکیهگاه توکلش رو ویران میکنه؟ که پایه های باورش رو خراب میکنه؟ اما حتی الانم هر چی که دارم فکر میکنم میبینم تصمیمم اشتباه نبوده... من فکر کردم کمکم میکنی و وارد این راه شدم، درست یا غلط کاری ندارم، اما کار غلطی نمیخواستم بکنم، نیتم خالص بود و درست. پس حق داشتم فکر کنم کمکم میکنی... حالا من گمان بردم کمکم میکنی، تو آیا اون خدایی هستی که به گمان خوب بنده هات دست رد بزنی؟! ...

    اگه میدونست چقدر میتونه برام عامل انگیزه و شوق باشه، اگه میدونست چه دردی رو دارم تحمل میکنم، دردی که هر روز داره بیشتر میشه، اگه میدونست انتظاری که ازش دارم، ناحق نیست، اگه میدونست چقدر خرد شدم توی این روزا و شبای نبودنش، اگه میدونست... یعنی نمیدونه؟ بدبختی اینجاست که اونقدر اینا رو بهش گفتم که فکر نمیکنم ندونه! میدونه و بازم نمیخواد... این باعث و بانی تمام این درداست... نمیخواد! میدونه توی چه حالی ام و بازم نمیخواد... هر کی ندونه، ممکنه فکر کنه چقدر باهاش بد بودم که حاضر نیست تحت هیچ شرایطی برگرده... هیچکس نمیدونه... هیچکس... که چقدر دوستش دارم... که چقدر دلتنگش شدم...

    عیب کار اینجاست که فکر میکنه دست خودمه. فکر میکنه اگه بخوام، میتونم بزارمش کنار. فکر میکنه دارم اغراق میکنم. میخوام نفرینش کنم! خدایا به حق تمام لحظاتی که با درد گذروندم قسمت میدم، همین عشقو توی دلش بزار... تا ببینم وقتی دلتنگ میشه، میتونه سراغمو نگیره... تا ببینم وقتی ناراحتش میکنم، دلشو میشکنم، میتونه نبخشه؟... تا ببینم اگه رهاش کنم، میتونه فراموشم کنه و بره سراغ زندگیش؟
    اونوقت فکر کنم بفهمه چرا هر وقت دلمو میشکنه، بازم دوستش دارم، این یعنی چی؟ تا بفهمه چرا نمیتونم فراموشش کنم. تا بدونه مریض روانی نیستم، مردم آزار نیستم، دست خودم نیست اگه نمیتونم ازش دست بکشم. خیلی خوب میشد اگه همین عشقو میزاشتی توی دلش. حیف که هم تو دلت نمیخواد این کارو بکنی، هم من دعام مستجاب شدنی نیست... که اگر بود، حالا دست توی دست کنار هم بودیم، نه با یه دنیا غم، توی یه حال خراب...

    ویرایش شده: الان فال گرفتم، فک میکنی چی اومد؟
    یوسف گمگشته باز آید به کنعان ...
    این از اون وقتاست که قلبا اعتقاد دارم و حس میکنم که خدا جوابمو داده
    فدات بشم که اینقدر مهربونی...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی پنجشنبه 10 آبان 1397 11:35 ب.ظ نظرات ()
    شک ندارم که من به دنیا اومدم تا دیوانه باشم. تا قبل از تو این دیوانگی دلیل نداشت. بعد از تو ولی دلیلشو پیدا کرد. بخدا اینا نه اغراقه نه یه مشت متن ادبی! نه از سر شکم سیریه، نه از رو بیکاری... اینا عین زندگی منه...
    تنها اسمی که دوست دارم به زبون بیارم، اسم توئه. تنها کسی که میخوام کنارم باشه، تویی. تنها لحظه ای که آرامش پیدا میکنم، وقتیه که حس میکنم تو هم دوستم داری. شاید تا قبل از تو اینا معنایی نداشت اما بعد از تو معناشو پیدا کرد. من خلق شدم تا حتی اگه شده بی دلیل، دوستت داشته باشم، منتظرت باشم، ازت ناراحت نشم... بی انصاف! یه عمر قلبمو خالی نگه داشتم، چشممو و دلمو حراج کسی نکردم، اومدی شدی صاحب هر چیزی که داشتم، کم بود، میدونم... ولی همه چیزم بود.. با همون کم بودن، گفتی کافیه... گفتی همونا برات مهمه... الان دیگه برات مهم نیست؟؟ همونا کل وجود یه آدم بود.. لااقل بیا و دارایی های خودتو سر و سامون بده، میترسم بقیه فکر کنن این دل بی صاحبه، این چشما بی صاحبه، این دستا بی صاحبه، نیست، تو که میدونی نیست... تو که میدونی هزار هزار دنیا هم بهم بدن، دلم راضی نمیشه کس دیگه ای اینجا، دقیقا همینجا توی این دل بشینه... میترسم بقیه فکر کنن من عاشقی بلد نیستم، دوست داشتن بلد نیستم و واسه همین تنهام... بیا بهشون بگو... بیا به همشون بگو... شدم شبیه یه بچه که گم شده، تنها و سرگردان توی یه غروب سرد پاییزی که کوچه ها و خیابونا رو زیر پا میزاره، چشمش دنبال یه نگاه آشنا میگرده، یه کسی که اونو بشناسه و دلش به دلش راهی داشته باشه...

    چند تا غروب باید دلم بگیره، بمیره، بشکنه ولی تو نباشی؟ چند بار باید بمیرم و زنده بشم و بازم بگم "تو" تا باور کنی حرفت و اسمت لغلغه زبونم نیست، از رو بیکاری و بی کسی نیست، از رو شکم سیری نیست... چند بار؟
    یه لحظه فرض کن، ده سال بعد، یهو یاد من بیفتی، کنجکاو بشی بدونی دارم چیکار میکنم. بری توی پیامای قدیمی تا دنبال شماره ای، آدرس وب سایتی چیزی بگردی. حالا فرض کن آدرس اینجا رو پیدا کردی و وارد اینجا شدی و شروع کردی به خوندن و چیزی جز انتظار و انتظار و انتظار نبینی، بفهمی که هنوزم منتظرتم، توی دلت این فکرو مزه مزه کنی که برگردم یا نه... اونوقت اگه حتی تنها هم باشی، میتونی برگردی؟ حتی اگه بی نهایت دلت پر بکشه برا عشق و عاشقی، برا من، میتونی برگردی؟ میتونی باهام حرف بزنی؟ چطوری میخوای توضیح بدی که چرا آخرین پیاممو بی جواب گذاشتی؟ چطوری میخوای بهم بگی اومدی جبران کنی؟ اصلا میتونی جبران کنی؟ اصلا روت میشه تو چشمام نگاه کنی؟ با خودت میگی برم چی بگم؟ بگم دلیل تمام غصه هات اومد؟ بگم یار بی وفات اومد؟

    شاید تو هنوزم کارت رو درست میدونی، ولی من هنوزم معتقدم، حتی اگه به هزار و یک دلیل باید میرفتی و هر هزار و یک دلیلت منطقی و درست میبود، میتونستی بهتر انجامش بدی! میتونستی اینقدر دلمو نشکنی، میتونستی اینقدر منو از خودم، از زندگیم، از هر چی عشق و عاشقیه توو دنیا، از هر چی دوست داشتنه، بیزار نکنی... میتونستی بهم بفهمونی که اعتماد بیجا نکردم، دلم رو بیجا بهت ندادم. میتونستی بهم بفهمونی ارزشمندم، عشقم ارزشمنده، نه اینکه مثل بی اهمیت ترین آدم روی زمین رها بشم. که منتظر باشم ببینم بعد از دو سال عشق، انتخاب میشم یا نه... میتونستی باور کنی که خراب کردن احساسم، شکستن دلم، نمیتونه راه خوبی برای رها شدن از عشق من و رها کردن من از این عشق باشه... من به تو و این عشق باور دارم، میتونستی تو هم باور کنی که گاهی یه باور، میشه همه زندگی یه آدم... همونطور که شدی همه زندگی من...

    ممکنه زمانی برسه که بی نهایت دوستت دارم و منتظرتم، اما دیگه دلم نخواد برگردی، تنهایی رو ترجیح بدم به بودنت، به برگشتنت، چون اون موقع دیگه بترسم از رفتنت، از غرور نابجات، از دل شکستنت، از مردد شدن دوباره ات، از روز و شبای تنها شدن. دوست داشته باشم تنها باشم و به فکرت قناعت کنم. این محتمل ترین آینده ایه که پیش روی منه. تو حوصله اینو نداری که توی اون حالم اونقدر سماجت به خرج بدی تا بازم دلم نرم بشه. حوصلشو داری؟ اگه "نه" پس نزار وارد راهی بشیم که حوصله زیاد بخواد و غرور کم!

    من عشق و عاشقی رو بلد بودم ولی نمیتونستم بگم، نشون بدم، نمیتونستم ... تو یادم دادی... مثل معلم سال اول دبستان که دستای بچه ها رو موقع نوشتن الفبا میگیره تا درست و خوانا بنویسن. باهاشون تکرار میکنه تا یاد بگیرن. تو باهام تکرار کردی، دونه به دونه کلمات رو. موقع گفتن، به لبات نگاه کردم تا روش درست ادا کردنشون رو یاد بگیرم... ازم انتظار نداشته باش باور کنم معلمم، الفبا رو یادش رفته... 


     
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی شنبه 28 مهر 1397 09:32 ب.ظ نظرات ()
    برام مهم نبود تو کی بودی. هر جور بودی دوستت داشتم. اونقدر که اگه تمام عمر غر بزنی و هی موهامو بکنی، بازم از دستت کلافه نشم. خلاصه بگم، طوری عاشقت شدم، که انگار کوه آتشفشان فوران کرده باشه. همه اونچه درونم بود رو بهت نشون دادم. حتی یه ذره برا بعدا نذاشتم. دست دلم رو برات رو کردم. همیشه یه مثال میزدم در مورد تفاوت عشق واقعی و غیر واقعی. یادته؟ گفتم عشق مثل یه اتاق تاریکه که نمیدونی چقدر بزرگه و چی توشه. اون آدمی که از کنار در سرک میکشه و یه پاشو برا احتیاط بیرون نگه میداره، یعنی میترسه، یعنی اگه خطری حس کنه، اگه بدونه منفعتش در خطره، فورا خودشو میکشه بیرون. این یعنی عشق غیر واقعی! اما عشق واقعی یعنی وارد اون اتاق بشی و درو هم ببندی با اینکه میدونی ممکنه دیگه باز نشه. خب من اینجوری عاشقت شدم. حالا هم اون در بسته شده. چیکار کنم به نظرت؟ کلید اون در نه دست منه نه دست تو و نه من دلم میخواد بیام بیرون. 

    سرزنشم نکن. خب من بهت اعتماد کردم. تا قبل از تو، نه با دختری در مورد دوست داشتن حرف زده بودم و نه به کسی اینطور احساسی داشتم. تو اولین نفری بودی که بهش گفتم دوستش دارم. ناب ترین و خاص ترین احساسات رو با تو داشتم. به عنوان کسی که تا قبل از اون، هرگز با دختری رابطه ای نداشتم، میگم که اون احساسات، برام زیباترین احساسات عمرم هستن که دیگه محاله تکرار بشن. محاله من دیگه اینقدر دلتنگ کسی بشم یا دلم برا کسی بتپه. محاله! حالا چه چیز ارزشمندی باعث شد راضی بشی اعتمادمو از بین ببری و همه این احساسات رو نادیده بگیری، نمیدونم! امیدوارم ارزششو داشته باشه. من اگه موندم، پای چیزی موندم که میدونم درسته. عشق و عاشقی که معامله نیست تا یه طرف منصرف بشه، طرف دیگه هم بگه باشه! تو فقط وقت دیگری رو هدر ندادی، احساسشو هم به بازی گرفتی.... بگذریم! دلم بیش از حد ازت گرفته! امیدوارم روزی که باهام روبرو میشی، تحمل شنیدن یه دنیا گلایه رو داشته باشی! تو حتما به خودت حق میدی. وگرنه اینقدر پافشاری نمیکردی. اما بازم امیدوارم روزی که فهمیدی "حق" یعنی پای حرفی که زدی بمونی، یعنی احساس کسی رو لگد مال نکردن، یعنی دل کسی رو نشکستن، بتونی درستش کنی و اون موقع بازم غرور و خودخواهیت جلوتو نگیره. 

    آره دلم ازت گرفته اما هنوزم دوستت دارم و دلتنگت میشم. آره بازم مثل قدیما... سر نمیزنی بهم و گویا دیگه فراموشم کردی. بی انصاف من که بهت گفتم نبودنت تاثیری توو میزان علاقه من نداره. بازم نیستی که چی؟ لااقل بیا با دو تا حرف دلمو بشکن و سعی کن ازت متنفر بشم، هر چند خودتم فهمیدی تاثیری نداره. ولی بیا! بیا دو تا دیوونه دیوونه بگو تا باورم بشه دیوونه ام. تو اگه هدفت اینه که ازت دل بکنم، باید بهم نشون بدی لیاقتم خیلی بیشتر از این حرفاست. ولی با نبودنت داری باعث میشی روز به روز ارزشم حتی پیش خودم کمتر بشه...

    از بیان دست کشیدم چون دیگه کاملا متوجه شدم اونا از حرفام خسته شدن. اومدم اینجا تا باعث مزاحمت کسی نشم و حرفای دلمو هرچند تکراری، ولی بنویسم تا بلکه دلم ساکت بشه. ولی مگه ساکت میشه؟! ... من آدم خودخواهی نیستم. اینکه اینجا و اونجا هی اصرار پشت اصرار میگم برگرد، برا خودخواهیم نیست. قصد اذیتت رو هم ندارم. متاسفانه من مثل بقیه عاشقای پوشالی نمیتونم بگم برو به سلامت و من ازت گذشتم. مگه میتونم ازت بگذرم اصلا؟ خودم با دستای خودم انتخابت کردم و پات میمونم. تنهایی هم خیلی بدک نیست. راستش وقتی که تنهایی ولی با عشق یکی داری زندگی میکنی، خیلی بهتر از اینه که تنها نیستی و مجبوری به یکی ثابت کنی بیشتر از همه دوستش داری در حالی که از درون حالت از این همه دروغ بهم میخوره چون خودت میدونی اینطور نیست! درد دارم، همیشه دلتنگتم، فکر و خیال لحظه ای رهام نمیکنه اما این حس و حال رو دوست دارم. آدرس اینجا رو بهت دادم، میخوای بخون میخوای نخون. کسی مجبورت نکرده. تو مجبور نیستی برگردی! البته من ازت میخوام، و خیلی هم اصرار دارم، اما دیگه غیر از عشق حرف دیگه ای ندارم که بگم. از همون موقع میتونستم خیلی خیلی بدتر موی دماغ بشم اما کاری بهت نداشتم. خودت با علاقه خودت برگردی، بهتره. من فقط دارم ور میزنم! ور اضافه. یه جای خالی گیر آوردم، تمام درد و دلمو میریزم اینجا. ولی سعی میکنم رو اعصابت نباشم. این بارم خودت اومدی سراغم و گفتی کنجکاو شدی بفهمی در چه حالی ام! خب در چه حالی بودم به نظرت؟ فکر کردی میای و میگم: شما؟ تو حتی اگه از ده کیلومتری منم رد بشی میشناسمت. از نحوه کامنت گذاشتنات میفهمم تویی یا نه! حتی از نحوه نقطه گذاریای پایان خط هم میتونم بفهمم! بابا من خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی دوست دارم. حتما الان میخوای بگی "من بابات نیستم". باشه هر کی هستی...

    من انتخاب کردم که پای انتخابم بمونم. اگه راهمو قبول نداری، بیخیالم شو و برو پی زندگیت، چشمتو روی وجدانت ببند ولی اینو بدون که زندگی من تویی، در هر حال و در هر زمانی! نه فقط بخاطر یه قول! میمونم چون واقعا دوستت دارم. آدم وقتی یه نفرو اینقدر دوست داره، نباید اونقدر احمق باشه که رهاش کنه. حتی اگه جدایی سالها طول بکشه. آدم که نباید دلشو هرز کنه. امروز به نگاه این دل ببنده، فردا به نگاه اون! اینجوری باشه هر نگاهی دلتو میبره و سرگشته میشی که کدومو انتخاب کنی. اما من مفتخرم که از وقتی بهت گفتم دوستت دارم، چشم کسی نتونسته برام عشقو معنا کنه. اینجور جواهر نایابی باید رها بشه تا فراموش بشه؟ یا نگین تاج پادشاهی بشه تا چشم همه رو متحیر خودش بکنه؟ من تصمیم گرفتم نگین تاجش کنم... اگرم به قول خودت نمیخوای زندگیم خراب بشه، خب برگرد پای حرفات وایسا. من فقط یه چیز ازت میخوام. تا جوونم برگرد... تا شوق ساختن یه زندگی رو دارم برگرد. تا باورام بهم میگن راهم درسته برگرد. نمیگم تا وقتی دل به کسی نبستم برگرد! چون میدونم کسی که دریا رو دیده، به برکه راضی نمیشه. ارزش این موندن اونقدر زیاده که پیامبر اونو هم رده با شهید شدن در راه خدا میدونه. چون یه مخلوق بی چیز و حقیر و نیازمند، سعی کرده متخلق به اخلاق خدایی بشه و این برای خدا ارزشمنده. 

    بعضیا نمیدونم چطور میتونن توی دو جمله حالشونو بیان کنن. خودم که رسما مثنوی مینویسم! امیدوارم بیای اینجا، امیدوارم... اگرم نیای، که بالاخره یه روز میخونی...
    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی سه شنبه 24 مهر 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()
    میگن دیوار حاشا بلنده. آره بلنده اما نه واسه من. آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه. میتونه؟ سه نفر هستن که هرگز نتونستم باهاشون روراست نباشم. خودم و خدا و تو
    بهر حال خواستی یا نخواستی، در هر صورت این دردا بخاطر رفتن توئه! حتی اگه از ته قلبت ناراحت باشی. من میتونم بابت همه دردام ببخشمت. ولی در یه صورت نمیتونم اینکارو بکنم. اگه بفهمم به کس دیگه ای دل بستی، حتی اگه هزار سال هم بگذره، حتی اگه از تنهایی بمیرم، حتی اگه برگردی، حتی اگه واقعا پشیمونم باشی، نمیتونم ببخشمت! چرا؟ 

    یکی از مهمترین سرمایه های هر آدم، باوریه که دیگران بهش دارن! وقتی یه نفر باورت داره، برات ارزش قائله، دوستت داره. این باور باعث میشه حس کنی ارزشمندی. خیلی مهمه که یکی باورت داشته باشه. خیلی وقتا همین باور میتونه باعث ایجاد عشق بشه. و همین اتفاق برای من افتاد. تو باورم داشتی. برام ارزش قائل بودی، البته خودخواهیای تو نمیذاشت خیلی بهم بها بدی. اگه ازت ناراحت میشدم و زودی دست از دلخوریم نمیکشیدم، عصبانی میشدی و طوری رفتار میکردی انگار تموم تلاشتو کردی و دیگه هیچ مسئولیتی در قبال احساس من نداری و اگه بخوام بیشتر از این کشش بدم، دیگه مشکل از خودمه! اما رفتار من توی همین موقعیت چطور بود؟ بگذریم! باور هر آدم به یکی دیگه میتونه نیرو ببخشه. این "اهمیت" خودش میتونه یک تنه کار عشقو بکنه. 

    وقتی یکی برات مهم میشه، دیگه غمها و دردهاشم برات مهم میشه. اینکه میگه "بی تو نمیتونم" برات مهم میشه. اینکه میگه "دوستت دارم" برات مهم میشه. اینکه بهت دل بسته، برات مهم میشه! اونقدر که نخوای باورشو خراب کنی، اونقدر که پای دلش بمونی تا براش یه خاطره بد نشی! اونقدر که دلت نیاد باوراشو بهم بریزی. اونقدر باید مهم باشه که وقتی حال خرابشو میبینی، نتونی تحمل کنی، خودت بری سراغش و درمانش کنی!

    وقتی به دیگری دل ببندی، با اینکه میدونی اگه بفهمم غیرتم آتیشم میزنه، یعنی برات مهم نیستم. وقتی تاریخ روز شروع عشقمون رو یادت نیست، یعنی... وقتی بیخیال حالم شدی، یعنی... وقتی دستاتو سهم دیگری میکنی در حالی که میدونی چقدر حسرت روی دلم موند برای گرفتنشون، یعنی... یعنی... یعنی... براتــــــ مهــــم نیـــــستم!

    بی انصاف! اونقدر گرفتارم کردی که به مرگ راضی باشم، که تا آخر عمرم مجبورم تنها باشم، اونوقت دستات سهم دیگری؟ خنده هات با دیگری؟ خوشی هات با دیگری؟ اشکام مال خودم؟ دردام مال خودم؟ حسرت هام مال خودم؟ میخوای برات حسرت هامو بگم؟ دلشو داری بشنوی حسرت چه چیزای ساده ای به دلم مونده؟ تا کی باید با دیدن دو نفر که پهلو به پهلوی هم دارن راه میرن سرمو بندازم پایین تا نکنه یهو دلم بشکنه؟ اونقدر فکرم درگیره که حواسم از کل زندگیم پرت شده. روز به روز بدتر میشم. آیا کاری کردم؟ سراغتو گرفتم؟ نبش قبر خاطرات کردم؟ نه! به خودت قسم نه! بخدا بخیل و حسود نیستم!!! اما آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم بعد از اینهمه تلاش و خون دل خوردن، باورتو از من گرفتی و به دیگری دادی! به همین خاطر نمیتونم ببخشمت! میفهمی؟ میخوای دلم نسوزه وقتی میبینم یکی دیگه کنارته؟! اون هم بعد از اینهمه گرفتاری که بخاطر عشق تو داشتم...

    الان کار دارم. احترام دارم، میتونم زندگیمو بسازم، اما هیچ شوقی برای ساختنش ندارم. باوری ندارم! صبح تا شب در حال کم نشون دادن خودمم. خودم برای خودم هیچ ارزشی قائل نیستم. چون تویی که برام ارشمند بودی، برام هیچ اهمیتی قائل نشدی! بازم مثل قدیما، فکر میکنی من دارم بیخودی کشش میدم. در حالی که نمیدونی چه بلایی سرم اومده... نمیدونی... نمیدونی... اینه رسمش بی وفا؟ گرفتارم کردی این گوشه دنیا، خودت رفتی اون سر دنیا... بعضی وقتا میگم نکنه ازدواج کرده که میگه نمیتونم برگردم! حتی وقتی فکرشم میاد توی ذهنم، جز یه عالم سیاهی، هیچی روبروم نمیبینم! با خودم میگم : نه امکان نداره خدا با دلم اینکارو بکنه... من بهش توکل کردم، توی بهترین لحظات عالم باهاش درد و دل کردم، خودش از درد دلم خبر داره، چطور ممکنه؟ بخدا در اون لحظه، هیچ فاصله ای بین من و مرگ نیست! هی باید تکرار کنم: خب منم آدم بودم دیگه... دوستت داشتم... چیم از اون کمتر بود...

    دل بستنت به دیگری، یعنی فراموش کردن همه اون آرزوهای خوب، یعنی فراموش کردن اهمیتی که بود، یعنی نادیده گرفتن تموم اصرارهام و خواهش هام و یعنی چشم بستن روی حال خرابم. این یعنی فاجعه! تو تا وقتی به کسی دل نبستی میتونم بگم هنوز برات مهمم. که دلت هنوز پیش من گیره. وقتی دل ببندی، یعنی بیخیال حامد و حال خرابش، گور باباش! میخواست دل نبنده... مسخره ست فکر کنی با این حد از گرفتار شدنم، میتونم به دیگری دل ببندم و حال خودمو خوب کنم. حالا یه درصد فکر کن نشد! به کدوم گناه و تا کی باید درد بکشم؟ اگه من چاره ای جز "تو" میدیدم، اینقدر خودمو کوچیک میکردم؟ ندیدم، بعد خدا، چاره ای جز تو ندیدم! فقط تو میتونی هر چیزی که خراب شده رو درست کنی...

    دلم برات تنگ شده... خیلی زیاد. دور شدنت از من، باعث نشده فراموشت کنم و ازت دست بکشم، فقط دلتنگیمو بیشتر، دعاهامو پر سوز و گداز تر، چشمامو قرمز تر و حالمو خراب تر کرده.... دور شدن فقط میتونه عشقای توخالی رو کمرنگ کنه وگرنه فراق، همیشه عشق واقعی رو بیشتر کرده... میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

    بدبختی است که شاعر یک شهر باشی و
    عشقت نخواهدت و نماند به پای تو
    راضی شوی به اینکه شنیدی فقط که او
    حالش به هم نمیخورد از شعر های تو

    هر شب پناه می برم از تو به مثنوی
    اسطوره های کل جهانم عوض شده
    من با زبان کوچه و بازار "من" شدم
    با من چه کرده ای که زبانم عوض شده؟

    #روزبه_بمانی

    ارسال دیدگاه
  • حامد عبدالهی یکشنبه 22 مهر 1397 08:22 ب.ظ نظرات ()
    حال و هوای دلم امشب گرفته. گمون کنم شب پر بارانی داشته باشم...
    به سرم زده برم همه حرفای قدیمی رو بخونم. شاید چیزی توی حرفات بوده و من نشنیدم، نخوندم یا جدی نگرفتم. شاید اصلا من اشتباه شنیدم اون همه "دوستت دارم" ها رو. از عواقب این کار میترسم. همین الان کوچکترین نشانه ای از تو منو تا چند هفته درگیر میکنه. وای به حال و روزم اگه بخوام روی این زخمو باز کنم. اما شاید جواب سوالامو پیدا کردم. 

    خیلی وقته با خودم میگم، ای کاش خدا به جای عشق تو، عشق خودشو توی دلم گذاشته بود. ازش خجالت میکشم وقتی پیشش میگم دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم. چون همین خدا، بهترین وجود برای دوست داشتنه. نه بی وفاست. نه توی سختیا رهات میکنه. نه ادا اطوار داره. دم به دقیقه که دلش برات تنگ میشه، نمیتونه عشقشو ازت دریغ کنه، هزار بار برنجونیش، با یه گردن کج عذرتو میپذیره و زود راضی میشه. نمیتونه کمکت نکنه، نمیتونه!

    اینا رو که میگم، یاد عشق خودم میفتم! اما اینم با خودم میگم که: این چه چرت و پرتیه که میگم؟ عشق من کجا، عشق خدا کجا... اما وقتی اینا رو میگم، یاد عشق خودم به تو میفتم! 

    نمیخوام نگرانت کنم، اما راضی شدم خدا عشقتو از دلم به یه شرط برداره! به شرطی که عشق خودشو جایگزینش کنه. نه عشق هیچکس دیگه رو. میدونم لیاقتشو ندارما... اما میگن خدا کریمه ... میگن وقتی از خدا میخوای، کم نخواه، دستش بی نهایت برای بخشش بازه... خب منم خودشو میخوام... دلم به کم راضی نمیشه... شاید الان لیاقتشو نداشته باشم اما اگه اون بخواد، خدا رو چه دیدی... شاید عشقشو بهم هدیه داد... شاید...

    فکرشو بکن، هم با وفاست، هم بیشتر از هر کس دیگه ای دوستم داره، هم همیشه باهامه، هم نمیخواد نگران از دست دادنش باشم، هم عشقش به بقیه بنده هاش برام آزار دهنده نیست. هم اینکه به مقصود و منظور و معبود اصلی همه جهانیان دل بستم. نه به یه خودخواه! هر موقع از شبانه روز که بخوام، گوشش برا شنیدن حرف دلم بازه. اصلا نمیگه خوابم میاد، سرم درد میکنه، حوصله ندارم و ...

    اما خوشت بیاد یا نه، هنوز عشق تو مهمون قلبمه. من که میدونم خودش این عشقو توی دلم گذاشت تا عشق خودشو به خودم بفهمم. اگه قبلا تردید داشتم، حالا دیگه تقریبا مطمنئم هدف این بوده. شاید اهداف دیگه ای هم در پس پرده داشته، که مسلما همینطوره. و حالا هم نامرد نیستم که عشقی که منو به خدا نزدیک کرده رو رها کنم. یعنی گویا خودش نمیخواد...

    درست حدس میزدم، شب پربارانی دارم. از این نم نم قطرات معلومه...

    اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من، چه کنم؟
    هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2